نوبت سوم

کد خبر: ۱۹۶۰۱۹
تاریخ انتشار: ۰۹ اسفند ۱۳۸۶ - ۲۳:۴۰ - 28February 2008
 در آخر هم عين آدمهاي شكست خورده از اتاق  بيرون مي رفت چيزي ازش نمي پرسيدم مي دانستم به وقتش  مرا در جريان خواهد گذاشت نمي دانم چرا اينبار خيلي طول  كشيد ديگر صبرم تمام شده بود گفتم : 
محمود جان چشمهاي تو , لبهاي تو مي خوان چيزي بهم بگن  چرا مانعشون مي شي 
گفت : دو باره شروع نكن , بي فايده است . 
فهميد حرفش به جايي نمي رسد بنا را گذاشت به گريه . تحمل  ديدن اشكهايش را نداشتم رو بر گرداندم طرف پنجره . 
گفت : مادر چند شب پيش آقا آمد بخوابم نفهميدم كيه ولي  همش مي گفت شتاب كن برو جبهه نمي زاري برم ببينم اونجا چه خبره 
تا گفت آقا , برگشتم نگاهش كردم تو نگاهش دنيايي التماس بود دست و پايم به لرزه افتاده بود گفتم : 
آقا ! پس بالاخره آمد! 
با چشمهاي گرد شده اش فقط نگاهم مي كرد ادامه دادم : 
پدرت هم نفهميد كي بود! 
گفت : معلوم هست چي مي گي مادر 
گفتم : از وقتي جنگ شروع شد اين كابوس رو با خودم يدك  كشيدم بار اول و دوم كه رفتي جبهه زياد بهم سخت نگذشت  چون مي دانستم بر مي گردي اما از وقتي آمدي و پا تو يك كفش  كردي كه بايد برم بدجور دلم به شور افتاده . 
همانطور با تعجب داشت نگاهم مي كرد حق هم داشت گفتم : 
سه روزه بودي كه پدرت خوابي ديد تو اون خواب هم سه روزه  بودي 
گفت : حرف رو عوض نكن مادر من دارم از جبهه حرف مي زنم  اونوقت شما از خواب بابا 
پدرت مي گفت محمود را پشتم بسته بودم يك هندوانه هم تو دستم بود همينطور داشتم مي آمدم كه رسيدم به يك بيابان  ديدم باغ سر سبزي وسط بيابان است آقايي هم دم در باغ  ايستاده يك چراغ نقره اي هم دستش است . به در باغ كه رسيدم  محمود را از پشتم باز كردم گذاشتم زمين تا هندوانه بخوريم  يكهو ديدم محمود نيست ! 
گفتم : خدايا يك بچه سه روزه كجا مي تواند برود. خوب كه  نگاه كردم ديدم وسط باغ نشسته با گلها و پروانه ها بازي مي كند دويدم آوردمش دوباره تا حواسم به هندوانه پرت شد ديدم  رفته تو باغ نگاهي به دربان باغ كردم چيزي نگفت سريعتر از قبل آوردمش ولي بارسوم ... 
بار سوم چي مادر 
پدرت گفت : بار سوم كه رفتم بيارمش آن مرد جلوم را گرفت  گفتم من پدرشم بچه ست الان مي زند گلهاي مردم را خراب  مي كند 
گفت : اين باغ و در و دشت رو كه مي بيني همه مال خودشه بذار هر كاري دلش مي خواد بكنه . 
محمود طوري نگاهم مي كرد انگار متوجه منظورم نشده است  گفتم : نمي فهمي نوبت به بار سوم رسيده من نذاشتم بري  خودش آمده دنبالت ! 
دوباره گريه كرد لبهايش مي خنديد اما اشك از چشمانش  سرازير بود , گفت : 
اونوقت تو نمي خواي بچه ات بره وسط باغ با گلها و پروانه ها بازي كنه . 
دلم نيامد خوشحالي اش را به هم بزنم من خنديدم و او رفت . 

 زهرا فرحي 
به اهتمام معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي اداره كل بنياد شهيد و امور ايثارگران استان خراسان 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین