با وجود آنکه مورد بی مهری قرار می گیرد اما...
پدرش فردی زحمتکش و از بانیان برگزاری مراسم عزاداری ابا عبد الله الحسین بود. عفور پس از قبولی در آزمون ورودی، به دانشکده خلبانی نیروی هوایی ارتش راه پیدا می کند. پس از گذراندن دوره مقدماتی پرواز در اواخر سال 1348 برای طی دوره تکمیلی به ایالات متحده فرستاده شده، هوشمندی، جسارت و دلاوری خاصی از خود به نمایش می گذارد. پس از پایان امتحانات که اعطای وینگ خلبانی به جدی را در پی داشت، از طرف نماینده نیروی هوایی ایالات متحده تماسی با خانواده شهید برقرار می شود مبنی بر اینکه آمریکایی ها برای جذب ستوان دوم خلبان غفور جدی رضایت نیروی هوایی ایران را جلب کرده و فقط رضایت خانواده وی باقی می ماند. پدر شهید که هم اکنون به رحمت خدا رفته فقط در یک جمله به نماینده آمریکایی ها می گوید: من فرزندم را برای میهنم پرورش داده ام!
بدین ترتیب جدی در سال 1350 به کشور بازگشته و طبق امریه ستاد فرماندهی نیروی هوایی به پایگاه هفتم شکاری شیراز منتقل می شود. وی با آغاز دوره خدمت، در هیچ برهه ای تدبیر و شجاعت را کنار نگذاشت تا اینکه در روز 23 اردیبهشت ماه سال 1352 عملاً در بوته آزمایش قرار گرفت. عقربه ها ساعت 2 بعد از ظهر را نشان می داد که ستوان یکم خلبان غفور جدی به عنوان فرمانده هواپیمای فانتوم در کابین جلو پس از بازرسی هواپیما، خزش به ابتدای باند و اجازه از برج مراقبت در گرمای شیراز به آسمان بال می گشاید. بلافاصله پس از برخاست و جمع شدن ارابه های فرود، جنگنده لرزش های خفیفی حول محور عرضی از خود بروز می دهد. جدی در ابتدا تصور می کند که این لرزش به خاطر گردابه های بجای مانده از پرواز جنگنده های جلویی است اما پس از خارج کردن موتور ها از حالت پس سوز، مشکل نه تنها مرتفع نمی شود بلکه شدت می یابد. به مدت چند ثانیه بعد، چراغهای متعدد هشدار دهنده از کار افتادن سامانه های هواپیما به طور متوالی روشن و خاموش می شوند به طوری که وی در تشخیص اینکه کدام سامانه دچار نقص شده، کدامیک مشکلش برطرف گردیده و کدامیک اصلاً مشکلی ندارد کاملاً سردرگم می شود. بلافاصله هواپیما نوسان های پردامنه ای از خود به نمایش می گذارد و ناگهان با زاویه شدیدی شروع به اوجگیری می کند. تلاش جدی در دادن دسته فرامین جنگنده به جلو و در آوردن آن از حالت اوجگیری که لحظه به لحظه خطر واماندگی را در پی داشت بی نتیجه می ماند. ناگهان جنگنده در آسمان وامانده و جدی با هماهنگی خلبان کابین عقب، اهرم خروج اضطراری وی را فعال می کند و کمک خلبان در ادامه به سلامت با چتر به زمین فرود می آید. در این لحظه غفور مصمم تر از قبل دوباره تلاش خود را برای کنترل دسته فرامین را آغاز کرده و خوشبختانه کنترل جنگنده سرکش را به دست می آورد.
در راه بازگشت به فرودگاه، جنگنده دوباره همان رفتار را نشان می دهد اما این بار نیز مقهور اجرای دستورالعمل های پروازی صحیح از طرف جدی می شود. بدین گونه ستوان یکم خلبان غفور جدی با سالم به زمین نگه نشاندن پرنده ای به ارزش میلیون ها دلار، به دریافت یک درجه ترفیع مفتخر می شود. وی در مراسم تشویق و تقدیر در بیان این دلاوری خود می گوید: عامل موفقیتم را یاد خدا، حفظ خونسردی و اجرای دقیق دستورالعمل های پروازی می دانم. جدی در ادامه برای انجام وظیفه به پایگاه سوم شکاری همدان منتقل و سپس در شهریور 1355 برای طی دوره امنیت پرواز از آذر مرداد 55 تا مرداد 56 دوباره به ایالات متحده سفر می کند. پس از مراجعت، به پایگاه ششم شکاری بوشهر باز می گردد. این پایگاه آخرین پایگاه خدمتی شهید خلبان جدی بود. با شروع جنگ تحمیلی در حالی که سمت فرماندهی بازرسی و امنیت پرواز پایگاه را به عهده داشت فعالانه وارد صحنه نبرد حق علیه باطل می شود.
در دوران اول انقلاب و بر اساس دسیسه های پنهانی که قصد تضعیف نیروی هوایی را داشتند نام خلبان جدی به همراه تعداد دیگری از خلبانان در لیست تعدیل نیرو قرار گرفت که بنا بر آن باید نیروی هوایی را ترک میگفت .... با شروع جنگ داوطلبانه به میدان بازگشت و پس از حضور در پایگاه نزد فرمانده پایگاه رفت و گفت : اکنون زمان آن فرا رسیده است که جواب گوی خرجی باشم که برای من شده است . بعد از مرگم پرچم سه رنگ ایران را بر تابوتم بکشید و مراسم با شکوهی برایم بگیرید ... وچنین هم شد...
هفت نفر از ما خلبانها كه 36 پرواز آموزشي ديگر را بايد پشت سر ميگذاشتيم ، از جمله خلبان « شيرآقايي » و « حيدريان » ، به فرمانده گردان درخواست پروازهاي مأموريتي مثل سايرين كرديم. در آن اوضاع نا آرام كه تعداد پروازها زياد و خلبان كم بود، اين درخواست طي مشورتي پذيرفته شد. در اوايل، پروازهاي ما به شكل گشتزني بود؛ زيرا ما تجربهي كافي نداشتيم. در كنار اين پروازها، آموزش سوختگيري از هواپيماهاي تانكر و درگيري هوايي را شروع كرديم. همهي اين مسائل در طي پرواز، پر از ظرافتهايي است كه به دقّت بسيار بالا نياز دارد.چراغهاي هشدار دهنده ، بوقهاي مختلف رادارها و موشكهاي متفاوت، چگونگي نزديك شدن به تانكر جهت سوختگيري و هزار نكتهي باريكتر از مو، چيزهايي بود كه بايد ميآموختيم. به هر حال، من آمادهي پرواز جنگي شدم. به اتفاق خلبان شهيد سروان « جدّي » و در دستهي ديگر، خلبان « سفيدمو » و « اعظمي » مأموريت داشتيم كه عمليات دشمن را در كامل كردن محاصره ي آبادان به هم بريزيم . خرمشهر در محاصره و تصرّف دشمن بود و حالا قصد داشتند محاصره ي آبادان را هم كامل كنند. ما ميبايست نيروهايي را كه از بصره به فاو ، و بعد به آبادان سرازير ميشدند ميزديم. از سمت چپ فاو به بصره نزديك شديم. در طول مسير هيچ نيرويي نديديم. دوباره مسير را دور زديم امّا هيچ خبري نبود.
در نزديكي فاو، نخلستاني وجود داشت كه توجه ما به آن جلب شد. تعدادي نيروي پدافند هوايي عراق در نخلستان مستقر بود. آرايش آنها به گونهاي بود كه شبيه به دهكده و خانه هاي روستايي به نظر ميرسيد و لولههاي تانك شبيه دودكشهاي خانه نمايان بود. حدود 40 تانك بود كه ما در مسير رفت متوجهي آن نشده بوديم.خلبان «سفيدمو» طي تماسي به ما گفت:ـ شما فاصلهتان را با ما حفظ كنيد! اول ما بمباران ميكنيم! بعد شما وارد عمل شويد! خلبان « سفيدمو » تمام بمبها را ريخت و اكثر آنها به هدف خورد. ما پشت سر آنها وارد شده و بمبها را ريختيم. بعد از كمي احساس كردم ضربهاي به هواپيما خورد و آن را تكان داد. اول فكر كردم تكانِ هوايي است . چند ثانيه بعد ضربهاي ديگر به هواپيما خورد كه كنترل آن را سخت كرد. عقربهي موتور سمت راست به سمت صفر آمد و چند تا از چراغهاي هشدار دهنده روشن شد. در آن وضعيت، از فاو و بهمنشير گذشتيم. وقتي از رسيدن به مرز هوايي كشور خود مطمئن شديم، شهيد «جدّي» در راديو گفت: ـ شماره يك! ما مورد اصابت موشك قرار گرفتهايم، يكي از موتورهايمان از كار افتاده، مشكل سيستم هيدروليك و روغن داريم، هواپيما به مقصد نميرسد و بايد بيرون بپريم! سرعت را به ارتفاع تبديل كرديم. براي پريدن، هواپيما بايد در ارتفاع بالا باشد. هواپيما تا اوج سه هزار پايي بالا رفت. از جنوب آبادان خارج شده و حوالي ماهشهر بوديم كه شهيد «جدي» گفت: ـ آمادهي پريدن باش! شهيد، ضامن را كشيد و به بيرون پريديم. خودمان را به خدا سپرديم. وقتي رها شديم، به خودم فكر نميكردم و به اين كه چه ميشود، بلكه به اوّلين پرواز جنگيام فكر ميكردم و اين كه چرا براي نجات هواپيما كاري نتوانسته بوديم انجام دهيم.با صداي باز شدن چتر ، چشمهايم را باز كردم. در حين پايين آمدن، عراقيها را ميديديم كه آبادان را محاصره كردهاند. هواپيما را هم كه در نقطهي دورتري از عراقيها سقوط كرده بود، به وضوح مشاهده كرديم . شهيد « جدّي » در نقطهي دوري از من قرار داشت.بالأخره به زمين نشستيم .گردنم به شدت درد مي كرد .
قسمتي از دستم زخمي و لباس پروازم نيز پاره شده بود. چتر را جمع كرده ، به اطراف نگريستم. در نقطهي دوري ، دودي به هوا برخاسته بود. به طرف دود حركت كردم. در راه ، چتر شهيد « جدّي » را ديدم. بالاي سرش كه رسيدم متوجه شدم به صندلي نجات بسته است و كمربندهايش هنوز بسته مانده بود. در نگاه اول، فكر كردم كه بيهوش شده است. دست روي صورتش كشيدم و گفتم :« غفور! غفور! »عكسالعملي نشان نداد. نبضش را گرفتم، نميزد. ضربان قلبش هم ايست كرده بود و نفس نميكشيد. قفسهي سينهي غفور بالا آمده و مچ پايش خرد شده بود. بياختيار بر زمين افتادم. غفور شهيد شده بود و من نميتوانستم جلوي اشكهايم را بگيرم. گريه با صداي بلند اگرچه غم و اندوهم را تسكين نميداد ، امّا تنهاييام را در خود حل ميكرد . مدتي گريستم . دلم نميآمد پيكر غفور را كه شهيد شده بود ، در آنجا رها كنم . فكرهاي عجيبي به سرم ميزد ، اين كه حيوانهاي درندهيا عراقيها با جسد او چه خواهندكرد، عذابم ميداد . كنار غفور نشسته بودم كه صداي دو اتومبيل مرا متوجه موقعيتم كرد. از سمت چپ و راست ميآمدند و هر كدام حداقل 5 سرنشين داشتند. همان طوركه ماشينهاي « جيپ » به من نزديك ميشدند ، به اطرافم نگاه ميكردم تا اگر چالهيا سنگري بيابم خود را در آن مخفي كنم. هيچ پناهگاهي وجود نداشت.
همه جا كويري و مسطّح بود. طبق مأموريتهاي پروازي ،يك اسلحه كلت با شش فشنگ همراهم بود .كلت را آماده كردم. فكر اسير شدن عذابم مي داد. به خود گفتم به هر حال اين شش فشنگ را شليك ميكنم ، بعد از آن اگر اسير شوم، خيالم راحت است چرا كه تا آخرين لحظه جنگيدهام. ماشينها در فاصلهي 500 متري من ايستادند. همه اسلحهها را به سمت من گرفتند. يكي از آنها دولا دولا راه ميرفت. در آن وضع فكر كردم سگ است و با اين فكر مطمئن شدم كه عراقي هستند؛ زيرا ايرانيها در جنگ سگ با خود نداشتند. كميكه جلوتر آمدند، يكي از آنها گفت:ـ بيا جلو! اين را كه گفت، از شدت شادماني به سمت آنها دويدم. آنها فارسي صحبت ميكردند و خدا ميداند كه چقدر شنيدن زبان مادري در آن لحظات بحراني، شيرين بود. همان طور كه ميدويدم، يكي از آنها تيري هوايي رها كرد و گفت: ـ همانجا بايست!ايستادم و گفتم: ـ من ايراني هستم! هواپيماي ما « اف4 » بود، خلبان كابين جلو ، شهيد شده، به من كمك كنيد تا او را ببريم! دستور دادند: ـ بخواب روي زمين! گفتم: ـ بابا من ايراني هستم! اين كارت خلباني من است!در اين لحظه بود كه مرا به آغوش كشيدند.
بعد دور شهيد «جدّي» گرد آمده و براي روح او فاتحه خواندند و متأثر از اين حادثه اشك ريختند.شهيد «غفور جدّي» مسئول بازرسي و ايمني پايگاه بود. او عاشق ميهن خود بود و سرانجام در اين راه جان خود را تسليم كرد. روحش شاد! پس از آن مأموريت، در شرايط سخت جنگ بوديم كه طي ليستي، اسامي خلبانهايي كه بايد از نيروي هوايي به عنوان نيروهاي تعديل يافته، ميرفتند ، اعلام شد. البته اين دسيسهاي پنهان براي تضعيف نيروي هوايي
كشور بود؛ زيرا تا آن روز، ما دچار كمبود خلبان بوديم؛ چطور ممكن بود كه تعديل نيروي خلبان، ضربهاي به پيكر نيروي هوايي و بالطبع كل كشور در جنگ وارد نكند. اين توطئه قدرت دفاع كشور را بسيار ضعيف ميكرد. نام شهيد بزرگوار «غفور جدّي» نيز در ليست نيروهاي تعديل يافته بود. با شروع جنگ، او شجاعانه وارد ميدان شده و پيش از شهادت، دو مأموريت مهم را با موفقيت به پايان رسانده بود. شهيد «جدّي» از خلبانان بسيار ماهري بود كه ايمني در پرواز برايش خيلي اهميت داشت. خوب يادم هست وقتي وارد نيرو شد، نزد فرمانده پايگاه رفت و گفت: ـ پس از شهادت، پرچم كشورم را بر روي تابوتم بكشيد و مراسم با شكوهي بگيريد! در اردبيل، مراسم باشكوهي براي خاكسپاري وي برگزار گرديد و امروز يكي از خيابانهاي اردبيل به نام ايشان است. شايد اگر سيستم چتر صندلي او در آن مأموريت عمل ميكرد و چتر خلبان به موقع باز ميشد، غفور ميتوانست براي دفاع از كشوري كه آنقدر شيفته و متعهد به آن بود، خيلي مؤثر باشد
برادر شهید که قبل از غسل، پیکر غفور را دیده بود برایمان گفت: با توجه به شدت ضربه وارده که شکستگی دنده ها، پارگی اعضای داخلی بدن و خونریزی داخلی را در پی داشت، تنها لخته خونی از دهانش جاری شده و مقداری خون مردگی در پهلویش به چشم می خورد. پیکر کاملاً سالم بود و تبسمی بر روی لبانش داشت. گویی اگر به اسم صدایش می کردی از خواب بیدار می شد!
شهید سرهنگ ۲ خلبان غفور جدی علاقه خاصی به پرواز بر پهنه نیلگون خلیج فارس داشت و در زمان شهادت، در طی ۴۵ روز ۸۰ پرواز جنگی را در کارنامه پروازی خود ثبت کرده بود.
در اینجا می بینید یک نظامی وطن پرست، با وجود آنکه مورد بی مهری قرار می گیرد و در لیست تعدیل گذاشته می شود، پیشنهاد خروج از کشور را رد می کند و در دفاع از وطن جان فدا می کند...
همچنین گفته می شود تعداد از افراد شرکت کننده در عملیات البرز، تا پیش از عملیت در زندان به سر می برده اند که پس از حمله ارتش صدام، داوطلب شرکت در عملیات شدند!!
آیا غیر از این بود که جهانبانی و امثال او خلبانانی را تربیت کردند که از میهنمان دفاع کردند، و به شهادت رسیدند؟!
بدین ترتیب جدی در سال 1350 به کشور بازگشته و طبق امریه ستاد فرماندهی نیروی هوایی به پایگاه هفتم شکاری شیراز منتقل می شود. وی با آغاز دوره خدمت، در هیچ برهه ای تدبیر و شجاعت را کنار نگذاشت تا اینکه در روز 23 اردیبهشت ماه سال 1352 عملاً در بوته آزمایش قرار گرفت. عقربه ها ساعت 2 بعد از ظهر را نشان می داد که ستوان یکم خلبان غفور جدی به عنوان فرمانده هواپیمای فانتوم در کابین جلو پس از بازرسی هواپیما، خزش به ابتدای باند و اجازه از برج مراقبت در گرمای شیراز به آسمان بال می گشاید. بلافاصله پس از برخاست و جمع شدن ارابه های فرود، جنگنده لرزش های خفیفی حول محور عرضی از خود بروز می دهد. جدی در ابتدا تصور می کند که این لرزش به خاطر گردابه های بجای مانده از پرواز جنگنده های جلویی است اما پس از خارج کردن موتور ها از حالت پس سوز، مشکل نه تنها مرتفع نمی شود بلکه شدت می یابد. به مدت چند ثانیه بعد، چراغهای متعدد هشدار دهنده از کار افتادن سامانه های هواپیما به طور متوالی روشن و خاموش می شوند به طوری که وی در تشخیص اینکه کدام سامانه دچار نقص شده، کدامیک مشکلش برطرف گردیده و کدامیک اصلاً مشکلی ندارد کاملاً سردرگم می شود. بلافاصله هواپیما نوسان های پردامنه ای از خود به نمایش می گذارد و ناگهان با زاویه شدیدی شروع به اوجگیری می کند. تلاش جدی در دادن دسته فرامین جنگنده به جلو و در آوردن آن از حالت اوجگیری که لحظه به لحظه خطر واماندگی را در پی داشت بی نتیجه می ماند. ناگهان جنگنده در آسمان وامانده و جدی با هماهنگی خلبان کابین عقب، اهرم خروج اضطراری وی را فعال می کند و کمک خلبان در ادامه به سلامت با چتر به زمین فرود می آید. در این لحظه غفور مصمم تر از قبل دوباره تلاش خود را برای کنترل دسته فرامین را آغاز کرده و خوشبختانه کنترل جنگنده سرکش را به دست می آورد.
در راه بازگشت به فرودگاه، جنگنده دوباره همان رفتار را نشان می دهد اما این بار نیز مقهور اجرای دستورالعمل های پروازی صحیح از طرف جدی می شود. بدین گونه ستوان یکم خلبان غفور جدی با سالم به زمین نگه نشاندن پرنده ای به ارزش میلیون ها دلار، به دریافت یک درجه ترفیع مفتخر می شود. وی در مراسم تشویق و تقدیر در بیان این دلاوری خود می گوید: عامل موفقیتم را یاد خدا، حفظ خونسردی و اجرای دقیق دستورالعمل های پروازی می دانم. جدی در ادامه برای انجام وظیفه به پایگاه سوم شکاری همدان منتقل و سپس در شهریور 1355 برای طی دوره امنیت پرواز از آذر مرداد 55 تا مرداد 56 دوباره به ایالات متحده سفر می کند. پس از مراجعت، به پایگاه ششم شکاری بوشهر باز می گردد. این پایگاه آخرین پایگاه خدمتی شهید خلبان جدی بود. با شروع جنگ تحمیلی در حالی که سمت فرماندهی بازرسی و امنیت پرواز پایگاه را به عهده داشت فعالانه وارد صحنه نبرد حق علیه باطل می شود.
در دوران اول انقلاب و بر اساس دسیسه های پنهانی که قصد تضعیف نیروی هوایی را داشتند نام خلبان جدی به همراه تعداد دیگری از خلبانان در لیست تعدیل نیرو قرار گرفت که بنا بر آن باید نیروی هوایی را ترک میگفت .... با شروع جنگ داوطلبانه به میدان بازگشت و پس از حضور در پایگاه نزد فرمانده پایگاه رفت و گفت : اکنون زمان آن فرا رسیده است که جواب گوی خرجی باشم که برای من شده است . بعد از مرگم پرچم سه رنگ ایران را بر تابوتم بکشید و مراسم با شکوهی برایم بگیرید ... وچنین هم شد...
هفت نفر از ما خلبانها كه 36 پرواز آموزشي ديگر را بايد پشت سر ميگذاشتيم ، از جمله خلبان « شيرآقايي » و « حيدريان » ، به فرمانده گردان درخواست پروازهاي مأموريتي مثل سايرين كرديم. در آن اوضاع نا آرام كه تعداد پروازها زياد و خلبان كم بود، اين درخواست طي مشورتي پذيرفته شد. در اوايل، پروازهاي ما به شكل گشتزني بود؛ زيرا ما تجربهي كافي نداشتيم. در كنار اين پروازها، آموزش سوختگيري از هواپيماهاي تانكر و درگيري هوايي را شروع كرديم. همهي اين مسائل در طي پرواز، پر از ظرافتهايي است كه به دقّت بسيار بالا نياز دارد.چراغهاي هشدار دهنده ، بوقهاي مختلف رادارها و موشكهاي متفاوت، چگونگي نزديك شدن به تانكر جهت سوختگيري و هزار نكتهي باريكتر از مو، چيزهايي بود كه بايد ميآموختيم. به هر حال، من آمادهي پرواز جنگي شدم. به اتفاق خلبان شهيد سروان « جدّي » و در دستهي ديگر، خلبان « سفيدمو » و « اعظمي » مأموريت داشتيم كه عمليات دشمن را در كامل كردن محاصره ي آبادان به هم بريزيم . خرمشهر در محاصره و تصرّف دشمن بود و حالا قصد داشتند محاصره ي آبادان را هم كامل كنند. ما ميبايست نيروهايي را كه از بصره به فاو ، و بعد به آبادان سرازير ميشدند ميزديم. از سمت چپ فاو به بصره نزديك شديم. در طول مسير هيچ نيرويي نديديم. دوباره مسير را دور زديم امّا هيچ خبري نبود.
در نزديكي فاو، نخلستاني وجود داشت كه توجه ما به آن جلب شد. تعدادي نيروي پدافند هوايي عراق در نخلستان مستقر بود. آرايش آنها به گونهاي بود كه شبيه به دهكده و خانه هاي روستايي به نظر ميرسيد و لولههاي تانك شبيه دودكشهاي خانه نمايان بود. حدود 40 تانك بود كه ما در مسير رفت متوجهي آن نشده بوديم.خلبان «سفيدمو» طي تماسي به ما گفت:ـ شما فاصلهتان را با ما حفظ كنيد! اول ما بمباران ميكنيم! بعد شما وارد عمل شويد! خلبان « سفيدمو » تمام بمبها را ريخت و اكثر آنها به هدف خورد. ما پشت سر آنها وارد شده و بمبها را ريختيم. بعد از كمي احساس كردم ضربهاي به هواپيما خورد و آن را تكان داد. اول فكر كردم تكانِ هوايي است . چند ثانيه بعد ضربهاي ديگر به هواپيما خورد كه كنترل آن را سخت كرد. عقربهي موتور سمت راست به سمت صفر آمد و چند تا از چراغهاي هشدار دهنده روشن شد. در آن وضعيت، از فاو و بهمنشير گذشتيم. وقتي از رسيدن به مرز هوايي كشور خود مطمئن شديم، شهيد «جدّي» در راديو گفت: ـ شماره يك! ما مورد اصابت موشك قرار گرفتهايم، يكي از موتورهايمان از كار افتاده، مشكل سيستم هيدروليك و روغن داريم، هواپيما به مقصد نميرسد و بايد بيرون بپريم! سرعت را به ارتفاع تبديل كرديم. براي پريدن، هواپيما بايد در ارتفاع بالا باشد. هواپيما تا اوج سه هزار پايي بالا رفت. از جنوب آبادان خارج شده و حوالي ماهشهر بوديم كه شهيد «جدي» گفت: ـ آمادهي پريدن باش! شهيد، ضامن را كشيد و به بيرون پريديم. خودمان را به خدا سپرديم. وقتي رها شديم، به خودم فكر نميكردم و به اين كه چه ميشود، بلكه به اوّلين پرواز جنگيام فكر ميكردم و اين كه چرا براي نجات هواپيما كاري نتوانسته بوديم انجام دهيم.با صداي باز شدن چتر ، چشمهايم را باز كردم. در حين پايين آمدن، عراقيها را ميديديم كه آبادان را محاصره كردهاند. هواپيما را هم كه در نقطهي دورتري از عراقيها سقوط كرده بود، به وضوح مشاهده كرديم . شهيد « جدّي » در نقطهي دوري از من قرار داشت.بالأخره به زمين نشستيم .گردنم به شدت درد مي كرد .
قسمتي از دستم زخمي و لباس پروازم نيز پاره شده بود. چتر را جمع كرده ، به اطراف نگريستم. در نقطهي دوري ، دودي به هوا برخاسته بود. به طرف دود حركت كردم. در راه ، چتر شهيد « جدّي » را ديدم. بالاي سرش كه رسيدم متوجه شدم به صندلي نجات بسته است و كمربندهايش هنوز بسته مانده بود. در نگاه اول، فكر كردم كه بيهوش شده است. دست روي صورتش كشيدم و گفتم :« غفور! غفور! »عكسالعملي نشان نداد. نبضش را گرفتم، نميزد. ضربان قلبش هم ايست كرده بود و نفس نميكشيد. قفسهي سينهي غفور بالا آمده و مچ پايش خرد شده بود. بياختيار بر زمين افتادم. غفور شهيد شده بود و من نميتوانستم جلوي اشكهايم را بگيرم. گريه با صداي بلند اگرچه غم و اندوهم را تسكين نميداد ، امّا تنهاييام را در خود حل ميكرد . مدتي گريستم . دلم نميآمد پيكر غفور را كه شهيد شده بود ، در آنجا رها كنم . فكرهاي عجيبي به سرم ميزد ، اين كه حيوانهاي درندهيا عراقيها با جسد او چه خواهندكرد، عذابم ميداد . كنار غفور نشسته بودم كه صداي دو اتومبيل مرا متوجه موقعيتم كرد. از سمت چپ و راست ميآمدند و هر كدام حداقل 5 سرنشين داشتند. همان طوركه ماشينهاي « جيپ » به من نزديك ميشدند ، به اطرافم نگاه ميكردم تا اگر چالهيا سنگري بيابم خود را در آن مخفي كنم. هيچ پناهگاهي وجود نداشت.
همه جا كويري و مسطّح بود. طبق مأموريتهاي پروازي ،يك اسلحه كلت با شش فشنگ همراهم بود .كلت را آماده كردم. فكر اسير شدن عذابم مي داد. به خود گفتم به هر حال اين شش فشنگ را شليك ميكنم ، بعد از آن اگر اسير شوم، خيالم راحت است چرا كه تا آخرين لحظه جنگيدهام. ماشينها در فاصلهي 500 متري من ايستادند. همه اسلحهها را به سمت من گرفتند. يكي از آنها دولا دولا راه ميرفت. در آن وضع فكر كردم سگ است و با اين فكر مطمئن شدم كه عراقي هستند؛ زيرا ايرانيها در جنگ سگ با خود نداشتند. كميكه جلوتر آمدند، يكي از آنها گفت:ـ بيا جلو! اين را كه گفت، از شدت شادماني به سمت آنها دويدم. آنها فارسي صحبت ميكردند و خدا ميداند كه چقدر شنيدن زبان مادري در آن لحظات بحراني، شيرين بود. همان طور كه ميدويدم، يكي از آنها تيري هوايي رها كرد و گفت: ـ همانجا بايست!ايستادم و گفتم: ـ من ايراني هستم! هواپيماي ما « اف4 » بود، خلبان كابين جلو ، شهيد شده، به من كمك كنيد تا او را ببريم! دستور دادند: ـ بخواب روي زمين! گفتم: ـ بابا من ايراني هستم! اين كارت خلباني من است!در اين لحظه بود كه مرا به آغوش كشيدند.
