شهادت نعمت الهی است و شکرش لازم
احد گنجگاهی ،پدر شهید :
از موقعی که به مدرسه می رفت، هم نماز می خواند وهم روزه می گرفت. بعد از اتمام دوره متوسطه در کنکور دردانشگاه شیراز قبول شد؛ آن روزها قبولی در دانشگاه یک آرزوی بزرگ برای جوانها بود.ولی نرفت. می گفت : دانشگاه حقیقی جبهه است .
اصلاً دروغ نمی گفت از وقتی به بلوغ رسید، نماز شبش را ترک نکرد . به هیئت و دسته جات عزاداری می رفت .کارش فقط راز و نیاز بود.در زمان انقلاب من یک ارابه داشتم ( ارابه چوبی) و با آن نفت و هیزم می بردم. چون منزل ما داخل یک دالان بود و حدود 100 متر با خیابان فاصله داشت.
نهضت که شروع شد، دیدم ارابه را برداشتند و از سمت ( آقانقی خرمن ) به سمت کلانتری با دادن شعار می رفتند .
اینها را تعقیب کردند و حتی چند تا هم گلوله شلیک کردند که برروی ارابه جای گلوله مانده بود . اینها فرار کردند و آمدند خانه. من در خانه بودم؛ پرسیدم: چه شده؟ گفتند : مأموران دنبال ما هستند.
فوراً گفتم : از پشت بام بروید مسجد جامع و از آنجا فرار کنید و به منزل برنگردید. آنها را فراری دادم و درب را هم بستم، نگو که کلانتری ارابه را با خود برده بود .
مرا گرفتند و از ارابه سوال کردند که من گفتم : ارابه باز بوده، برداشته اند. از من تعهد گرفتند که دیگر ارابه را باز نگذارم.
در انقلاب خیلی فعالیت داشت و اعلامیه پخش می کرد .
من نمی گذاشتم به راهپیمایی بروند و می گفتم با سختی و مشقت شما را بزرگ کردم ولی می گفتند که نه، ما می رویم .
گفتم حالا که این طور است و صلاحتان را در آن می دانید، پس بروید و جلویش را نگرفتم .
در دانشگاه شیراز قبول شد، ولی نرفت. گفتم برو دانشگاه، به تو نیاز است؛ رشته برق قبول شده ای! ولی او گفت که نه! دانشگاه اصلی جبهه است. سال بعد هم در کنکور شرکت کرد و باز هم قبول شد، ولی دوباره نرفت و به جبهه برگشت.
روزی بعد از اتمام عملیات در جبهه به منزل برگشته بود؛ البته با ماشین آمده بود. مادرش هم سخت مریض بود، طوری که همسایه ها گفته بودند برای بردن مادرتان به دکتر، ماشین نیاز دارید. به ما بگویید شب، حال مادرش بد شد؛ مادرشان را برداشتند و بردند دکتر و فردایش نیز باز بردند دکتر و چند روز این قضیه ادامه داشت .
روز چهارم که من از خانه جهت باز کردن مغازه خارج می شدم، دیدم ماشین دم در پارک شده است. پرسیدم این ماشین مال کیست که اینجا پارک کرده است؟ گفتند حسین آورده. برگشتم و گفتم پسر تو که با ماشین بودی چرا نصفه شب همسایه ها را بیدار کردی و با ماشین آنها مادرت را به دکتر رساندی؟
گفت : نه، این بیت المال است و فقط تا رسیدن به منزل و برگشتن در اختیار من است و کارهای خودم را با دوچرخه ام انجام می دهم .
این چنین تقوایی داشت. مادرش را با ماشین بیت المال نبرد.
در اتوبان فاو – بصره شهید شد.
شهادت نعمت الهی است؛ کفر نیست که بد حال شویم. نعمت است و شکرش لازم.
خدا رحمت کند پدر زنم را . روزهای آخر عمرش بود که مریض بود. برف زیادی باریده بود. خانمم هم به حسین حامله بود. شب برگشتیم خانه. در خواب دیدم پدر زنم در باغ سیب است؛ او را دیدم و گفتم خیر باشد. گفت : آمده ام، اما می روم. نمی توانم بمانم؛ این سیب را بگیر. از خواب بیدار شدم، دیدم حال خانمم خوب نیست. شبانه رفتم و ماما را آوردم و حسین متولد شد .
