عراقي ها به نزديكي خط رسيدند...
آتش دشمن تا ساعت هشت صبح ادامه يافت و منطقه از دود و گرد و غبار پر شده بود. وقتي كه هوا روشن شد، ديديم كه پرچم عراق روي تپه ها قرار گرفته و عراقي ها روي تپه ها مشغول شادي كردن و جستجوي سنگرها و به آتش كشيدن آنها هستند. با دوربين كه نگاه كرديم، تعدادي از برادران را مي ديديم كه به اسارت درآمده و به يك ستون از تپه ها پايين مي آمدند.
حدود ساعت 30/8 معاون گروهان همراه با دوازده نفر ديگر از برادران كه موفق به فرار شده بودند، خودشان را به ما معرفي كردند و در همين وضع، دشمن دوباره مواضع ما را زير آتش گرفته، مشغول تحكيم سنگرها و مواضع خود شدند.
ما در يك وضعيت بحراني قرار داشتيم و با دادن يك شهيد و چند مجروح و به خاطر خالي شدن جناح سمت راست، تلمبه خانه و مواضع مان مورد تهديد دشمن قرار داشت.
بعد از ظهر همين روز گردان ... تيپ ... باختران با تانك هاي ام ـ 50، براي پشتيباني و آتش بيشتر به كمك ما آمدند و يك گروهان آن در پشت تلمبه خانه و گروهان ديگر در نزديكي يگان ما مستقر گرديد. آتش دشمن در طول شب همچنان ادامه داشت. حدود ساعت نُه شب توسط بلندگوها اقدام به تضعيف روحيه كرد تا شايد اثري در رزمندگان اسلام گذارد. روز بعد، 19 فروردين ماه، آتش هر دو طرف ادامه يافت و يكي از تانك هاي خودي نيز منهدم شد. ساعت يازده شب نوزدهم، از گردان به ما اطلاع دادند كه واحدي از گردان ذوالفقار و گرداني از لشكر ... خراسان قصد بازپس گيري تپه را دارند و ما وظيفه داريم كه با تانك هاي اسكوربين و خمپاره ها و تانك هاي ام ـ 50 باختران، روي تپه اجراي آتش كنيم و حمله ساعت دو بامداد آغاز خواهد شد. هماهنگي لازم با خدمة تانك ها انجام شد و مأموريت رأس ساعت مقرر انجام گرفت. ولي از آن جا كه دشمن احتمال پاتك ايران را مي داد، در آمادگي كامل به سر مي برد و متأسفانه عمليات ما موفق نبود و تعدادي از برادران، شهيد و مجروح شدند. در نتيجه روحية نيروهاي دشمن تقويت شد و با واحدهاي آماده، به تعقيب پرسنل ما پرداختند. نزديك صبح، باران شديدي باريد و صبح با وجودي كه ابر سراسر آسمان منطقه را فرا گرفته بود، هواپيماهاي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران مواضع دشمن را در مقابل مواضع ما بمباران كردند. حدود ساعت 30/5 دقيقه صبح دشمن به ما نزديك تر شد و در تپة مقابل مخفي شده و هر لحظه نيز بر آتش خود مي افزود. متأسفانه به علت اين كه تانك ها، هدف هاي بزرگ، آسيب پذير و مورد تهديد آر.پي.جي دشمن بودند، به سرعت اقدام به عقب نشيني كردند. از طرف ديگر، در اثر اصابت تركش توپ و خمپاره، ارتباط تلفني ما با دستة دوم كه در نزديك تلمبه خانه بودند، قطع شد. حدود ساعت شش صبح متوجه شدم كه از بيرون سنگر صدايي مي آيد. بيرون آمدم و ديدم يكي از گروهبان هاي دسته دوم با عجله و سراسيمه به طرف سنگرمان مي دود. با ناراحتي و با صداي بريده بريده گفت: «جناب سروان، دسته دوم را بردند. عراقي ها به نزديكي خط رسيدند. آمدند، آمدند!»
حدود پانزده نفر از سربازان هم وحشت زده، به سنگر ما آمده بودند. ابتدا به گردان وضعيت دادم و سپس كلاشم را برداشتم و با صداي بلند رو به سربازان گفتم: «برويم توي كانال، بايد جلو آنان را بگيريم.»
تعدادي همراه من و فرماندة دستة يكم و ستوان «ابراهيم پور» داخل كانال شديم. ستوان ابراهيم پور را مسئول پدافند از جناح چپ قرار دادم تا احياناً دور نخوريم و محاصره نشويم. و بعد، از داخل كانال دستة يكم به پيش رفتيم. همان طور كه جلو مي رفتيم، نفراتي را براي ديده باني ديدگاه ها قرار مي داديم، تا اين كه به وسط دسته يكم رسيديم. آن جا هم نفرات را دو قسمت كردم. خودم با چند سرباز از كانال و چند نفر ديگر همراه با گروهبان «رحيمي»، گروهبان «حاتم پور» ـ كه بعداً مفقودالاثر شد ـ و استوار «كرامتي» از سمت راست به سوي جادة آسفالته كه حدود صد متر از كانال فاصله داشت، حركت كرديم. مأموريت استوار كرامتي و افرادش حركت در موازات ما بود كه مبادا دور بخوريم. در همين احوال كه آتش طرفين، به خصوص خمپاره ها مثل رگبار، شليك مي كردند و باران هم مي باريد، به ابتداي دستة دوم رسيديم و با علامت دست، نفرات سمت راست هم به ما پيوستند. از سربازي به نام «روزه» كه در حال مقاومت بود، پرسيدم: «عراقي ها داخل كانال شده اند يا نه؟» گفت: «هنوز نه؛ ولي ما داريم مقاومت مي كنيم.» در آن لحظه كه اين سخن را شنيديم، خيلي خوشحال شديم و قدم به قدم جلوتر رفتيم. بچه ها را از بين دسته تقسيم كرديم و آنان هم با ديدن ما خيلي خوشحال شدند و روحيه شان بالا رفت. دشمن نتوانست جلوتر بيايد و به نظر مي آمد كه چون ديگر نتوانسته نفوذ كند، پشت تپه ها منتظر مانده تا مهمات بچه ها تمام شود و با خيال راحت به داخل مواضع ما نفوذ كنند. ولي كور خوانده بود و همگي پس از مدتي پا به فرار گذاشتند. پس از اين كه بچه ها را پشت سر گذاشتيم، سفارش هاي لازم را براي وضعيت دادن به گردان متذكر شدم و به طرف سنگر فرماندهي حركت كردم. در طول كانال، ضمن اين كه به بچه ها روحيه مي دادم، چند نفر از بچه هاي همرزم را هم ديدم كه به شهادت رسيده بودند.
هنوز آتش طرفين ادامه داشت و چون تماس تلفني ما با دستة دوم قطع شده بود، سعي كرديم كه با بي سيم ارتباط برقرار كنيم. وقتي ستوان يكم حيدري موفق شد از طريق بي سيم صداي مرا بشنود خيلي خوشحال شد. چون حدود دو ساعت از ما بي اطلاع بودند و چند نفر كه به عقب بازگشته بودند، خبر از شهادت يا اسارت من و انهدام گروهانمان داده بودند و آنان نگران بودند.
به ستوان يكم حيدري گفتم: احتياج شديد به مهمات و نيروي كمكي داريم. و او گفت: «دارد مي آيد.» اولين محمولة مهمات توسط ستوان دوم «پور بهلول» رسيد و در آن لحظه من در نزديك سنگرمان بودم. به محض ديدن من روبوسي كرد و با مو و محاسن سفيدش، در حالي كه اشك از چشمهايش سرازير شده بود، گفت: «آبروي ما را خريدي. به شما تبريك مي گويم.» بعد از آن يك ماشين ايفا نيروي كمكي هم رسيد و دوباره از سربازان گردان خودمان كمكي آمد و بحمدالله خط تقويت و حجم آتش طرفين كمتر شد. باران هم بند آمد و دشمن مبادرت به عقب نشيني كرد. پس از اين پيروزي، فرصتي پيدا كرديم تا پيكر پاك شهيدان را از داخل كانال جمع و از منطقه دور كنيم.
بله، با آتش برادران ايثارگر، درسي فراموش نشدني به دشمن بعثي داده شد و اين باعث افتخار و سربلندي يگان ما گرديد؛ البته به ياري خداوند و به خصوص باران آن روز صبح؛ چرا كه حركت دشمن را كند كرد و دشمن نتوانست خوب عمل كند.
پس از 20 فروردين ماه، گاهي دشمن واحد ما را زير آتش شديد خود مي گرفت تا شايد به اين وسيله روحيه شكست خوردة نيروهايش را بالا ببرد. مدت يك هفته منطقه ناآرام بود. ما نمي توانستيم بيش از چند ساعت استراحت كنيم و حتي گاهي من احساس خستگي و خواب شديد مي كردم و بي اختيار، زير آتش شديد، با آن همه صدا براي مدت كوتاهي مي خوابيدم. به هر حال، بعد از پايان عمليات، مراسمي با حضور تعدادي از فرماندهان در گردان برگزار شد و هدايايي به برادراني كه در مقاومت «شرهاني» حضور داشتند، اهدا گرديد و از آنان قدرداني شد.
با تقدير فراوان از ستوان دوم زرهي محمدمسعود بهمني
