معتمدي ,جمال
خاطرات
عمه شهيد:
برادرزاده ام تعريف مي كرد خواب ديده ام كه در يك بيابان وسيعي هستم و تاريكي مطلقي بر آنجا حاكم است. از دور ديدم كه روشنايي به طرف من مي آيد. نزديك شد و ديدم جمال است. خوشحال شدم و به طرفش رفتم كه اورا به بغل بگيرم ولي او خودش را كنار كشيد. من پايين كتش را گرفتم و از او درخواست كردم تا مرا شفاعت كند.
يكي از دوستان تعريف ميكرد :
من ناخواسته دچار اعتياد شدم وقتي به مسجد محل مراجعه كردم تا در بسيج ثبت نام كنم مرا نپذيرفتند گفتند شما اعتياد داريد .هر كس اعتياد داشته باشد ما اورا به عنوان بسيجي نمي پذيرم آقاي معتمدي آمد و براي نجات و ترك اعتياد من كمك فراوان كرد 40 روز مرا به تخت بست و چهار چشمي مراقب من بود كه وقتي براي غذا خوردن دستهايم را باز ميكند .دوباره بسوي اعتياد نروم و الحمدلله توانستم بعد از آن دوره اعتياد را ترك كنم.
خوابي را خود شهيد ديده بودند كه براي من تعريف كردند و گفتند: خواب ديدم كه داماد شده ام و مراسم ازدواجم برپاست. تمامي انبيا و اوليا حضور داشتند. لباس سفيدي بر تنم بود . تعبيرش از اين خواب اين بود كه من به زودي شهيد مي شوم و همينطور هم شد.
يك بار از مجلسي بر مي گشتيم جمال به من گفت: بيا با ماشين ميرسانمت به چهارراه پل خاكي كه رسيديم يك آقايي با ماشين جلوي ماشين ما پيچيد .در حالي كه آن آقا مقصر بود از ماشين پايين آمد و گفت اين چه وضع رانندگي است جمال از ماشين پايين آمد و روي اورا بوسيد. بعد معلوم شد اين آقا با خانمش اختلاف پيدا كرده و در حالي كه عصباني بوده است پشت ماشين نشسته است كه رفتار خوب جمال باعث جلوگيري از درگيري شد .
عبدالله:
يك روز از شهر مهران وارد مسير پل دختر به سمت شهر اهواز حركت كرديم كه به قرار گاه كربلا برويم. در طول مسير برادر معتمدى با توجه به طولانى بودن مسافت يك سره من و برادران را نصيحت مىكرد و مي گفت: اگر زنده بمانيم يك موقع مىشود كه تمام افتخارات ما همين زمانى است كه در اينجا بودهايم و گر نه تمام عمرمان را اگر حساب كنيم مىبينيم هيچ كارى نكرديم .تمام كار ما همين جا حالا يكسال و شش ماه و سه چهار ماه خلاصه همين قدر كه اينجا بوده و هستيم عمر مفيد ماست ما بقى عمرمان بر باد رفته يعنى كارى انجام ندادهايم.
در جريان عمليات والفجر 3 برادر معتمدى مجروح شدند بعداز اتمام عمليات به مشهد آمدم و براي عيادت ايشان به خانه اش كه آن زمان در كوچه بالاتر از كوچه موسى ابن جعفرى بود ,رفتم. چند نفر از بچهها براى برادر معتمد يك اتاق يك و نيم و دو نيم خيلى قديمى ساز متعلق به يك پيرزنى بود اجاره كرده بودند. وقتى وارد اتاق شدم ديدم كف اتاق را با دو پتو به اصطلاح فرش شده و يك عدد سماور برقى كوچك كه آن را هم بچهها در دوران مجروحيتش خريده بودند يك قورى و دوسه استكان و يكى دو تا بشقاب و قاشق و يك چراغ خوراك پزى چيز ديگرى درون اتاق وجود ندارد و برادر معتمدى با توجه به اينكه پول زيادى داشت, با آن اوضاع و احوال مجروحيتش در آن اتاق كوچك بسترى بود و پولش را در جبهه براى بچههاى رزمنده خرج مىكرد.
خواهر شهيد:
آخرين دفعهاى كه جمال مىخواست به جبهه برود دست هايش را دورگردن همسرم انداخت و بعد از اينكه از همه ما خيلى گرم خداحافظى كرد من قرآن را در آوردم كه او رااز زير قرآن رد كنم. قرآن را باز كردم ديدم آيه شهادت آمد. خيلى ناراحت شدم و مى خواستم قرآن را ببندم، با خود گفتم گناه دارد. در همين هنگام جمال جلو آمد و بلافاصله قرآن را از من گرفت و خواند بعد زير چشمى به من نگاه كرد در حالى كه همه ما ناراحت و غمگين بوديم با خودم گفتم: نكند اين سفر، سفر آخر باشد و خنديد و گفت: من دارم مىروم، ما هم تا پيچ كوچه همراهش رفتيم و همانجا ايستاديم جمال وقتى سوار ماشين شد دستش را از شيشه ماشين بيرون آورد و تكان داد و اين آخرين لحظهاى بود كه ما او را ديديم.
عبدالله:
از يك خانواده مرفه بود و وضع زندگى اش خوب بود و بستگانشان از طبقه سه نبودند. ولى از افتادگى و متانتى كه داشت در يك خانه محقر و كوچك كه نم داشت، زندگى مىكرد كه اگر درب خانه را باز مىكردى رطوبت آن انسان را مىآزرد و اين خانهها را با ماهى 200 يا 300 تومان اجاره كرده و در آن وسايل مختصرى گذاشته بود و وقتى از جبهه باز مىگشت استراحت مىكرد و از آن جا به ديدن بستگانش مىرفت. جالب اين جاست كه هيچ كس نمىدانست كه منزل ايشان كجاست؛ به دليل اينكه ديگران مانع از اين نشوند كه در آن خانه زندگى كند به همين دليل آدرس خانه را به كسى نگفته بود كه كجاست و مخفى بود.
بعد از عمليات خيبر نيروها داشتند آماده مىشدند. شور و شوق عجيبى در بين نيروها بود. صادق آهنگران هم به تيپ آمده بود و اين شعر را مىخواند :اى لشكر صاحب زمان آماده باش، آماده باش.
چون نيروها آهنگران را ديدند فهميدند كه عمليات مىخواهد انجام شود. شهيد معتمدى از آهنگران دعوت مىكندكه به جمع نيروهاى اين واحد بيايند و نوحه سرايى كنند. صبح كه شد معتمدى بچهها را جمع كرد و آقاى آهنگران هم آمد، وقتى بچهها آهنگران را ديدند، هجوم آوردند و سر و صورتش را غرق در بوسه كردند. ازدحام نيروها كه كم شد ايشان آمد نوحهاى خواند و بعد ما را سوار ماشين كردند و براى انجام عمليات خيبر به دشت آزادگان آوردند.
يك روز صبح در منطقه خبر بعدازاينكه نماز صبحم را خواندم گرفتم خوابيدم. جمال آمد و مرا بيدار كرد و گفت بلند شو و موتور را روشن كن تا برويم. خود جمال يك بى سيم پشتش بست و يك اسلحه هم برداشت. بعد گفت: مىخواهيم به طرف دهكده همايون از روستاهاى عراق برويم. چون برادر قاليباف دستور داده و گفت: يك دكل در دهكده همايون هست كه به احتمال زياد هدايت كننده هواپيماهاى عراقى است. به هر وسيلهاى كه شده بايد آن را منهدم كنيد وقتى با موتور راه افتاديم و حركت كرديم در طول راه چپ و راستمان خمپاره مىخورد به جمال گفتم: ما كجا مىخواهيم برويم اينجا كه نيرو نيست. گفت: من به تو مىگويم برو گفتم: چشم آقا جمال. بعداز مدتى به يك موتور آب و نخلستان رسيديم همين طور كه با پاى پياده از ميان نخلها رد مىشديم ديديم يك عراقى 120 يا 130 كيلويى آنجاست و تا ما را ديد و دويد و بلافاصله به نماز خواندن ايستاد. در حالى كه آفتاب طلوع كرده بود من متوجه شدم كه او با اين كارش مىخواهدبه ما بفهماند كه من هم مسلمان هستم. وقتى كنارش ايستادم از ترس ديگه نماز نخواند سريع به دست و پاى ما چسبيد ما هم او را به روى زمين خوابانديم و او راتفتيش كرديم و گفتيم: همين طورى كه خوابيدى تكان نخور، آقاى معتمدى از يك سينه كش بالا رفتند تا دكل را بزند. كه مورد اصابت تير دو شيكا قرار گرفت. تير به بازوى او خورده بود و خون فوران مىزد و جمال خون خود را مشت كرد و به طرف عراقيها پرت مىكرد و مىپاشيد و مىگفت: من نمىميرم ,دوباره بر مىگردم .
آقاى قاليباف با ماشين به آن جا آمد و جمال را در ماشين ايشان گذاشتيم، من هم آن اسير را ترك موتور سوار كردم. در پشت خط آمدم آقاى قاليباف تا من را ديد گفت: با چه كسى آمدى گفتم: با اسير گفت: خيلى احمق هستى. نگفتى او كه در پشت سر تو نشسته است يك مرتبه گلويت را بگيرد و خيلى مرا دعوا كرد.
مادر شهيد:
همان شبى كه جمال در جبهه شهيد شد من خواب ديدم كه جلوى حرم امام حسين (ع) هستم يكباره درب حرم امام (ع) باز شد و به من گفتند كه بيائيد برويد .من هم بلافاصله مىخواستم به داخل حرم بروم اما متوجه شدم نمىتوانم بروم ,ديدم يك تابوت جلوي پايم است. خم شدم و درب تابوت را كه باز كردم ديدم جمال داخل تابوت است. همان لحظه از خواب بيدار شدم و فهميدم جمال حتماً شهيد شده است.
پير مردى در همسايگى جمال زندگى مىكرد كه صاحبخانهاش جوان ولگرد و هرزهاى بود.پيرمرد دخترى داشت كه بسيار زيبا رو بود و جوان .صاحبخانه به پير مرد گفته بود بايد دخترت را در اختيار من بگذارى و يا از خانه بيرونت مىكنم. پير مرد آدم مفلوك و افتادهاى بود و پولى براى پرداخت اجاره خانه نداشت. آقاى معتمدى تااين قضيه را فهميده بودند هر ماه اجاره خانه را به پير مرد مىدادند تا او به آن جوان ولگرد بدهد. يك روز در خيابان ديده بود كه همان جا قصد تعرض به دختر پير مرد را در خيابان دارد كه با او درگير شده بود و او را به كلانترى برده بود.
عبدالله:
در سال 59 من مسئول منطقه 14 بسيج بودم آقاى معتمدى به آن جا مراجعه و درخواست كرد او را از ان منطقه به جبهه اعزام كنيم ولى به دليل اينكه آدرس منزلشان در ناحيه 14 بسيج نبود اين كار را نمىتوانستيم انجام دهيم . چند روز كه به آنجا رفت و آمد داشت ما خيلى با هم صميمى شديم. برخورد صادقانهاى كه من از ايشان ديدم باعث شد كه ايشان را از همان منطقه 14 به جبهه اعزام نمائيم.
لینک کپی شد
نظر شما
