تشهدش را گفت و چشم هایش رابست
بعضی ها ماسک و فیلتر ماسک نداشتند .
بنامعلی محمدزاده انتهای کانال نشسته بود وقتی شنید بعضی ها ماسک و فیلتر ندارند ماسک خودش را در آورد و گذاشت کنار کانال .
بعد از ظهر آن روز وقتی او را دیدیم خون چشمهایش را گرفته بود گفتم : وضعت خیلی خراب است برو اورژانس . گفت : مگر چه شده است ؟ از وضع خودت خبر نداری ؟ چشم های هردویمان سرخ سرخ شده بود ولی چشم های محمدزاده در بد وضعیتی بود. گفتم : وضع تو خراب است بهتراست بروی اورژانس .
هر دو به هم گفتیم و آخر سر هم هیچ کداممان نرفتیم .
در ادامه عملیات کربلای 5 داشتیم می رفتیم به طرف کانال ماهی . محمدزاده در جلو ستون بود.عراقی ها شیمیایی زدند، همه زود ماسک ها را زدیم. یک دفعه شنیدم یکی از پشت سر داد می زند. برگشتم پشت سر را نگاه کردم یک بسیجی بود از سرو صدایش محمد زاده هم برگشت عقب را نگاه کرد و از مسئول دسته پرسید :چه شده است ؟
آن بسیجی کمی عقب مانده بود و می گفت : ماسکش را گم کرده است. محمدزاده دوید طرف بسیجی ماسکش را در آورد و داد به آن بسیجی و گفت : سریع بزن .
محمدزاده یک چفیه انداخته بود دور گردنش آن را با قمقمه اش خیس کرد و گرفت جلو دهانش . بچه ها رفتند طرفش و خواستند ماسک خودشان را بدهند به او قبول نکرد و گفت : دستور می دهم کسی ماسکش را در نیاورد !!
کنار بچه های گردان در موقعیت کانال ماهی مستقر شده بودیم. نزدیک اذان صبح بود عراقی ها تانك هایشان را در روبرو آرایش می دادند. گلوله های توپ های فرانسوی و خمپاره می افتاد دور و برمان. بی سیم زدند گفتند : محمدزاده می آید آنجا موقعیت را از نزدیک ببیند .
کمی عقب تر یک دیدگاه بود بی سیم زدم و گفتم : آیا فرمانده گردان رسیده آنجا ؟
گفتند رسیده است. گفتم بگویید وضعیت خیلی بد است و فعلا نیاید . بی سیم چی گفت : محمد زاده می گوید حتما باید برود کنار بچه های گردان . در همان موقع که داشتیم صحبت می کردیم یک گلوله تانگ خورد جلو سنگر دیدگاه . بی سیم چی گفت : گلوله تانك بعد از این که اصابت کرده جلو سنگر ،خورده است به محمدزاده .
بچه ها می گفتند : اعضای شکم محمدزاده متلاشی شده بود و وضعیتش به گونه ای بود که امکان حملش نبود . او را می گذارند لای پتو می خواهند برسانند پای آمبولانس . می گفتند در آن لحظه تشهدش را گفت و چشم هایش رابست .
بنامعلی محمدزاده انتهای کانال نشسته بود وقتی شنید بعضی ها ماسک و فیلتر ندارند ماسک خودش را در آورد و گذاشت کنار کانال .
بعد از ظهر آن روز وقتی او را دیدیم خون چشمهایش را گرفته بود گفتم : وضعت خیلی خراب است برو اورژانس . گفت : مگر چه شده است ؟ از وضع خودت خبر نداری ؟ چشم های هردویمان سرخ سرخ شده بود ولی چشم های محمدزاده در بد وضعیتی بود. گفتم : وضع تو خراب است بهتراست بروی اورژانس .
هر دو به هم گفتیم و آخر سر هم هیچ کداممان نرفتیم .
در ادامه عملیات کربلای 5 داشتیم می رفتیم به طرف کانال ماهی . محمدزاده در جلو ستون بود.عراقی ها شیمیایی زدند، همه زود ماسک ها را زدیم. یک دفعه شنیدم یکی از پشت سر داد می زند. برگشتم پشت سر را نگاه کردم یک بسیجی بود از سرو صدایش محمد زاده هم برگشت عقب را نگاه کرد و از مسئول دسته پرسید :چه شده است ؟
آن بسیجی کمی عقب مانده بود و می گفت : ماسکش را گم کرده است. محمدزاده دوید طرف بسیجی ماسکش را در آورد و داد به آن بسیجی و گفت : سریع بزن .
محمدزاده یک چفیه انداخته بود دور گردنش آن را با قمقمه اش خیس کرد و گرفت جلو دهانش . بچه ها رفتند طرفش و خواستند ماسک خودشان را بدهند به او قبول نکرد و گفت : دستور می دهم کسی ماسکش را در نیاورد !!
کنار بچه های گردان در موقعیت کانال ماهی مستقر شده بودیم. نزدیک اذان صبح بود عراقی ها تانك هایشان را در روبرو آرایش می دادند. گلوله های توپ های فرانسوی و خمپاره می افتاد دور و برمان. بی سیم زدند گفتند : محمدزاده می آید آنجا موقعیت را از نزدیک ببیند .
کمی عقب تر یک دیدگاه بود بی سیم زدم و گفتم : آیا فرمانده گردان رسیده آنجا ؟
گفتند رسیده است. گفتم بگویید وضعیت خیلی بد است و فعلا نیاید . بی سیم چی گفت : محمد زاده می گوید حتما باید برود کنار بچه های گردان . در همان موقع که داشتیم صحبت می کردیم یک گلوله تانگ خورد جلو سنگر دیدگاه . بی سیم چی گفت : گلوله تانك بعد از این که اصابت کرده جلو سنگر ،خورده است به محمدزاده .
بچه ها می گفتند : اعضای شکم محمدزاده متلاشی شده بود و وضعیتش به گونه ای بود که امکان حملش نبود . او را می گذارند لای پتو می خواهند برسانند پای آمبولانس . می گفتند در آن لحظه تشهدش را گفت و چشم هایش رابست .
لینک کپی شد
نظر شما
