تفريح،بهترين تبليغ براي ترويج انقلاب
به گزارش سايت ساجد ، ايشان طي اين کوهنورديها و برنامههاي ورزشي و تفريحي، به تبليغ و ترويج افکاري که به قصد انجام آنها رفته بودند، ميپرداختند و با آن خُلق خوشي که بسيار از ايشان نقل شده، طي اين همپاييها با جوانان و نوجوانان، علاوه بر ورزش و تفريح، به آشنا کردن آنها با حقايق اسلام و حقيقت چهر? منفور رژيم پهلوي که سعي در محو اسلام، خاصه ميان جوانان و در اذهان ايشان داشت، ميپرداختند. از فرز و زرنگ بودن ايشان و اينکه هميشه طي اين کوهنورديها و برنامهها، جلوتر از همسفران جوان خويش راه ميپيمودند، بسيار نقل شده است.
حجتالاسلام والمسلمين سعيد شاهآبادي فرزند ايشان، در بيان يکي از اين خاطرات ميگويند: «ما زماني که بچه مدرسهاي بوديم، صبح زود و پيش از روشنايي آفتاب، به سمت شيرپلا حرکت ميکرديم، به طوري که نماز صبح را در شيرپلا ميخوانديم، به خانه برگشته و صبحانه ميخورديم و سپس راهي مدرسه ميشديم و در هم? اين سفرها، ايشان سريعتر و پيشتر از ما حرکت ميکردند». شيخ شهيد ما با اين کارشان، ضمن ورزش و تفريح، به همراهي با خانواده در همان اوقات اندکي که داشتند، آشنايي فرزندانشان با ورزش و ... ميپرداختند و حداکثر استفاده را از وقت ميکردند. هميشه اين حديث امام صادق (ع) را مد نظر داشتند که: سلامتي نعمتي است پنهان که چون يافت شود، فراموش شود و چون از دست رود، به ياد آيد.
شهيد شاهآبادي به اذعان همه نزديکانشان، شخصي بسيار فعال، پرکار و خستگيناپذير بودند، به گونهاي که حتي بسياري مواقع، جوانان هم از همراهي و همپاييشان در ميماندند. مسلماً چنين انسان پر کاري که لحظهاي از زندگي را به بيهودگي و بطالت نميگذراند، نيازمند بدني قوي است که از انس با ورزش حاصل ميشود.
حاجآقاي محسني كه از دوستان و نزديكان دوران جواني شهيد شاهآبادي است، در خاطرات خود ميگويد:
ايشان به دوچرخهسواري خيلي علاقه داشتند. يادم است در دوران جواني، در يكي از روزهاي تابستان، ايشان دوچرخهاي را كه داشتند آوردند و من هم دوچرخهام را آوردم و با يكي از دوستان مشتركمان بهنام حاج آقا محمد اخوان با دوچرخه به طرف قم راه افتاديم. بعد از ظهر بود كه از تهران حركت كرديم. شب هم توي يك قهوهخانه بين راه شام خورديم و در مسافرخانه قديمي هم كه كنارش بود، خوابيديم. جاده قم آن موقعها تمامش آسفالت نبود. بيشتر آن خاكي بود. براي برگشتن هم دوچرخهها را گذاشتيم روي يك ماشين و از قم برگشتيم تهران. البتّه دو مرتبه اين طوري رفتيم قم. يك تابستان هم دوچرخهها را سوار شديم و به كرج رفتيم. جاده چالوس آسفالت نبود و سد امير كبير هم هنوز ساخته نشده بود. از كرج دوچرخهها را گذاشتيم روي يك ماشين باري كه ذغال ميبرد. گفتيم با ماشين ميرويم تا دَم تونل كندوان و بعد با دوچرخه بر ميگرديم تهران، چون موقع برگشتن سرازيري بود و زياد اذيت نميشديم. همين كار را كرديم. ولي دم پاسگاه گچسر جلوي ما را گرفتند و از كاميون پيادهمان كردند. گفتند: «كجا ميرويد؟»
گفتيم: «تا دَم تونل… »
گفتند: «نميشود. سه تا جوان هستيد و خداي نكرده توي كوه و بيابان ممكن است براي شما خطري پيش بيايد. ما هم مجبور شديم سوار دوچرخههايمان شده و از همان گچسر به تهران برگرديم. دوچرخهسواري از گچسر تا تهران، خيلي با صفا بود و در طبيعت و كوه، با هواي خنك، خيلي خيلي لذت داشت.»
حاجآقاي محسني ميافزايد:
غير از دوچرخهسواري، مرحوم شهيد شاهآبادي خيلي علاقهمند به شنا بودند و مرتب براي شنا با هم به امجدّيه (ورزشگاه شهيد شيرودي فعلي) ميرفتيم. بعداً كه ايشان معمّم شدند ديگر نميخواستند در جلوي مردم بهخاطر حفظ شئون اسلامي داخل استخر بروند. به خاطر همين بعضي جمعهها ميرفتيم منظريه، پاي كوه. آنجا ديگر ديد نداشت. وارد منظريه ميشديم و ايشان لباس روحانيتشان را در ميآوردند و زير بوتهها قايم ميكردند، بعد ميرفتيم براي شنا. خيلي هم ايشان شنا را خوب بلد بودند. از سكوي دايو ميپريدند و يا شناي سيصد متر ميكردند. همچنين شمال هم با هم خيلي زياد ميرفتيم. ما توي بازار، قماشفروشي داشتيم و آنجا از تمام شهرستانهاي شمال مشتري ما بودند و از ما جنس ميخريدند. چون آشنا بوديم به منزلشان ميرفتيم. بعد هم با آنها كنار دريا ميرفتيم. جاهايي كه خود محليها ميشناختند و خلوت بود. با آقاي شاهآبادي ميرفتيم توي آب. شناي ايشان خيلي خوب بود. اهالي محل آنجا هم تعجب ميكردند كه يك روحاني بتواند به اين خوبي در دريا شنا كند.
