شهيد عبد العلي صالحي فرزند حسين علي
پدر پشت در بود و با چشمان درشتش نگاه مي کرد. خودم را در آغوشش انداختم و او را بوسيدم و اوهم من را بوسيد. با اين که دستانش پر بود، مرا بلند کرد و با هم وارد اتاق شد يم. پد ر چيزهايي را خريده بود؛ به مادر داد و دوباره به طرف در رفت. پرسيدم:
با با! کجا مي رويي؟
برگشت و نگاهم کرد و گفت:
دوست داري با من بيا؟
با خوشحالي سر تکان دادم و خيلي زود لباس گرم پوشيدم. پدر کيسه اي را که کنار در گذاشته بود، برداشت و راه افتاديم. از د ر بيرون آمديم و وارد خيابان شديم. باد سردي مي وزيد. پاهايم تا زانو در برف فرو مي رفت. با اين حال سعيب مي کردم که از پدر عقب نمانم. بعد از طي کردن راهي طولاني، به چند خانه ي قديمي و نيمه ويران رسيديم که نور کم رنگي از پشت پنجره ها ي آنها به چشم مکي خورد. پدر دم در يکي از اين خانه ها توقف کرد و در زد. پيرزني شکسته و خميده در را باز کرد وبا ديدن پدر خطوط چهره اش از هم باز شد. پدر سلام کرد. پيرزن جواب سلام او را داد و از ما دعوت کرد که به خانه اش برويم. خانه ي پير زن سرد و کم نور بود. خودم را به چراغ نفتي نزديک کردم تا گرم شوم. پدر کيسه اي را که همراه خود آورده بود، باز کرد و پلاستيکي را که داخل آن گوشت و برنج بود، بيرون آورد و گوشه اي گذاشت . کمي بعد از خانه بيرون آمديم و با پيرزن که مرتب دعا مي کرد، خداحافظي کرديم.
پدر مرا بغل کرد. سرم را روي شانه اش گذاشتم. او در حالي که با نفس هايش گرمم مي کرد، گفت:
بعد از من، تو مرد خانه هستي. به مادرت کمک کن. به مردم هم کمک کن. آن ها مثل خواهران و برادران تو هستند.
وقتي به خانه رسيد يم، برف ما را سفيد و خيس کرده بود. ماد ر د ر را باز کرد و مرا به خانه برد. اما پدر هم به حياط رفت. پيت نفتي را که کنار حياط بود، برداشت و از در بيرون رفت.
فرزند شهيد
با با! کجا مي رويي؟
برگشت و نگاهم کرد و گفت:
دوست داري با من بيا؟
با خوشحالي سر تکان دادم و خيلي زود لباس گرم پوشيدم. پدر کيسه اي را که کنار در گذاشته بود، برداشت و راه افتاديم. از د ر بيرون آمديم و وارد خيابان شديم. باد سردي مي وزيد. پاهايم تا زانو در برف فرو مي رفت. با اين حال سعيب مي کردم که از پدر عقب نمانم. بعد از طي کردن راهي طولاني، به چند خانه ي قديمي و نيمه ويران رسيديم که نور کم رنگي از پشت پنجره ها ي آنها به چشم مکي خورد. پدر دم در يکي از اين خانه ها توقف کرد و در زد. پيرزني شکسته و خميده در را باز کرد وبا ديدن پدر خطوط چهره اش از هم باز شد. پدر سلام کرد. پيرزن جواب سلام او را داد و از ما دعوت کرد که به خانه اش برويم. خانه ي پير زن سرد و کم نور بود. خودم را به چراغ نفتي نزديک کردم تا گرم شوم. پدر کيسه اي را که همراه خود آورده بود، باز کرد و پلاستيکي را که داخل آن گوشت و برنج بود، بيرون آورد و گوشه اي گذاشت . کمي بعد از خانه بيرون آمديم و با پيرزن که مرتب دعا مي کرد، خداحافظي کرديم.
پدر مرا بغل کرد. سرم را روي شانه اش گذاشتم. او در حالي که با نفس هايش گرمم مي کرد، گفت:
بعد از من، تو مرد خانه هستي. به مادرت کمک کن. به مردم هم کمک کن. آن ها مثل خواهران و برادران تو هستند.
وقتي به خانه رسيد يم، برف ما را سفيد و خيس کرده بود. ماد ر د ر را باز کرد و مرا به خانه برد. اما پدر هم به حياط رفت. پيت نفتي را که کنار حياط بود، برداشت و از در بيرون رفت.
فرزند شهيد
لینک کپی شد
نظر شما
