حجة الاسلام شيخ حسين انصاريان، مردي كه هم مي جنگيد و هم منبر مي رفت؛

کد خبر: ۱۹۵۸۸۰
تاریخ انتشار: ۰۱ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۹:۰۷ - 22August 2008
بروند سراغ باورهايشان...، به حاج همتهايي كه طوري حرف مي زدند و راه مي رفتند كه انگار يك لشكر از فرشته هاي الهي پشت سرشان است.
هميشه با خودم مي گويم چقدر بد است كه ما جنگ را درك نكرده ايم و آدمهايي را كه تكه و پاره مي شدند ولي سر اعتقاداتشان مي ايستادند. همانهايي كه وقتي پاي حرفهايشان مي نشيني مي تواني يك عالمه گزارش، خبر و عكس را از توي تجربه هايشان بيرون بياوري.
همان تجربه هايي كه ما توي آرشيو، ورقشان مي زنيم، بيآنكه بتوانيم حسهاي واقعي آنها را لمس كنيم.
تا آخرين لحظه ها نشسته بودم پاي منبرش. پرجذبه، قاطع، صريح و كوتاه حرف مي زد. صداي تأثيرگذار و كشيده اش اثر حرفهايش را بيشتر مي كرد. شيخ حسين انصاريان را بيشتر با عنوان خطيب مي شناسيم اما بچه ها مي گفتند در روزگاري نه چندان دور، وقتي شيپور جنگ را مي نواختند شيخ حسين، منبر را در جبهه هاي جنگ به پا مي كرد؛ همزمان، هم خطبه مي خواند و هم مي جنگيد. فرصت خوبي بود تا بعد از يك منبر در حرم مطهر، كمي از ماندگاري آدمهاي جنگ سر در بياورم و راز 25 ساله هايي را بپرسم كه يك باره فرمانده مي شدند بدون آنكه هيچ كلاس نظامي ديده باشند. حاج آقا انصاريان تمايل چنداني براي مصاحبه نشان نداد، مي گفت اين چيزها گفتن ندارد؛ آن هم زير آفتاب اين روز تابستاني...
اما ما دوست داشتيم و مي خواستيم حاجي براي نسل امروزيها حرف بزند. مي خواستيم كليشه ها را كنار بزند و از خود جنگ بگويد.
ميگفت مصاحبه هاي زيادي در مورد جنگ با من شده. همان نوارها كمكتان مي كند !اما من سؤالهاي خودم را داشتم و توي آفتاب گرم تشنه بودم و منتظر سيراب شدن. همين شد كه بي مقدمه پرسيدم با توجه به نقش غيرقابل انكار شما به عنوان يك خطيب در پشت جبهه، لزومي به رفتن و جنگيدن نبود؛ بود؟
با سؤالم پا سست كرد، ايستاد، خنديد و گفت: «جنگ كه شروع شد ديدم بچه هاي عازم به جبهه هم نياز به تبليغ مسائل الهي و پشتوانه روحي دارند. خيلي هايشان هم با وجود شناخت كلي، نسبت به ريز مسائل جهاد و ارزش مجاهده در راه خدا آگاه نبودند».
بي هوا گفتم اين آگاهي را در همان مركز و تهران مي شد به آنها داد، حاج آقا!
خنده اش بلندتر شد و گفت: «حكايت شما حكايت كساني است كه بيرون از ميدان نشسته اند و مي گويند لنگش كن» و بعد اضافه كرد گذشته از همه اين حرفها، گردن گذاشتن به امر امام هم بود كه فرمودند تنور جنگ را بايد گرم نگه داشت.
جاده خسرو آباد آبادان، اولين منطقه اي بود كه حاج آقا از جنگ و منطقه تجربه مي كرد. مي گويد: اوايل جنگ بود و هنوز خرمشهر سقوط نكرده بود.
او از كساني است كه هم در زمان سقوط و هم در زمان فتح خرمشهر در منطقه بوده است.
چند بار هم احتمال شهيد يا اسير شدنش مي رفته است، مثل همان وقتي كه در جنوب از حيدري، فرمانده گردان با اصرار مي خواهد كه جلو برود و بعد هم پنهاني مي رود و زير بمبارانهاي خوشه اي گرفتار مي شود، بمبهايي كه قبل از رسيدن به زمين باز مي شد و گلوله هايش در سطح وسيع پخش مي گرديد.
حاج آقا انصاريان مي گويد: «چند تا از آن بمبها براي قطعه قطعه كردن همه ما كافي بود.» اما همه چيز با يك باد شديد تمام شد. بادي كه بمبها را به طور مايل پخش كرد و هيچ كدام از بمبها بر سر كسي فرود نيامد.
مي گويد: «چرايش را نمي دانم اما شهيد نشدم!»
با همه اين احوال حاج آقا انصاريان از هر فرصتي براي سخنراني استفاده مي كرد. براي همين مي پرسم شما بيشتر مي جنگيديد يا سخنراني مي كرديد؟ !حرفهاي او باز هم قابل تأمل است وقتي تعريف مي كند:
«شروع كار من، اول جنگ بود. هر وقت مي توانستيم لباس روحانيت را درمي آورديم و لباس رزمنده ها را مي پوشيديم و با بچه ها مي زديم به خط! اما سخنراني و منبر هم جاي خود را داشت. جوانها مبارزه مرا از طريق منبر با رژيم شاه ديده بودند و اين حضور باعث دلگرمي بيشترشان مي شد.»
حاجي گاه از رزمهاي شبانه بچه ها تعريف مي كند و گاه از حلاوت دعاهايي كه بين توپ و تانك و آتش زمزمه مي شده است. مثل همان شب حمله در والفجر 8 كه هيچ كس گمان زنده ماندن نمي كرده است، چون از هر طرف موشك بوده و گلوله...
و بعد خودش تعريف مي كند كه برگ برنده مؤمنين در جنگ، همين اتصال به بالاهاست. الهاماتي كه ترس را از مؤمن مي گيرد و او را به يك مجاهد نترس تبديل مي كند. انگار تازه ماجراي «قلاويه» يادش آمده باشد و خاطره عجيب در آن شب...
مي گويد: «ده شب در يك محوطه بياباني بوديم. همه گردانها مي آمدند. يك شب در حالي كه سخنراني مي كردم، شب عاشورا در جلوي چشمانم ظاهر شد؛ با همان 72 تن...
خيلي از بچه ها كه آن شب پاي سخنراني من بودند شهيد شدند.»
بغض گلويش را مي گيرد. انگار چيزهايي هست كه نمي خواهد بر زبان بياورد و ديگر علاقه اي هم به ادامه گفتگو ندارد. حرفهايش مثل آفتاب خرداد داغ داغ است. تشنهترمان مي كند. اما حاج آقا را خسته مي بينم. روي همين حساب مي پرسم اگر دوباره جنگ بشود باز هم به جبهه مي رويد؟ مي خندد و مي گويد: «جبهه نمي روم يكراست مي روم خط مقدم!»
او مي رود و نگاه مرا تا خط مقدم جبهه با خود مي برد. با خودم فكر مي كنم واقعاً ناگفته هاي جنگ بسيار است.


* معصومه فرماني كيا
روزنامه قدس
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین