دوشكا

کد خبر: ۱۹۶۰۲۳
تاریخ انتشار: ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۸:۰۷ - 05March 2008
از دوشكاهاى عراقى، از كانى مانگا و از اينكه اگر كسى مى خواهد مى تواند برگردد. آن شب، شب عجيبى بود. عبدالله جلوى ستون راه افتاد. بچه ها شروع كردند به شعار دادن: صلى على محمد فرمانده ما خوش آمد. عبدالله در قلب بچه ها بود. روز حركت فرا رسيد. وارد منطقه عملياتى شديم و شب سمت خط راه افتاديم. هشت ساعت پياده روى از ميان كوهها و دره ها بچه ها را خسته كرده بود. ديگر در انتهاى راه بوديم. زيرپاى عراقيها رسيده بوديم. گاهى تكه هاى ابر از جلوى ماه كنار مى رفتند و كانى مانگا مغرورانه هيبتش را به رخمان مى كشيد. لحظه هاى سختى بود. عراقيها ناگهان شروع كردند به آتش ريختن. عبدالله دستور حركت دسته ويژه را داد. بايد تيربارها را از كار مى انداختند. اين كار را هم كردند. اما امان از آن دوشكا كه جواز بهشت عبدالله را در دست داشت. خاموش شدنى نبود. بر سرمان نعره مى كشيد. همه به زمين چسبيده بودند. ناگهان قامتى آرام، آرام سمت دوشكا به راه افتاد. همه حيران بودند. كيست اين رعنا قامت. به يك قدمى دوشكا رسيده بود. نارنجكى در دستش و ناگهان انفجار دوشكا. ديگر صداى نعره نمى آمد. اما اين پايان كار نبود. عراقيها نيز نارنجكى پرتاب كردند. دود و آتش به هوا برخاست و به يكباره آن قامت رعنا خميد و لغزيد و بعد از لحظاتى عبدالله بود و فرشته ها و ما مانديم بى فرمانده و عبدالله با تمام آوازهايش پركشيد.
> گلعلى بابايى
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین