يك تكان اساسى - براساس خاطره اى از شهيد عليرضا دلبريان

کد خبر: ۱۲۰۸۰۹
تاریخ انتشار: ۱۳ آذر ۱۳۸۷ - ۱۸:۰۳ - 03December 2008
گفتم: «يك سال تو واحد تبليغات بودم، از اين كه نتونستم اونجا كار خاصى بكنم خيلى ناراحتم، اين بار مى خوام برم خطرناك ترين واحد.»
خنده اى كرد و گفت: «تخريب! تو با اين روحيه فقط براى واحد تخريب خوبى.»
اولين نماز ظهرى بود كه مى خواستم با بچه هاى تخريب بخوانم، چشمم كه به لباس هاى نظامى شان مى افتاد با آن يقه هاى بسته، بيشتر گرمم مى شد. عرق بود كه از سر و رويم مى ريخت.
براى دلگرمى هم كه شده به خودم گفتم: اين جا تبليغات نيست كه با زيرپوش نماز بخوانى بايد عادت كنى.
مجبور شدم براى يكرنگ شدن با آنها دگمه يقه ام را ببندم. كم اذيت نشدم سر نماز. همه كارهايشان، با جاهاى ديگر فرق مى كرد. نماز كه تمام شد، آمدم بلند شوم ديدم همه نشسته اند، انگار كه تازه بخواهند عبادت كنند، صلوات مى فرستادند و با چشم هاى خيس دعا مى خواندند. مگر اينها گرمشان نمى شد؟ مگر معنى گرسنگى را نمى دانستند. بالاخره بعد از چهل دقيقه رفتيم براى نهار، واقعا كه عجيب بود، حتى خوردنشان هم عادى نبود، دوباره صلوات و دعا، آن هم دعايى كه اصلا به گوشم نخورده بود.
بلد كه نبودم فقط به تقليد از آنها لبهايم را باز و بسته مى كردم.
با خود گفتم: «خدايا، اين جا چه خبره؟ اينها ديگه كى ان؟»
احساس كردم از زندگى خيلى عقب مانده ام، مى بايست براى ماندگار شدن در اين واحد تكانى به خود مى دادم آن هم يك تكان اساسى.

ويژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین