حلبي رو ميشناسي؟/خاطرات پادگان امام حسين-1
به گزارش سايت ساجد ،
كسي كه وارد شد،يك پوشه زير بغل داشت،سلام داد،جواب دادم. پشت ميز رنگ و رو رفته،روي تنها صندلي نشست، درست رو به روي من! كمي ترسيده بودم، فكر ميكردم در اتاق بازجويي هستم. تنها مثل فيلمها اتاق كمي تاريك نبود، تا چراغ بالاي سرت تلو تلو بخورد.
سئوال و جواب شروع شد.
-خوب اخوي چند سالته؟
راستش برادر تازه 15 سالم تموم شده.
نماز كه ميخوني؟!
-بعله اخوي! يه دولا راستي ميشيم اگره خدا قبول كنه!
كمي از ترس و اضطرابم ريخت. فكر ميكردم مصاحبه كننده خيلي خشك تر از اينها باشد.
-ادامه داد؛ وضع درس و مشقات چطوره؟
گفتم خوبه بد نيست،10 دوازدهي ميارم!
-بي مقدمه گفت:چند تا غسل د اريم؟
گفتم:دو تا؛ غسل ارتماسي و ترتيبي.
-واجبات نماز رو ميدوني؟
نيت، تكبيرت الاحرام، قيام، قرائت، ركوع و سجده، درسته؟
-پرسيد:حلبي رو ميشناسي؟
اين سئوال رو كه كرد،يكه خوردم!با خودم گفتم؛ خدايا اين حلبي چي هست كي هست؟جانداره؟بي جانه؟چيه آخه؟اصلاً منظورش كدوم حلبيه،آهن حلبيه؟پيت حلبيه؟حلب روغنه؟همينطور داشتم سبك و سنگين ميكردم كه ناگهان صداي مسئول پذيرش من و به خودم آورد،گفت:چيه نميدوني؟-كمي من و مون كردم و گفتم:والله راستش نميدونم چي بگم!
-يه نگاهي به من انداخت و گفت:عيبي نداره،حالا بگو اصلاً براي چي ميخواي بري جبهه؟
گفتم:اخوي ديگه از اين سئوالهاي سخت سخت نداشيم كه!خوب جبهه ميرن براي چي؟ اونجا كه نقل و نبات پخش نميكنن كه؟! اما راستش وقتي بچههاي هم سن و سال خودم و توي تلويزيون ميبينم اولش حسوديم ميشه بعدش هم خجالت ميكشم.با خودم مي گم كاشكي منم جاي اونا بودم. اخه وژدان آدم ناراحت ميشه اخوي!