بعد دور شهيد «جدّي» گرد آمده و براي روح او فاتحه خواندند و متأثر از اين حادثه اشك ريختند.شهيد «غفور جدّي» مسئول بازرسي و ايمني پايگاه بود. او عاشق ميهن خود بود و سرانجام در اين راه جان خود را تسليم كرد. روحش شاد! پس از آن مأموريت، در شرايط سخت جنگ بوديم كه طي ليستي، اسامي خلبانهايي كه بايد از نيروي هوايي به عنوان نيروهاي تعديل يافته، ميرفتند ، اعلام شد. البته اين دسيسهاي پنهان براي تضعيف نيروي هوايي
كشور بود؛ زيرا تا آن روز، ما دچار كمبود خلبان بوديم؛ چطور ممكن بود كه تعديل نيروي خلبان، ضربهاي به پيكر نيروي هوايي و بالطبع كل كشور در جنگ وارد نكند. اين توطئه قدرت دفاع كشور را بسيار ضعيف ميكرد. نام شهيد بزرگوار «غفور جدّي» نيز در ليست نيروهاي تعديل يافته بود. با شروع جنگ، او شجاعانه وارد ميدان شده و پيش از شهادت، دو مأموريت مهم را با موفقيت به پايان رسانده بود. شهيد «جدّي» از خلبانان بسيار ماهري بود كه ايمني در پرواز برايش خيلي اهميت داشت. خوب يادم هست وقتي وارد نيرو شد، نزد فرمانده پايگاه رفت و گفت: ـ پس از شهادت، پرچم كشورم را بر روي تابوتم بكشيد و مراسم با شكوهي بگيريد! در اردبيل، مراسم باشكوهي براي خاكسپاري وي برگزار گرديد و امروز يكي از خيابانهاي اردبيل به نام ايشان است. شايد اگر سيستم چتر صندلي او در آن مأموريت عمل ميكرد و چتر خلبان به موقع باز ميشد، غفور ميتوانست براي دفاع از كشوري كه آنقدر شيفته و متعهد به آن بود، خيلي مؤثر باشد
برادر شهید که قبل از غسل، پیکر غفور را دیده بود برایمان گفت: با توجه به شدت ضربه وارده که شکستگی دنده ها، پارگی اعضای داخلی بدن و خونریزی داخلی را در پی داشت، تنها لخته خونی از دهانش جاری شده و مقداری خون مردگی در پهلویش به چشم می خورد. پیکر کاملاً سالم بود و تبسمی بر روی لبانش داشت. گویی اگر به اسم صدایش می کردی از خواب بیدار می شد!
شهید سرهنگ ۲ خلبان غفور جدی علاقه خاصی به پرواز بر پهنه نیلگون خلیج فارس داشت و در زمان شهادت، در طی ۴۵ روز ۸۰ پرواز جنگی را در کارنامه پروازی خود ثبت کرده بود.
در اینجا می بینید یک نظامی وطن پرست، با وجود آنکه مورد بی مهری قرار می گیرد و در لیست تعدیل گذاشته می شود، پیشنهاد خروج از کشور را رد می کند و در دفاع از وطن جان فدا می کند...
همچنین گفته می شود تعداد از افراد شرکت کننده در عملیات البرز، تا پیش از عملیت در زندان به سر می برده اند که پس از حمله ارتش صدام، داوطلب شرکت در عملیات شدند!!
آیا غیر از این بود که جهانبانی و امثال او خلبانانی را تربیت کردند که از میهنمان دفاع کردند، و به شهادت رسیدند؟!
لینک کپی شد
نظر شما
