زندگي نامه آزاده سرتيپ خلبان "محمديوسف احمدبيگي" (قسمت سوم)

کد خبر: ۱۲۱۰۶۳
تاریخ انتشار: ۱۱ دی ۱۳۸۷ - ۱۴:۴۲ - 31December 2008
بايد خود را از تنهايي نجات مي دادم
روز وشب مي گذشت و من از دنياي بيرون کاملا بي خبر بودم. شبها با کابل هاي سيمي ضخيم به در سلول ها مي کوبيدند تا زندانيان هراسان از خواب بيدار شوند. بعضي اوقات افرادي را از سلول بيرون مي آوردند و تا سر حد مرگ شکنجه مي کردند تا ترس و وحشت در دل ديگر زنداني ها بيفتد. وقتي هم کسي را شکنجه نمي کردند، نوار شکنجه پخش مي کردند.
بايد چاره اي مي انديشيدم تا از اين جنگ اعصاب رهايي يابم. به فکرم رسيد ورزش کنم تا از اين طريق بتوانم روحيه ام را تقويت کنم. شنا مي رفتم يا روي دو نيمه ديوار دستشويي پارالل کار مي کردم. روزي هزار تا پاي باستاني مي زدم. ولي پس از ده روز فکر کردم با غذاهايي که به ما مي دهند ممکن است کم کم دچار مشکل شوم و نتوانم انرژي لازم براي بدنم تامين کنم؛ در نتيجه ورزش را کنار گذاشتم و شروع به خواندن نمازهاي مستحبي کردم. کمي هم مي خوابيدم. پاسخ هايي را که در بازجويي هاي قبلي داده بودم نيز مرتب با خود مرور مي کردم تا فراموش نکنم چون بعضي از سوال ها را به دروغ براي آن که آنها را منحرف کنم، گفته بودم.

بازجويي هاي دوباره و همان تهديدها
چهارده روز از بازجويي اوليه ام گذشته بود که سربازي وارد سلول شد و پس از پرسيدن نامم، چشمانم را بست و تا جلوي در آسانسور برد و آن جا تحويل کس ديگري داد. با آسانسور به طبقه پايين رفتيم و براي اين که من موقعيتم را گم کنم، کمي اين طرف و آن طرف چرخيديم و در بين راه نگهبان به من گفت:
- حواست را خوب جمع کن اگر دروغ بگويي دستت را مي برند!
داخل اتاق شديم. افسر مو بوري که قبلا در پايگاه الرشيد ديده بودم و ليست خلبانان دستش بود، حضور داشت. در طرف ديگر اتاق مردي بلند قد و شيک پشت ميز نشسته بود که با لبخند بر لب، زير چشمي مرا ورانداز مي کرد. از من پرسيد:
- سروان چرا سر و وضعت اين طوري شده؟ موهايت بلند است لباست کثيف است، مگر با رفقايت نيستي؟
با حالت تمسخر لبخندي زدم و گفتم:
- سروان خودت خوب مي داني من کجا هستم، چرا مي پرسي؟
گفت: "هيچي فقط مي خواستم بدانم چيزي نمي خواهي؟"
گفتم: "خير فقط مي خواهم با دوستانم باشم."
گفت: "بله بله مي گويم ببرندت پيش دوستانت اما فعلا چند سوال از شما داريم. شما وقتي براي هلي کوپتر کپ مي ايستيد در چه ارتفاعي پرواز مي کنيد؟"
با خود گفتم حتما دلير مردان هوانيروز نفس شان را گرفته اند و ضربه سختي به آنها زده اند و خلبانان خودمان هم براي آنها کپ ايستاده اند (کپ: پوشش هوايي مرز براي جلوگيري از نفوذ دشمن است همچنين تامين امنيت براي هلي کوپترها و هواپيماهايي که فاقد کارايي رزمي باشند).
گفتم:
- البته بستگي به خلبان دارد، کتاب دارد و دستورالعملش توي کتاب هاست. مگر شما خلبان نيستيد؟
گفت:
- چرا ... ولي اگر مثلا خود تو کپ باشي چطور پرواز مي کني؟ چه سرعتي را نگه مي داري؟
گفتم: "اگر من باشم در ارتفاع 50 پايي اين کار را مي کنم!"
با شنيدن جواب من، سروان درحالي که صورتش از عصبانيت سرخ شده و خشم تمام وجودش را گرفته بود رو به من گفت:
- در آن صورت اولين دشمن تو زمين خواهد بود! مگر مي شود در ارتفاع 50 پايي براي هلي کوپتر کپ ايستاد؟!
گفتم:
- خب من تکنيکم اين طور است. جنگ است و هر کس بايد هنرش را به خرج بدهد تا زنده بماند!
درحالي که سرش را تکان مي داد و سکوت کرده بود، به شخصي که همراه وي بود چيزي گفت که او هم کمي تند شد. انگار به سروان گفت کتکش بزن. اما سروان با گفتن لا لا جواب او را داد. پس از آن در را باز کرد و سرباز را صدا کرد. دوباره چشمانم را بستند و به سلول بردند.

به سلول ديگر انتقال يافتم
مدت دو ماه مي گذشت که در سلول جديد تک و تنها بودم. ناگهان شبي در باز شد شخصي آمد و به من گفت:
- پتويت را بردار و بيا بيرون.
چشمانم را بست و مرا به طرف راهرو برد. پس از مدتي صداي باز شدن در سلول به گوشم رسيد فهميدم که از چاله به چاه افتاده ام! در سلول را بست و رفت. مردي قوي هيکل و قد بلند درون سلول ايستاده بود. بلافاصله گفتم:
- سلام ايراني هستي؟
گفت: "سلام عليکم ... لا. "
سپس اسم و مشخصاتي مثل دين، درجه و شغل مرا پرسيد. خود را معرفي کردم و اسمش را پرسيدم در جوابم گفت:
- خلاف ...
تعجب کردم و با خودم گفتم چرا او از گفتن اسمش امتناع مي کند! دوباره پرسيدم اسمت چيست؟ گفت: "خلاف"
برداشتم از کلمه خلاف اين بود که صحبت کردن با من خلاف يعني ممنوع است. مانده بودم که چرا خودش را معرفي نمي کند که صدايي در راهرو پيچيد و گفت خلاف! خلاف! اين آقا زود برخاست و به در سلول کوبيد و گفت:
- نعم نعم!
تازه فهميدم که اسم اين بابا واقعا خلاف است. به وضع ظاهري خلاف و لباسي که بر تن داشت نگاهي انداختم؛ شک کردم که او يک زنداني معمولي باشد لذا از او پرسيدم:
- چرا اينجا هستي؟ جرمت چيست؟
گفت: "قاتل"
دوباره به سر و وضع او نگاهي انداختم و گفتم:
- اينجا زندان سياسي است جاي قاتل ها نيست!

مي خواستند از من حرف بکشند
پس از اين که مدتي به زبان درهم و برهم فارسي و عربي صحبت کرديم، متوجه شدم سوال هايش رنگ و بوي سوال هايي را دارد که در بازجويي ها مي پرسيدند. شک کردم که نکند عامل نفوذي باشد لذا هر چه مي پرسيد جواب هاي بي ربط مي دادم. شروع کرد از زندان هاي ايران بد گفتن به او گفتم در زندان هاي ايران با قاتلان اين گونه رفتار نمي کنند. آنها در زندان عمومي نگهداري مي شوند و هر چند وقت يک بار با خانواده هاي شان ملاقات دارند شما هم اگر قاتل هستي نبايد در اين زندان باشي گذشته از اين تمام بعثيون خودشان قاتلند. يک دفعه تکاني خورد و گفت:
- لا لا همه قاتل نيستند!
بيچاره با اين جواب خودش را لو داد. فهميدم کاسه اي زير نيم کاسه است. همين باعث شد تا قفل دهان را محکم تر کنم و هيچ گونه اطلاعاتي به او ندهم بعد هم شروع کردم از بد رفتاري هاي عراقي ها با زندانيان صحبت کردن و از اين که در اين مدت بر من چه گذشته او تنها با اشاره سر تاييد مي کرد و هيچ چيز نمي گفت.

پشت به قبله نماز مي خواندم و صاحب تسبيح شدم
آن روزتا شب با خلاف در سلول بودم. زماني که براي نماز ايستادم خلاف گفت:
- چرا اين طرفي مي ايستي؟ قبله آن طرف است.
تازه فهميدم که در طول اين دو ماه پشت به قبله نماز مي خواندم و آنها سمت قبله را به من اشتباه گفته بودند. خدا مي داند شايد هم عمدا اين کار را کرده بودند و شايد هم هر گاه مي ديدند که من پشت به قبله نماز مي خواندم کلي به من مي خنديدند!
به هر حال آن شب کلي از عراقي ها بد گفتم و در جواب سوال هايش خودم را به گنگي زدم. او که خسته شده بود ديگر کم تر حرف مي زد. فردا صبح که بلند شد با نگهبانان کمي صحبت کرد در لابه لاي حرف هايش مي ديدم که به من اشاره مي کرد گويا با او در مورد لباس من صحبت مي کرد.
بعد از ناهار روز دوم بود که دو نفر آدم عجيب غريب با چهره هايي وحشتناک به داخل سلول آمدند. يکي از آنها با خشم نگاهي به من کرد و گفت:
- نقيب طيار؟
گفتم: "بله"
گفت: "امشي! حرکت!"
من که از خدا خواسته بودم، فوري بيرون پريدم. زندانبان دوباره مرا به همان سلول قبلي برد و در را بست. نگاهي به اطرافم انداختم پتويي تميز در گوشه سلول پهن شده بود و يک لباس عربي هم روي ديوار گذاَشته بودند. بسيار خوشحال شدم و لباس را پوشيدم. دستم را در جيب لباس بردم نخ ضخيم سفيدي شبيه بند پوتين در آن بود که سي و سه گره داشت با خودم گفتم:
- به به اين هم تسبيح حالا تا مي تواني تسبيح بگو و شکر خدا کن!
روزها و شب ها مي گذشت و در اين سلول تاريک زندگي خودم را بارها و بارها مثل نوار از خاطرم مي گذراندم تا اين که شب عيد نوروز سال 1360 فرا رسيد.
مي خواستم طبق رسم و رسوم عيد که با خانواده سر سفره هفت سين مي نشستيم، اين جا هم سفره اي تدارک ببينم. خيلي فکر کردم که چگونه سفره را تهيه کنم. سرانجام ناني را که داشتم هفت تکه کردم و روي تکه پارچه اي که از لباسم کنده بودم قرار دادم. هفت سين مجللي شد! ولي آخرهاي شب که گرسنگي امانم را بريده بود چاره اي نديدم جز اين که هفت سينم را بخورم و اين کار را هم کردم!!

