خاطرات/ بازماندگان کربلاي 6

کد خبر: ۱۲۴۹۲۳
تاریخ انتشار: ۲۳ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۷:۱۷ - 14September 2009
حدود يک سال از عمليات غرور آفرين کربلاي 6 مي گذشت، اما پيکر مطهر آن شهيد همچنان روي زمين افتاده بود و زير ديدگاه دشمن بعثي قرار داشت. آرايش تاکتيکي خط هم طوري بود که دسترسي به او غيرممکن بود. از طرف ديگر تحمل اين همه مظلوميت برايم دشوار بود، بنابراين تصميم گرفتم با کمک يکي از بچه ها، عملياتي براي انتقال پيکر آن شهيد انجام دهيم. سرباز حسين خلج قبل از همه آمادگي اش را اعلام کرد. پس از صحبت هاي بچه ها دور ما حلقه زدند و اصرار کردند که آنها را نيز همراه خود ببريم. از اين ميان گروهبان «عبدي قدم» بيش از همه شور و اشتياق نشان مي داد. اشکي که از چشمانش سرازير بود، از حال درونش خبر مي داد. از همه خداحافظي کرديم. پس از آرامش نسبي منطقه، به طرف تپه به راه افتاديم. راهي را انتخاب کرديم که در ديد دشمن نباشد. لحظاتي بعد به تپه عمران رسيديم. نيروهاي بعثي نزديک تپه 401 مستقر بودند. حدود 100 متر از آنها فاصله داشتيم. بايد خيلي سريع و با احتياط اين مسير را طي مي کرديم تا به ديدگاه هاي دشمن برسيم. مسير، طولاني تر از قبل به نظر مي رسيد. صداي گلوله هاي ژ ـ سه که بين ديدگاه هاي خودي و دشمن رد و بدل مي شد، چنان طنين سهمناکي داشت که گويي گلوله توپ يا خمپاره است. هر لحظه به ديدگاه دشمن نزديک تر مي شديم. ناگهان آتش دو طرف خاموش و سکوت سنگيني بر فضاي منطقه حاکم شد.
در سکوت مطلقي که بر منطقه حاکم بود، صداي شکستن چيزي را زير پايم احساس کردم. «حسين» خودش را به من نزديک کرد و آهسته گفت: «جناب سروان چه بود؟»
گفتم: «نمي دونم» با احتياط خم شدم و آن را برداشتم. يک مين گوجه اي بود! از تعجب نزديک بود که چشمانمان از حدقه خارج شود. باور کردني نبود. فشار و سنگيني بدنم آن را خراب کرده بود ولي به خواست خداوند کريم، مين منفجر نشد و هيچ صدمه اي به ما نرسيد. حالا در يک ميدان مين قرار داشتيم. تاريکي بيش از حد، نداشتن دوربين ديد در شب و برخورد با ميدان مين شناسايي نشده، باعث شد تا ادامه عمليات را به شب هاي آينده موکول کنيم.
از ساعات اوليه صبح روز بعد، باران شديدي شروع به باريدن کرد. ساعت هفت صبح بود که ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد. گوشي را برداشتم. گوينده بي مقدمه گفت: «جناب سروان عابدي جسد را آورده» با شنيدن خبر يکه خوردم، زيرا که قرار نبود کسي براي آوردن جسد برود، آن هم بدون هماهنگي و دستور.
به سرعت خودم را به دسته يکم رساندم. عابدي در حالي که جسد را روي دوشش گذاشته بود همراه سربازي که براي کمک به استقبالش رفته بود، به خاکريز نزديک مي شد. آر.پي. جي مسلحي در دست سرباز بود که به آن شهيد تعلق داشت.
جلو رفتم و ماجرا را پرسيدم. عابدي گفت: «جناب سروان، لحظه اي که باران شدت گرفت، احساس کردم که اگر بروم و جسد را بردارم، دشمن متوجه نمي شود اين فکر طوري غافلگيرم کرد که يادم رفت با شما هماهنگي کنم. بي اختيار به طرفش دويدم و او را روي دوشم گذاشتم. آر پي جي اش کمي آن طرف تر افتاده بود، آن را هم برداشتم و با همه سنيگني، شروع به دويدن کردم هنوز از ديدگاه عراقي ها فاصله زيادي نگرفته بودم که نيروهاي بعثي متوجه من شدند و به طرفم تيراندازي کردند، اما به خواست خداوند حتي يک گلوله هم به من اصابت نکرد.» از فرط شادي او را در آغوش گرفتم و صورتش را بوسيدم، ولي او سرش را پايين انداخت. ناراحت به نظر مي رسيد! پرسيدم «چي شده؟ چرا ناراحتي؟ اتفاقي افتاده؟» عابدي در حالي که سرش پايين بود، گفت: «جناب سروان اسلحه ام را جا گذاشتم.» جرم سنگيني بود، علاوه بر آن بدون هماهنگي دست به اين کار زده بود. نمي دانستم چگونه مسئله را به اطلاع فرمانده گردان برسانم. در اين افکار غوطه ور بودم که عابدي گفت: «جناب سروان نگران نباشيد، خودم سر فرصت آن را مي آورم.»
نگاهي به آن دلاور شهيد انداختم. لباس شيميايي بر تن داشت. با وجود اين که نزديک به يک سال از شهادتش مي گذشت، به نظر مي رسيد چند روز پيش به شهادت رسيده است. دستم را زير لباس شيميايي داخل جيب پيراهنش کردم. محتوياتش عبارت بود از يک قطعه عکس، يک برگه مرخصي و يک برگه مشخصات که بر آن نوشته شده بود: «جمشيد آزموده، گروهبان سوم، گردان 183، بچه مازندران».
مشخصات او را به سرعت به گردان اطلاع دادم. به دستور فرمانده گردان پيکر مطهر شهيد را براي انتقال آماده کرديم. به گروهبان اماني که تازه به يگان ما منتقل شده بود ابلاغ کردم که تعدادي از بچه ها را براي انجام مراسم تشييع جنازه آماده کند. او مهارت خاصي در اين کار داشت. پس از انجام تدارکات لازم و آماده شدن گروه، با انجام تشريفات و احترامات خاص نظامي پيکر پاک شهيد آزموده را به عقب فرستاديم.
روز بعد، حوالي ظهر، دوباره باران شديدي شروع به باريدن کرد. عابدي هم از فرصت استفاه کرد، با پشتيباني آتش بچه ها، اسلحه اش را که در برابر ديد و تير مستقيم نيروهاي بعثي قرار داشت، برداشت و با سرعت خودش را به خاکريز خودي رساند. به دنبال اين ماجرا براي عابدي و خلج از گردان تقاضاي تشويقي کردم که پس از طي سلسله مراتب اداري، هر دوي آنها به درجه گروهبان سومي مفتخر شدند.
با انجام اين عمليات، بچه هاي گروهان روحيه تازه اي گرفتند. همه دوست داشتند وارد گروهان ما شوند و براي گشت رفتن و ضربه زدن به دشمن بعثي، داوطلب مي شدند. شادي و اعتماد به نفس در چشمان همه آنها موج مي زد.
 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین