ابوالفضل یکی از این مژده دهندگان بود
با لحن غرور آمیزی گفتم :آقا نمره من 7 است همان را که بدهید کافی است .سرش را پایین انداخت و پس از کمی تامل نمره ای ثبت کرد و با لحنی مهربانتر از پیش و با قیافه ای کاملا خیر خواهانه گفت :10 دادم .می دانم ،در امتحان نوبت دوم جبران می کنی .این جمله چنان مرا تحت تاثیر قرار داد که گیج شدم .انتظار چنان بر خورد عاطفی را نداشتم .لحظه ای مکث کردم انگار این جمله تیری بود که بر زره هزار توی عناد و سرکش ام فرو نشست و آن را درید .رام شده بودم در آن لحظه های ستیز غرور و عاطفه ،اصلا توجهی به نمره قبولی نداشتم . حسرت و ندامت آزارم می داد .می خواستم واکنش لجوجانه نشان دهم و بگویم نمره ی واقعی ام را بدهید اما بغض گلویم را گرفته بود ؛ اول نظری بودم و خیلی هم زود رنج .عناد سر کش ام آرام ،خانه ی احساسم را ترک کرد و رهایم نمود .
تسلیم و تفویض انجماد مغرورانه ،افکارم را آب می کرد و فرو می رفت .گمانم روانشناسی آن لحظه ام را هرگز نخواهم توانست حتی برای خود نیز تفسیر کنم .شرمنده و آسیمه سر نشستم و با ارتعاش خفیفی که در زیر پوستم ایجاد شده بود سستی رخوتناکی عضلات پایم را فرا گرفت .شاید آن جمله جرقه ای بود که هیمه ی خشکیده ی سکون و قرار هستی را مشتعل کرد و لحظه ای آفرید که مرا از بودن " پیشین به "شدن "نوین هدایت نمود آن گونه که سمند تلاشهای تحصیلی ام را چهار نعل به تاخت در آورد.رستگاری جاوید ،سزای آموزگارانی باد که شیفتگیها آفرینند و دگر گونیها آرند .ابوالفضل یکی از این مژده دهندگان بود .برگرفته از خاطرات شفاهی شاگردان شهید
