مهمان ناخوانده

کد خبر: ۱۹۵۶۳۸
تاریخ انتشار: ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۵:۴۷ - 11May 2011

 يکي از دوستان هم نامه مي نوشت. ناگهان بيرون از سنگر صداي خش خشي به گوش رسيد. «عباس»، قرآن را بست و بوسيد. آن وقت به دقت گوش خواباند. بعد مثل فنري از جا جهيد و خيز برداشت. هرکس هرکاري دستش بود، زمين گذاشت. يک دفعه ديديم «عباس» پتو به دست وارد شد. چيزي داخل پتو داشت تکان مي خورد.
ـ «مهمان داريم، مهمان ناخوانده!»
وسط سنگر اجتماعي، عباس گوشه پتو را کنار زد و چشم ما به روباه جواني افتاد.
ـ «آمده بود شکمي از عزا در آورد که گرفتار  حقير شد!»
ـ «ولش کنيد!»
ـ «بهتره نگهش داريم!»
ـ «که چي بشه؟»
هرکس چيزي مي گفت اما عباس با آن سر تراشيده و هيکل درشتش ساکت بود. ناخواسته همگي چشم به دهان عباس دوختيم. به هرحال اين او بود که روباه را شکار کرده بود!
ـ « من نظرم اينه که به گوش هاي حيوان چراغ قوه ببنديم و ولش کنيم طرف عراقي ها!»
غير از دو نفر همگي موافق بوديم. نظر آن دو نفر اين بود که عراقي ها حيوان زبان بسته را نفله مي کنند.
در هر صورت بعد از تاريک شدن هوا و چراغ قوه به گوش هاي روباه بستيم و با هو و جنجال به سوي عراقي ها فراري اش داديم.
بعد از نماز صبح فردا يکي از بچه ها دوان دوان آمد در حالي که قدري هيجان زده بود گفت:
ـ «مژده بديد تا يک خبر خوش به شما بدهم!»
قول شيريني و چلوکباب به او داديم و او گفت: «روباه و چراغ قوه کارشان را خوب انجام دادند... عراقي ها سه کيلومتر عقب نشيني کرده اند!»
با شنيدن اين خبر صداي صلوات توي سنگر طنين انداخت.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین