حسيني اديب,سيد محمود
بيست و پنجم شهريور ماه سال 1338 ه ش در شهر درود از توابع شهرستان نيشابور چشم به جهان گشود. دوران کودکي او مثل تمام بچه ها به صورت طبيعي سپري شد. شش ماه به مکتب رفت و قرآن را فرا گرفت.
دوران ابتدايي را در مدرسه لامعي درود نيشابور گذراند. سال پنجم را در شيروان بود. سال اول راهنمايي را به صورت متفرقه در شهرستان شيروان خواند و سال دوم را در جبهه گذراند و ادامه تحصيل داد تا موفق به اخذ ديپلم شد. پس از آن به حوزه علميه قدم گذاشت و از آن جا که اشتياق زيادي به فراگيري علوم ديني در خود احساس مي کرد، مشغول خواندن دروس ديني و عربي در حوزه شد.
علاقه ي خاصي به خواندن کتاب داشت. کتاب هاي شهيد مطهري، دکتر علي شريعتي، آيت الله نوري، گناهان کبيره شهيد دستغيب، اصول کافي و ديگر کتاب هاي مذهبي را مطالعه مي کرد.
در 13 سالگي با همکاري بچه هاي هم سن و سالش، نوارها و عکس هاي امام را جمع مي نمود و نيمه شب در روستاهاي باغشن، چناران، گرينه، حريم آباد و مجد آباد پخش مي کرد. نوارهاي امام را گوش مي داد و آن ها را در باغچه پنهان مي نمود.
در فاصله سال هاي 1352 تا 1356 با تشکيل کلاس هاي قرآن و احکام در مساجد و فاطميه، با جمعي از جوانان پيرو خط امام به نشر افکار امام و پخش رساله هاي ايشان اقدام مي کرد. در سال 1355 به خاطر پخش اعلاميه عليه رژيم شاه دستگير شد.
بي بي زهرا حسيني( خواهر شهيد ـ) مي گويد: «دردوران انقلاب، توسط ما و دوستان شهيد اعلاميه ها پخش مي شد. در طي اين جريان سيد اسماعيل حسيني به شهادت رسيد. از مشهد و نيشابور ارتشي ها آمده بودند تا اجاره ندهند، مجلس ختم برگزار شود. ولي در چهلمين روز شهادت او، برادرم خيابان پشت خانه را سنگر بست و مواد منفجره حاضر نمود تا اگر در مراسم چهلم درگيري پيش آمد، ما آماده باشيم و از خود دفاع کنيم.» قبل از انقلاب موفق به تاسيس کتابخانه قائم شد که يکي از مراکز فعاليت انقلابيون بود. او جلسه فاطميه ( که به تفسير قرآن مي پرداخت ) را بنيان گذاري کرد.
رهبري برنامه هاي مذهبي از جمله: دعوت از روحانيون معظم مثل آيت الله نوري، حجت الاسلام سادات حسيني، شهيد هاشمي نژاد و شخصيت هاي بزرگوار ديگر را برعهده داشت. از مشعل داران مبارزه در دوران انقلاب و پيرو و مقلد امام و شاگرد مکتب او بود.
از اولين نيروهاي بسيجي بعد از انقلاب بود که بعد از دوران سربازي عضو سپاه پاسداران شد. با کساني که پيرو ولايت فقيه بودند، ارتباط داشت.
در هر دعاي توسل، کميل و جلسات قرآن شرکت مي کرد و مداح اهل بيت (ع) نيز بود. قرآن تفسير مي کرد و نهج البلاغه را بسيار مي خواند. در بحران ها و مشکلات به ائمه اطهار (ع) متوسل مي شد و امام حسين (ع) را الگوي خود قرار داده بود. به نماز جماعت و نماز شب بسيار اهميت مي داد. صبور بود، وجدان کاري و مسئوليت پذيري بالايي داشت، به پدر و مادرش بسيار احترام مي گذاشت.
محمود حسيني در 22 سالگي با خانم ثريا حسيني ازدواج نمود که مدت زندگي مشترک آن ها سه سال بود. حاصل اين ازدواج يک دختر و يک پسر مي باشد.
همسر شهيد مي گويد: «بعد از خوانده شدن خطبه عقد، ايشان به خاطر اين که در مسجد خاتم الانبياء (ص) سخنراني داشتند، مجلس عروسي را ترک نمودند تا به سخنراني خود برسند و بدقولي نشود.»
با شروع جنگ تحميلي جبهه را بر همه چيز ترجيح داد. در مورد جنگ مي گفت: «وظيفه هر ملتي است که از کشور خود دفاع کند و اکنون که براي ما جنگ پيش آمده است، بايد به دفاع از کشور بپردازيم و نگذاريم ابرقدرت ها بر ما مسلط شوند.»
هدفش از رفتن به جبهه، اطاعت از امر رهبري بود. در پشت جبهه به تشويق مردم براي رفتن به جبهه مي پرداخت و با سخنراني، مردم را جذب جبهه و جنگ مي کرد و به ديدن خانواده هايي که همسرانشان در جبهه بودند، مي رفت.
در جبهه به عنوان معاون گروهان، فرمانده گروهان، معاون گردان و فرماندهي گردان و در زمان شهادت فرماندهي گردان سيف الله را برعهده داشت. در سپاه شيروان به عنوان فرمانده عمليات سپاه بود. همچنين در لشکر 5 نصر خدمت مي کرد .در کارهاي سخت هميشه پيش قدم بود. در گروه اطلاعات عمليات حضور داشت. بعد از برگشتن از خط مقدم، دوباره داوطلب براي رفتن به خط مقدم مي شد.
در يکي از عمليات ها با دو نفر از رزمندگان در محاصره نيروهاي مزدور بعثي قرار مي گيرند، که با آن ها وارد جنگ تن به تن مي شوند و بسياري از دشمنان را به هلاکت مي رسانند.
حميدرضا سيرجاني به نقل از خود شهيد مي گويد: «در عمليات کربلاي 5، براي شناسايي رفته بوديم و زمين پر از خار و خاشاک بود. در پنج متري دشمن بوديم. اگر بر روي خارها راه مي رفتيم، با ايجاد سر و صدا دشمن متوجه حضور ما مي شد. در همين اثنا باران گرفت. همگي ما از بارش باران تعجب کرديم چون بعد از باران هنگامي که قدم بر روي خار و خاشاک مي گذاشتيم، ديگر سر و صدا نمي شد و از طرف ديگر با بارش باران، دشمن سرگرم کشيدن پلاستيک بر روي سنگرهايشان بودند و متوجه حضور ما نمي شدند و اين از امدادهاي غيبي الهي بود.»
در عمليات خيبر از ناحيه ساق پاي راست مجروح شد. ترکشي نيز به دستش اصابت کرده بود که عصب آن قطع شده بود و کارايي چنداني نداشت، ولي با وجود اين به جبهه مي رفت و مي گفت: «به حضور من در جبهه نياز است.»
سيد حسين حسيني ( همرزم شهيد) مي گويد: «ايشان به شهادت خيلي اهميت مي دادند. مي گفتند: خوب است انسان زماني به شهادت برسد که در راه آن تلاش و کوشش نمايد و آمادگي کامل براي شهيد شدن را در خود احساس کند.»
حميدرضا سيرجاني ( همرزم شهيد ) مي گويد: «ايشان فرمانده گردان در لشکر 5 نصر بودند. آخرين باري که ايشان را ديدم، چهره اي عرفاني و روحاني داشت و 48 ساعت قبل از عمليات کربلاي چهار و پنج توصيه مي کردند: بايد پيرو ائمه (ع) اطهار باشيم. بايد طوري عمل کنيم که لياقت در رکاب امام زمان (عج) را در خود احساس کنيم. در زمان جنگ حال و هواي خاصي داشت. در هنگام دعا بسيار اشک مي ريخت. در لحظه آخر به هم قول داديم که هرکس زنده ماند، راه امام را ادامه دهد.»
ثريا حسيني ( همسر شهيد ) مي گويد: «قبل از شهادت همسرم خواب ديدم که ايشان مي گويند: اگر سالم برگشتم، گوسفندي را نذر مسجد جمکران مي کنم. زماني که همسرم به شهادت رسيدند، فرزندم ( که دو سال داشت ) ناگهان فرياد زد. مهدي جان بيا و من حدس زدم که پدرش شهيد شده است.»
شهيد در نامه اي به همسرش مي نويسد: « صبور باشيد. من و شما وارث خون انبياء امامان و کساني که در راه انقلاب شهيد شدند، هستيم و بايد از انقلاب اسلامي پاسداري کنيم.
سيد محمود حسيني در تاريخ 7/11/1365 در عمليات کربلاي پنج به درجه رفيع شهادت نايل گشت و در زادگاهش درود نيشابور به خاک سپرده شد.
شهيد در وصيت نامه خود مي نويسد: « پدر و مادر عزيزم، به خدا سوگند اگر شرک نبود به پاي شما سجده مي کردم و از اين که گاهي ناداني کردم و شما را ناراحت نمودم، مرا عفو کنيد. از شما طلب بخشش مي کنم. از خواهرانم مي خواهم که در عزاي من گريه نکنند.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-13885
دوران ابتدايي را در مدرسه لامعي درود نيشابور گذراند. سال پنجم را در شيروان بود. سال اول راهنمايي را به صورت متفرقه در شهرستان شيروان خواند و سال دوم را در جبهه گذراند و ادامه تحصيل داد تا موفق به اخذ ديپلم شد. پس از آن به حوزه علميه قدم گذاشت و از آن جا که اشتياق زيادي به فراگيري علوم ديني در خود احساس مي کرد، مشغول خواندن دروس ديني و عربي در حوزه شد.
علاقه ي خاصي به خواندن کتاب داشت. کتاب هاي شهيد مطهري، دکتر علي شريعتي، آيت الله نوري، گناهان کبيره شهيد دستغيب، اصول کافي و ديگر کتاب هاي مذهبي را مطالعه مي کرد.
در 13 سالگي با همکاري بچه هاي هم سن و سالش، نوارها و عکس هاي امام را جمع مي نمود و نيمه شب در روستاهاي باغشن، چناران، گرينه، حريم آباد و مجد آباد پخش مي کرد. نوارهاي امام را گوش مي داد و آن ها را در باغچه پنهان مي نمود.
در فاصله سال هاي 1352 تا 1356 با تشکيل کلاس هاي قرآن و احکام در مساجد و فاطميه، با جمعي از جوانان پيرو خط امام به نشر افکار امام و پخش رساله هاي ايشان اقدام مي کرد. در سال 1355 به خاطر پخش اعلاميه عليه رژيم شاه دستگير شد.
بي بي زهرا حسيني( خواهر شهيد ـ) مي گويد: «دردوران انقلاب، توسط ما و دوستان شهيد اعلاميه ها پخش مي شد. در طي اين جريان سيد اسماعيل حسيني به شهادت رسيد. از مشهد و نيشابور ارتشي ها آمده بودند تا اجاره ندهند، مجلس ختم برگزار شود. ولي در چهلمين روز شهادت او، برادرم خيابان پشت خانه را سنگر بست و مواد منفجره حاضر نمود تا اگر در مراسم چهلم درگيري پيش آمد، ما آماده باشيم و از خود دفاع کنيم.» قبل از انقلاب موفق به تاسيس کتابخانه قائم شد که يکي از مراکز فعاليت انقلابيون بود. او جلسه فاطميه ( که به تفسير قرآن مي پرداخت ) را بنيان گذاري کرد.
رهبري برنامه هاي مذهبي از جمله: دعوت از روحانيون معظم مثل آيت الله نوري، حجت الاسلام سادات حسيني، شهيد هاشمي نژاد و شخصيت هاي بزرگوار ديگر را برعهده داشت. از مشعل داران مبارزه در دوران انقلاب و پيرو و مقلد امام و شاگرد مکتب او بود.
از اولين نيروهاي بسيجي بعد از انقلاب بود که بعد از دوران سربازي عضو سپاه پاسداران شد. با کساني که پيرو ولايت فقيه بودند، ارتباط داشت.
در هر دعاي توسل، کميل و جلسات قرآن شرکت مي کرد و مداح اهل بيت (ع) نيز بود. قرآن تفسير مي کرد و نهج البلاغه را بسيار مي خواند. در بحران ها و مشکلات به ائمه اطهار (ع) متوسل مي شد و امام حسين (ع) را الگوي خود قرار داده بود. به نماز جماعت و نماز شب بسيار اهميت مي داد. صبور بود، وجدان کاري و مسئوليت پذيري بالايي داشت، به پدر و مادرش بسيار احترام مي گذاشت.
محمود حسيني در 22 سالگي با خانم ثريا حسيني ازدواج نمود که مدت زندگي مشترک آن ها سه سال بود. حاصل اين ازدواج يک دختر و يک پسر مي باشد.
همسر شهيد مي گويد: «بعد از خوانده شدن خطبه عقد، ايشان به خاطر اين که در مسجد خاتم الانبياء (ص) سخنراني داشتند، مجلس عروسي را ترک نمودند تا به سخنراني خود برسند و بدقولي نشود.»
با شروع جنگ تحميلي جبهه را بر همه چيز ترجيح داد. در مورد جنگ مي گفت: «وظيفه هر ملتي است که از کشور خود دفاع کند و اکنون که براي ما جنگ پيش آمده است، بايد به دفاع از کشور بپردازيم و نگذاريم ابرقدرت ها بر ما مسلط شوند.»
هدفش از رفتن به جبهه، اطاعت از امر رهبري بود. در پشت جبهه به تشويق مردم براي رفتن به جبهه مي پرداخت و با سخنراني، مردم را جذب جبهه و جنگ مي کرد و به ديدن خانواده هايي که همسرانشان در جبهه بودند، مي رفت.
در جبهه به عنوان معاون گروهان، فرمانده گروهان، معاون گردان و فرماندهي گردان و در زمان شهادت فرماندهي گردان سيف الله را برعهده داشت. در سپاه شيروان به عنوان فرمانده عمليات سپاه بود. همچنين در لشکر 5 نصر خدمت مي کرد .در کارهاي سخت هميشه پيش قدم بود. در گروه اطلاعات عمليات حضور داشت. بعد از برگشتن از خط مقدم، دوباره داوطلب براي رفتن به خط مقدم مي شد.
در يکي از عمليات ها با دو نفر از رزمندگان در محاصره نيروهاي مزدور بعثي قرار مي گيرند، که با آن ها وارد جنگ تن به تن مي شوند و بسياري از دشمنان را به هلاکت مي رسانند.
حميدرضا سيرجاني به نقل از خود شهيد مي گويد: «در عمليات کربلاي 5، براي شناسايي رفته بوديم و زمين پر از خار و خاشاک بود. در پنج متري دشمن بوديم. اگر بر روي خارها راه مي رفتيم، با ايجاد سر و صدا دشمن متوجه حضور ما مي شد. در همين اثنا باران گرفت. همگي ما از بارش باران تعجب کرديم چون بعد از باران هنگامي که قدم بر روي خار و خاشاک مي گذاشتيم، ديگر سر و صدا نمي شد و از طرف ديگر با بارش باران، دشمن سرگرم کشيدن پلاستيک بر روي سنگرهايشان بودند و متوجه حضور ما نمي شدند و اين از امدادهاي غيبي الهي بود.»
در عمليات خيبر از ناحيه ساق پاي راست مجروح شد. ترکشي نيز به دستش اصابت کرده بود که عصب آن قطع شده بود و کارايي چنداني نداشت، ولي با وجود اين به جبهه مي رفت و مي گفت: «به حضور من در جبهه نياز است.»
سيد حسين حسيني ( همرزم شهيد) مي گويد: «ايشان به شهادت خيلي اهميت مي دادند. مي گفتند: خوب است انسان زماني به شهادت برسد که در راه آن تلاش و کوشش نمايد و آمادگي کامل براي شهيد شدن را در خود احساس کند.»
حميدرضا سيرجاني ( همرزم شهيد ) مي گويد: «ايشان فرمانده گردان در لشکر 5 نصر بودند. آخرين باري که ايشان را ديدم، چهره اي عرفاني و روحاني داشت و 48 ساعت قبل از عمليات کربلاي چهار و پنج توصيه مي کردند: بايد پيرو ائمه (ع) اطهار باشيم. بايد طوري عمل کنيم که لياقت در رکاب امام زمان (عج) را در خود احساس کنيم. در زمان جنگ حال و هواي خاصي داشت. در هنگام دعا بسيار اشک مي ريخت. در لحظه آخر به هم قول داديم که هرکس زنده ماند، راه امام را ادامه دهد.»
ثريا حسيني ( همسر شهيد ) مي گويد: «قبل از شهادت همسرم خواب ديدم که ايشان مي گويند: اگر سالم برگشتم، گوسفندي را نذر مسجد جمکران مي کنم. زماني که همسرم به شهادت رسيدند، فرزندم ( که دو سال داشت ) ناگهان فرياد زد. مهدي جان بيا و من حدس زدم که پدرش شهيد شده است.»
شهيد در نامه اي به همسرش مي نويسد: « صبور باشيد. من و شما وارث خون انبياء امامان و کساني که در راه انقلاب شهيد شدند، هستيم و بايد از انقلاب اسلامي پاسداري کنيم.
سيد محمود حسيني در تاريخ 7/11/1365 در عمليات کربلاي پنج به درجه رفيع شهادت نايل گشت و در زادگاهش درود نيشابور به خاک سپرده شد.
شهيد در وصيت نامه خود مي نويسد: « پدر و مادر عزيزم، به خدا سوگند اگر شرک نبود به پاي شما سجده مي کردم و از اين که گاهي ناداني کردم و شما را ناراحت نمودم، مرا عفو کنيد. از شما طلب بخشش مي کنم. از خواهرانم مي خواهم که در عزاي من گريه نکنند.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-13885
لینک کپی شد
نظر شما
