چشم ها را بايد شست

کد خبر: ۱۲۰۸۴۲
تاریخ انتشار: ۱۶ آذر ۱۳۸۷ - ۱۵:۵۱ - 06December 2008
چون اولين شهيدمان، شهيد عابدينى بود، آن جا پايگاهى زديم و آن را به نام شهيد عابدينى زينت داديم. در فاصله كمى از پايگاه شهيد عابدينى، پايگاه عراقى ها بود كه با جنگل كوچكى از ما جدا مى شد. عراقى ها با كمك ديده بان هايشان كه در جنگل مخفى بودند، دايما ما را زير آتش مى گرفتند و فرصت نفس كشيدن به ما نمى دادند. روزى كه يكى از بچه ها مشغول خواندن نماز بود و با لحنى زيبا حمد و سوره را مى خواند، آتش توپخانه دشمن شروع شد. آن برادر در حال رفتن به ركوع بود كه تير به قلبش اصابت كرد. عكس امام خمينى (ره) را كه در جيب سمت چپش بود درآورد و گفت: «برادر اين عكس و پلاك را به تو سپردم شايد من شهيد شوم.»
دوباره بعد از مكثى با خنده گفت: «اين پلاك و عكس را به زن و بچه كوچكم بدهيد.»
من كه اشك مى ريختم با صداى بلند گفتم: «الله اكبر».
هنوز از طلوع خورشيد چيزى نگذشته بود كه ديدم هفت ميگ عراقى به سمت ما مى آيند. همه بچه ها در حال استراحت بودند. فورا به سمت ضد هوايى دويدم تا آن ها را بزنم، چون بقيه بچه ها فقط اسلحه سبك داشتند و نمى توانستند كارى بكنند. چون تنها بودم از خدمه هاى توپ كمك گرفتم تا هواپيماهاى دشمن را بزنم ولى شكر خدا، هنوز تيراندازى نكرده بودم كه صداى انفجار بمب هايى كه هواپيماهاى عراقى انداخته بودند تمام منطقه را پر كرد. نمى دانستم باز كجا را زده اند، فكر كردم كه شايد كنار پايگاه را زده اند و يا مردم را. در همين گيرودار كه بچه ها از سنگرها بيرون ريخته بودند تا از خودشان دفاع كنند، ديديم كه سروصداى عراقى ها بلند شده و به تكاپو افتاده اند. بعدا فهميديم كه معجزه رخ داده و هواپيماهاى عراقى اشتباها پايگاه نظامى و انبارمهمات خودشان را زده اند. بچه ها از فرط خوشحالى گريه مى كردند. فورا موضوع را با مسوولين در ميان گذاشتيم آن ها هم با خوشحالى زياد، دستورات بعدى را براى حمله صادر كردند و به اين ترتيب ما موفق به گرفتن چند پايگاه ديگر عراقى ها شديم.

ايثارگر قربانى
ويژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین