يادمان شهداي ارتش/ امير سرلشگر سيد علي اکبر هاشمي
سنگرها در دو دامنه ي تپه ساخته شده، روي تمام سنگرها تا ارتفاع يک متر خاکريزي شده بود تا آسيب پذيري آن در برابر گلوله هاي دوربرد و يا بمباران دشمن کاهش پيدا کند. از جمله فعاليت هاي پدرم در قرارگاه و ساير يگان هاي لشکر، ساختن حمام هاي بتوني و مجهز بود که در حفظ بهداشت پرسنل تاثير به سزايي داشت. با اين وجود هيچ نقطه اي، حتي داخل سنگرها، از وجود عقرب هاي سياه مصونيت نداشت. روزي چند نفر به دليل عقرب زدگي و گزش حشرات ديگر به درمانگاه مراجعه مي کردند. اين خطرات غير از زيان هاي ديگر بود.
روزي با پدرم عازم خط مقدم جبهه بوديم و با جيپ از کنار يک کاتيوشا مي گذشتيم که بعد از شليک کاتيوشا، جيپ به هوا پرتاب و گردنم دچار ضرب ديدگي شد و اگر کلاه آهني در سرم نبود بيش از آن آسيب مي ديدم.
کمين گاه خونين
در يکي از خطوط مقدم، به دليل دقت گشتي ها و اعزام به موقع آنها به اطراف، گروه اعزامي دشمن به دليل برخورد با تله هاي انفجاري همگي کشته شده بودند. صبح روز بعد که با پدرم به آنجا رسيديم، جنازه هاي عراقي را روي زمين ديديم که هر کدام به گوشه اي پرتاب شده به قتل رسيده بودند.
جوجه تيغي مزاحم
روزي در يکي از خطوط مقدم که بازديد پدرم تا شب طول کشيد، در سنگري که حدود 8 نفر بيشتر ظرفيت نداشت، نماز جماعت اقامه شد. من مکبر بودم. باورم نمي شد که زير آتش مستقيم دشمن به آن راحتي بتوانيم نماز جماعت برپا کنيم. آخر شب با پدرم به سوي قرارگاه حرکت کرديم، اما به دليل ديد مستقيم دشمن نمي توانستيم از نور چراغ هاي ماشين استفاده کنيم.
همان طور که از ميان تپه ها و خاک و انفجار گلوله در حرکت بوديم، خودرو متوقف شد. پس از پياده شدن متوجه شدم که لاستيک جلوي ماشين به علت برخورد با جوجه تيغي بزرگي پنجر شده است. به هر مشقتي بود لاستيک را عوض کرده به راه خود به سمت قرارگاه ادامه داديم.
روزهاي سخت و خطرهاي زندگي در جبهه، در حال حاضر يکي از بهترين دوران زندگي ام به شما مي آيد. فقط در جبهه بود که توانستم يک ماه در کنار پدرم زندگي کنم.
جايزه ي پدر
سال اول راهنمايي بودم. روزي که در مدرسه ي ما مسابقات حفظ و قرائت و تفسير قرآن برگزار شد. برحسب اتفاق، آن زمان پدرم در مرخصي بود و صبح آن روز خودش را به مدرسه رساند به او گفتم که قرار است امروز مسابقه اي در مدرسه ي ما برگزار شود. پدرم با لبخندي به من گفت که خودم را به اين مسابقه خواهم رساند و سپس خداحافظي کرد. او وقتي به مدرسه آمد، جايزه اي براي نفر اول آن مسابقه آورده بود. با اين کار پدرم که برايم بسيار جالب و آموزنده بود، تشويق شدم که حتماً راه قرآن را ادامه دهم.
ملاقات پدر در بيمارستان
در اواخر تيرماه 1367، در نيمه شب گرم تابستاني، تلفن منزل به صدا درآمد و خبر مجروحيت پدرم داده شد. ما به سختي باورمان شد که پدرم مجروح شده، تصور مي کرديم که به شهادت رسيده است. اما صبح روز بعد، وقتي تلفني صداي پدر را شنيديم، همگي خوشحال شديم و يک هفته بعد براي ملاقات وي به اروميه رفتيم.
پس از سه ماه دوري، ديدن او حتي در بيمارستان، برايمان لذت بخش بود. بخصوص آن که چهره ي متبسم وي را مي ديديم.
يک سال بعد
سال بعد در خرداد ماه 1368، چهارشنبه مصادف با شهادت حضرت امام صادق (ع)، به مادرم در آب و جاروي حياط منزل کمک مي کردم. روز عجيبي بود. دست و دلم به کار و درس نمي رفت. روز بعد امتحان هندسه داشتم، اما شب نتوانستم درس هايم را مرور کنم. صبح که به مدرسه رفتم، بعد از امتحان، معلم به من گفت که پدرت مجروح شده است.
خودم را به سرعت به منزل رساندم. نزديکي هاي منزل صدايي از پشت سر شنيدم. دايي ام بود. بعد از سلام و احوال پرسي، از دايي پرسيدم که از پدرم چه اطلاعي دارد، او هم جواب داد که پدر مجروح شده است. به نزديکي منزل رسيديم. چند ماشين در اطراف خانه پارک شده بود و همسايه ها دور هم جمع شده بودند. وارد خانه شدم. در اتاقي دوستان و آشنايان نشسته بودند. مادرم را در اتاق ديگر با لباس سياه ديدم. ديگر لازم نبود کسي واقعيت را به من بگويد. حالم منقلب شد. فکر همه چيز را مي کردم جز
شهادت پدرم....
اينک سال ها از شهادت پدرم مي گذرد. در اين سال ها هرگز نتوانستم احساس کنم که پدرم مرده است. من هميشه حضور او را در کنار خودم و در خانه احساس مي کنم. به راستي که شهدا زنده و شاهد اعمال ما هستند، چنان که خداوند مهربان در قرآن مجيد مي فرمايد:
«ولاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عندربهم يرزقون.»
روزي با پدرم عازم خط مقدم جبهه بوديم و با جيپ از کنار يک کاتيوشا مي گذشتيم که بعد از شليک کاتيوشا، جيپ به هوا پرتاب و گردنم دچار ضرب ديدگي شد و اگر کلاه آهني در سرم نبود بيش از آن آسيب مي ديدم.
کمين گاه خونين
در يکي از خطوط مقدم، به دليل دقت گشتي ها و اعزام به موقع آنها به اطراف، گروه اعزامي دشمن به دليل برخورد با تله هاي انفجاري همگي کشته شده بودند. صبح روز بعد که با پدرم به آنجا رسيديم، جنازه هاي عراقي را روي زمين ديديم که هر کدام به گوشه اي پرتاب شده به قتل رسيده بودند.
جوجه تيغي مزاحم
روزي در يکي از خطوط مقدم که بازديد پدرم تا شب طول کشيد، در سنگري که حدود 8 نفر بيشتر ظرفيت نداشت، نماز جماعت اقامه شد. من مکبر بودم. باورم نمي شد که زير آتش مستقيم دشمن به آن راحتي بتوانيم نماز جماعت برپا کنيم. آخر شب با پدرم به سوي قرارگاه حرکت کرديم، اما به دليل ديد مستقيم دشمن نمي توانستيم از نور چراغ هاي ماشين استفاده کنيم.
همان طور که از ميان تپه ها و خاک و انفجار گلوله در حرکت بوديم، خودرو متوقف شد. پس از پياده شدن متوجه شدم که لاستيک جلوي ماشين به علت برخورد با جوجه تيغي بزرگي پنجر شده است. به هر مشقتي بود لاستيک را عوض کرده به راه خود به سمت قرارگاه ادامه داديم.
روزهاي سخت و خطرهاي زندگي در جبهه، در حال حاضر يکي از بهترين دوران زندگي ام به شما مي آيد. فقط در جبهه بود که توانستم يک ماه در کنار پدرم زندگي کنم.
جايزه ي پدر
سال اول راهنمايي بودم. روزي که در مدرسه ي ما مسابقات حفظ و قرائت و تفسير قرآن برگزار شد. برحسب اتفاق، آن زمان پدرم در مرخصي بود و صبح آن روز خودش را به مدرسه رساند به او گفتم که قرار است امروز مسابقه اي در مدرسه ي ما برگزار شود. پدرم با لبخندي به من گفت که خودم را به اين مسابقه خواهم رساند و سپس خداحافظي کرد. او وقتي به مدرسه آمد، جايزه اي براي نفر اول آن مسابقه آورده بود. با اين کار پدرم که برايم بسيار جالب و آموزنده بود، تشويق شدم که حتماً راه قرآن را ادامه دهم.
ملاقات پدر در بيمارستان
در اواخر تيرماه 1367، در نيمه شب گرم تابستاني، تلفن منزل به صدا درآمد و خبر مجروحيت پدرم داده شد. ما به سختي باورمان شد که پدرم مجروح شده، تصور مي کرديم که به شهادت رسيده است. اما صبح روز بعد، وقتي تلفني صداي پدر را شنيديم، همگي خوشحال شديم و يک هفته بعد براي ملاقات وي به اروميه رفتيم.
پس از سه ماه دوري، ديدن او حتي در بيمارستان، برايمان لذت بخش بود. بخصوص آن که چهره ي متبسم وي را مي ديديم.
يک سال بعد
سال بعد در خرداد ماه 1368، چهارشنبه مصادف با شهادت حضرت امام صادق (ع)، به مادرم در آب و جاروي حياط منزل کمک مي کردم. روز عجيبي بود. دست و دلم به کار و درس نمي رفت. روز بعد امتحان هندسه داشتم، اما شب نتوانستم درس هايم را مرور کنم. صبح که به مدرسه رفتم، بعد از امتحان، معلم به من گفت که پدرت مجروح شده است.
خودم را به سرعت به منزل رساندم. نزديکي هاي منزل صدايي از پشت سر شنيدم. دايي ام بود. بعد از سلام و احوال پرسي، از دايي پرسيدم که از پدرم چه اطلاعي دارد، او هم جواب داد که پدر مجروح شده است. به نزديکي منزل رسيديم. چند ماشين در اطراف خانه پارک شده بود و همسايه ها دور هم جمع شده بودند. وارد خانه شدم. در اتاقي دوستان و آشنايان نشسته بودند. مادرم را در اتاق ديگر با لباس سياه ديدم. ديگر لازم نبود کسي واقعيت را به من بگويد. حالم منقلب شد. فکر همه چيز را مي کردم جز
شهادت پدرم....
اينک سال ها از شهادت پدرم مي گذرد. در اين سال ها هرگز نتوانستم احساس کنم که پدرم مرده است. من هميشه حضور او را در کنار خودم و در خانه احساس مي کنم. به راستي که شهدا زنده و شاهد اعمال ما هستند، چنان که خداوند مهربان در قرآن مجيد مي فرمايد:
«ولاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عندربهم يرزقون.»
لینک کپی شد
نظر شما