ديدار هم وطن
دو سرباز نوبتي از سلولم محافظت مي کردند. يکي از آنها اسمش حسن بود، جواني بلند قد با ظاهري شاد که هميشه درحال بشکن زدن بود. ديگري محمد نام داشت که کمي موذي و بد طينت بود و مدام نقشه مي کشيد پوتين هاي خلباني مرا که آمريکايي بود بگيرد. ولي من زير بار نمي رفتم. سرانجام يک روز در مقابل اصرار زياد او گفتم:
- يک جفت کفش کتاني برايم بياور تا پوتين ها را به تو بدهم.
تا اين که يک روز محمد يک جفت کتاني پاره آورد و به من داد با اشاره به او گفتم:
- اين چيست؟
در جواب گفت:
- جبل البوتين (پوتين را بده)
گفتم:
- لا ... کتاني جديد، هذا مندرس!
با عصبانيت کتاني ها را گرفت و به پنجره کوبيد و رفت. از آن به بعد هر وقت مي خواست سهميه نانم را بدهد، پنجره سلول را باز مي کرد و نان را برايم پرت مي کرد.
دهم فروردين سال 1360 بود که سرباز حسن در سلول را باز کرد و مرا به اسم صدا زد و گفت:
- امشي! حرکت! بطانيات (پتوها)
بارقه اي از اميد و خوشحالي در دلم ايجاد شد. با خود گفتم خدا کند اين دفعه مرا پيش بچه ها ببرند! از در سلول که بيرون آمدم، چند نفر را ديدم که به طرف انتهاي راهرو در حرکت بودند. به نظر مي رسيد که همه آنها اسير باشند چرا که آنها هم مثل من پتوهاي شان را برداشته بودند. آنها يک جمع چهار نفري بودند که همگي را به سلول شماره 5 بردند و مرا هم پيش آنها فرستادند. من که از خوشحالي سر از پا نمي شناختم بلافاصله پرسيدم:
- بچه ها ايراني هستيد؟
گفتند: "بله"
شادي ام چندين برابر شد زيرا پس از اين مدت اولين بار بود که با يک گروه از اسراي ايراني روبه رو مي شدم. هر کس چيزي مي گفت بدون اين که توجهي به حرف ديگري داشته باشد. مثل اين که همه فقط دل شان مي خواست حرف بزنند. واقعا صحنه جالبي بود!
يکي از بچه ها که به ظاهر از اسراي قديمي بود، ايستاده بود و مي خنديد او ما را به سکوت دعوت کرد و گفت:
- گوش کنيد يکي يکي حرف بزنيد من همايون باقي هستم (ستوان يکم همايون باقي متخصص مخابرات زرهي نيروي زميني) پيش بچه هاي ايراني که در ابوغريب اند بوده ام ولي به بهانه کسالت و بيمارستان به اين جا آمده ام. حالا خودتان را يکي يکي معرفي کنيد.

مواظب عوامل کودتا باشيد
همه خود را معرفي کردند. سروان خلبان محمد رضا يزد (اف 5)، ستوان خلبان پرويز حاتميان (اف 5)، ستوان پياده داراب کريمي، من هم خود را معرفي کردم و سپس همايون باقي برايمان از زندان ابوغريب تعريف کرد. او مي گفت:
- به احتمال زياد شما را يا به زندان ابوغريب خواهند برد يا به اردوگاه البته خدا کند که به اردوگاه ببرند چون آن جا امکان اين که با ايرانيان نامه نگاري کنيد وجود دارد ولي در ابوغريب نه چون آن جا زندان سياسي است و تقريبا حالت مخفي دارد.
او در ادامه صحبت هايش گفت:
- بچه ها سعي کنيد نسبت به همديگر حساس نشويد ديري نخواهد پاييد که اين شور و شوقي که از ديدن همديگر داريد به اختلاف و کشمکش تبديل خواهد شد. اين تجربه اي است که ما در زندان ابوغريب کسب کرده ايم. بهتر است که بگذاريم به عهده زمان خودتان خواهيد فهميد!
عراق سعي مي کرد به کمک شاپور بختيار و عوامل خود فروخته ارتش رژيم پهلوي که در کوتاي نوژه دست داشتند و به عراق گريخته بودند، کودتاي ديگري در ايران پي ريزي نمايند. عوامل کودتا سرهنگ بهرامي از تيپ زرهي خوزستان و سرهنگ علي مرادي بودند که براي صحبت با اسرا و جلب نظر آنان به داخل زندان ابوغريب مي رفتند. عراقي ها تعداد 8 نفر از افسران ارشد که تقريبا سمت فرماندهي داشتند براي گفت وگو با اين دو عامل کودتا انتخاب کرده و نزد آنها مي بردند. سرگرد خلبان محمود محمودي که جزو آن 8 نفر بود، از شنيدن سخنان سراسر حاکي از خيانت سرهنگ بهرامي از طرف تمامي افسران ارشد اين حرکت را خيانت به ميهن و نظام جمهوري اسلامي قلمداد کرده و هرگونه همکاري با عوامل کودتا را رد مي کند.

مورس ياد گرفتيم
در همين سلول بود که باقي به ما گفت مورس مي دانيد؟ منظور ضرباتي است که به ديوار مي زنند. گفتيم:
- نه ما تنها بوده ايم بعضي اوقات سلول هاي بغلي ضربه هايي مي زدند و ما هم جواب مي داديم ولي مفهومش را نمي دانستيم.
او با تجربه اي که داشت مورس را به ما ياد داد و از همان لحظه شروع به مورس زدن کرديم و فهميديم در سلول شماره سه (سمت راست ما) چه اشخاصي حضور دارند و به همين طريق مابقي افراد داخل سلول ها را شناختيم.
اولين کاري که ما کرديم با مورس اسامي خودمان را به دکتر بيگلري و دکتر پاک نژاد که در سلول شماره 7 بودند داديم تا آنها نيز به سلول هاي بعدي اطلاع بدهند. شايد چنانچه فرصتي دست داد اسامي ما را از طريق صليب سرخ به ايران بدهند.
2 ماه گذشت. در سلول هاي انفرادي که گنجايش کمي داشت 4 تا 6 اسير را نگهداري مي کردند. اين جا بود که به گفته همايون باقي حساسيت هاي ايجاد شده با تمام گذشت ها و نوع دوستي هاف جوي خسته کننده در سلول حاکم کرده بود. درسلول شماره 9 شير زناني بودند که با چند روز اعتصاب غذا توانستند به خواسته خود که همانا رفتن به هواخوري بود، برسند و با فريادهاي بلند به زندانبانان مي فهماندند که ما از شما نمي ترسيم و جدا اين مي توانست براي ما الگوي باشد تا چگونه بايد مقاومت کنيم.

انتقال به زندان ابوغريب
صبح روز 15 خرداد 1360 در سلول نشسته بودم و يکي از همرزمان (داراب کريمي) نيز روبه رويم. به او گفتم:
- داراب ... دوست داري به کربلا بروي؟
اشک در چشمانش حلقه زد و سرش را به علامت رضايت پايين انداخت. هنوز لحظاتي نگذشته بود که نگهبان به داخل آمد و 6 نفر از ما را با خود به بيرون برد و همگي ما را سوار بر آمبولانس به زندان ابوغريب انتقال دادند. با ورود ما به زندان ابوغريب همگي اسرا صلوات فرستاند و به استقبال ما آمدند. سرگرد دانشور که فرمانده اسرا بود ما را در آغوش کشيد و خوش آمد گفت ومقررات زندان را بازگو کرد.
از فرداي ورود ما به ابوغريب، زندگي برايمان به شکل ديگري آغاز شد. براي مثال جهت استحمام هر نفر فقط شش پارچ آب در اختيار داشت.
در اين زمان اوضاع داخلي ايران به سبب فعال شدن گروهک ها بسيار ناآرام بود. عراقي ها در اين وضعيت هر طور که دل شان مي خواست اخبار را در روزنامه هاي شان مي نوشتند. افرادي بودند که مقدار کمي عربي مي دانستند و اين روزنامه ها را با نظر شخصي و شايد هم مغرضانه ترجمه مي کردند و همين امر بارها باعث ناراحتي بچه ها و به هم خوردن آسايشگاه مي شد. اين افراد با عراقي ها نيز سر و سر داشتند. اوضاع به همين نحو ادامه داشت تا چند ماه بعد يک روز آمدند و حدود 19 نفر از افراد آسايشگاه را بردند که آن چند نفر هم که نظم را برهم زده بودند جزو آنها بودند

عمو، نام تازه وارد
بيستم شهريور سال 1361 اطلاع دادند که بچه هاي طبقه بالا را مي خواهند به آسايشگاه ما بياورند. وقتي آنها آمدند دوست خلبانم داوود سلمان را ديدم که پس از احوال پرسي به من گفت:
- ما در جمعمان راديو داريم و مي توانيم اخبار ايران را گوش کنيم.
در هنگام شب سرگرد محمودي همه بچه ها را قسم داد و سپس ماجراي راديو را عنوان نمود. از آن پس هر شب اخبار ايران را گوش مي کرديم. يک نفر به عنوان مسئول راديو انتخاب شد که فقط بايد اخبار را به ارشد آسايشگاه انتقال مي داد. او شب ها به زير پتو مي رفت و اخبار را روي کاغذ سيگار با ميخ يا خودکار بدون جوهر مي نوشت و روزها براي بچه ها قرائت مي کرد. راديو را "عمو" نام گذاشته بوديم زيرا مي ترسيديم که ناخداگاه کلمه راديو از زير زبان بچه ها بيرون آيد و باعث دردسر شود.
دو ماه بعد عراقي ها وارد آسايشگاه شدند و گفتند خلبانان آماده شوند. وسايلمان برداشتيم سوار ماشيني شديم که از داخل آن هيچ کجا پيدا نبود. به نظر مي رسيد قرار بود ما را به جايي تحويل دهند که آنها نپذيرفتند. با غروب آفتاب ما را به زندان استخبارات عراق بردند. در داخل راهروهاي زندان پر بود از زنان و کودکان سربرهنه و نيمه عريان عراقي. چون جا نبود ما را در داخل بالکن نگه داشتند و فردا از آن جا حرکت کرديم و به زندان ابوغريب رفتيم. دو روز بعد در زندان باز شد و اين بار افسران نيروي زميني و انتظامي را بردند و ما همان جا مانديم.

تحويل نيروي هوايي عراق شديم
روزي در زندان باز شد و به ما گفتند:
- وسايل تان را بيرون بريزيد مي خواهيم وسايل نو به شما بدهيم.
آن جا بود که متوجه شديم ما 25 نفر خلبان را تحويل نيروي هوايي عراق داده اند. تقسيم به 7 گروه شديم و وسايل نو را تحويل گرفتيم.

ارتباط از طريق کانال هوا
چند روز بعد متوجه شديم که چند اسير را به طبقه بالا بردند. از طريق کانال هوا که بين طبقه ما و طبقه بالا قرار داشت با آنها ارتباط پيدا کرديم و حتي مي توانستيم از طريق همين کانال به وسيله نخ و سنجاق چيزهاي کوچک را مثل يادداشت رد و بدل کنيم. از جمله آن اسرا، راننده شهيد تندگويان، چند پزشک، چند تکنسين، يک بسيجي به همراه يک دانشجوي لبناني را مي توانم نام ببرم. بعد از مدتي اخبار راديو را به صورت يادداشت از طريق کانال هوا به بالا مي فرستاديم. پس از آن که مطالعه شد دوباره آن را پس گرفته و از بين مي برديم.

بنايي با دست خالي
يک محوطه 200 متري در جلوي آسايشگاه بود که بوي تعفن آن هميشه ما را آزار مي داد. يک روز يکي از اسرا به ارشد پيشنهاد داد که اگر سيمان جور کند مي تواند آن محوطه را سيمان نمايد. براي شروع با 10 کيسه شروع کرديم که کم آمد. محمودي (فرمانده اسرا) با صحبت با رئيس زندان او را متقاعد کرد که مقداري ديگر سيمان در اختيار آنها قرار دهد و با هر زحمتي حتي کار کردن در شب موفق شديم آن جا را سيمان کنيم. وسايل کار ما يک ماله بود و يک شيشه پني سيلين که از آن به عنوان تراز استفاده مي کرديم. در حين کار يک روز فرماندهان نيروي هوايي عراق براي بازديد آمدند و وقتي ديدند که ما با آن امکانات کم اين کار را انجام مي دهيمف بسيار متعجب شدند. دوباره سيمان کم آمد و جناب محمودي به رئيس زندان اين موضوع را اطلاع داد که او هم به خاطر اين که فرماندهان نيروي هوايي از اين کار راضي بودند و به علت تشويق خودش توسط فرمانده، مايل بود اين کار تمام شود. مقداري سيمان در بيرون اردوگاه قرار داشت که براي اردوگاه نبود ولي او دستور داده بود هر شب نگهبانان 10 کيسه از آن سيمان ها را دزديده به ما بدهند.
در روز 22 بهمن سال 61 کار تمام شده بود. آن جا را رنگ کرديم. با قوطي هاي سيگار براي خود کاپ درست کرديم. از پتو براي خود کفش درست کرديم و يک دوره مسابقات فوتبال و واليبال را برگزار کرديم.
در اين مدت چندين بار نقشه فرار کشيديم که هر بار با شکست مواجه شد. حتي خواستيم تونلي از آسايشگاه به بيرون بزنيم که متوجه شديم کف آسايشگاه را به قطر 30 سانتي متر بتن ريخته شده است و از داخل آن ميل هاي آهني عبور داده اند.

عمو از دست رفت
يک روز تصميم گرفته شد جاي بچه هاي نيروي زميني و انتظامي را از ما جدا کنند. به علت بازديد بدني که از آنها مي شد، به آنها گفتيم راديو را براي ما بگذاريد که يکي از آنها گفت:
- راديو در داخل کيسه تايد مي باشد.
که از آن به بعد هم راديو خراب شد. تصميم گرفتيم راديوي جديدي به دست بياريم.
يک روز سروان رضا احمدي که از خلبانان اف 4 بود، با بچه هاي گروهش براي گرفتن غذا رفته بود که يک راديو در اتاق نگهبان ها ديد. با گرم کردن سر نگهبان ها توسط دوستانش موفق شد اين راديو را برداشته به آسايشگاه بياورد. راديو را داخل يک کيسه گذاشتيم و درون سوراخي در بالاي کاسه توالت پنهان کرديم.
بعد از حدود دوساعت نگهبان پي برد که راديويش نيست ولي از ترس چيزي به فرمانده خود نگفت. بعد از مدتي چون محل نگهداري راديو مناسب نبود جاي آن را عوض کرده در وسط يک بلوک سيماني زير منبع آب قرار داديم. براي تامين باطري از باطري هاي کهنه نگهبانان استفاده مي کرديم که پس از مدتي يک ساعت درخواست کرديم که ابتدا مخالفت مي شد ولي در نهايت توانستيم آن را بدست آورده و از باطري آن استفاده مي کرديم و بجاي آن باطري کهنه خود نگهبانان را به آنها مي داديم و باطري جديد مي گرفتيم که با دوسه بار انجام اين کار به ما شک کردند و ديگر نتوانستيم باطري دريافت کنيم ولي به دليل اين که چندين بار اين کار را انجام داد بوديم تا مدتي خودکفا بوديم. درضمن در همين زمان سروان باباجاني را که از بچه هاي هوانيروز بود و در الکترونيک سررشته داشت به عنوان مسئول راديو انتخاب کرديم.

ميکروفون مخفي
سروان باباجاني مجبور بود براي شنيدن اخبار زير پتو برود و گوش خود را به بلندگوي راديو بچسباند و اين کار را براي او دشوار مي کرد. يک روز يکي از بچه ها متوجه يک برآمدگي روي ديوار شد. روي آن را تراشيديم و متوجه وجود يک ميکروفون مخفي شديم. در آسايشگاه جست وجو کرديم و توانستيم 10 ميکروفون را پيدا کرده و همه آنها را از داخل ديوار خارج کنيم. چند روز گذشت ديديم عراقي ها هيچ عکس العملي نشان نمي دهند که متوجه شديم که اين ميکروفون ها براي زماني بوده که زندان در دست استخبارات بوده است و مسئولان فعلي زندان از آن اطلاع نداشتند. چند روز بعد باباجاني گفت مي تواند از اين ميکروفون ها براي راديو بلند گو بسازد. با سررشته اي که از الکترونيک داشت، اين کار را انجام داد و از اين پس مجبور نبود براي شنيدن اخبار گوش خود را به بلندگوي آن بچسباند.
ادامه دارد
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین