صالِح مِشطَط

کد خبر: ۱۹۶۱۲۴
تاریخ انتشار: ۲۹ مهر ۱۳۸۶ - ۱۵:۱۷ - 21October 2007

وضع سپاه نیز از نظر آموزش و تجهیزات جنگ سنگین مناسب نبود ولی ابزار و ادوات جنگی بیشتر اختیار ارتش بود  سپاه آموزشها و مانو ر هائی را که ارتش دیده و انجام داده بود ندیده بود و به بچه های سپاه و بسیج  می گقتند اینها یه مشت بچه هستند که آداب و رسوم جنگ را بلد نیستند و البته هم که درست بود نیروهای سپاه و بسیج در دوران قبل از جنگ با این تئوری  که 90 درصد عقیدتی و 10در صد نظامی هستند وارد سازمان سپاه شده بودند و تمام تلاش گذینشی سپاه بر جذب نیروهای عقیدتی و فرهنگی متمرکز شده بود  و البته نه سران نظام ونه استراتژیستها نیز چنین تصوری نداشتند  گو اینکه چند صباحی از توقف می گذشت و تحرک اساسی دیده نمی شد .
بگو مگو های زیادی بین بچه های جنگ بود ، همانطور که در کلیت نظام  مسائل پیچیدگی خاص خود را داشت و هر کدام از مسوءلین نظرات خاص خود را داشت . در خطوط مقدم نیز اختلاف نظرهای متعددی وجود داشت که در اینجا بیشتر به اطلاع از دشمن و توانائی ها و ناتوانی نیروهای خودی بر می گشت ، 

کروهی از نیروها مسو لیت شناسائی نیروهای دشمن را بر عهده داشتند و این شناسائی ها بصورت فردی یا گروهی در ساعات مختلف شب یا روز با رفتن به خطوط دفاعی دشمن انجام می شد که معمولا اطلاعات ذی قیمتی را در اختیار نیروهای خودی می گذاشت . این نیروها معمولا از زبده ترین نیروها انتخاب می شدند و شبهای متمادی باید از خطوط پدافندی رد می شدند و حد فاصل نیروهای خودی و دشمن را شناسائی و در بیشتر مواردی که فرصتی بدست می آمد از بین سنگرهای دشمن رد می شده و عقبه دشمن را شناسائی می کردند . و گروهی دیگر که در حال نبرد در خطوط مقدم بودند . و گروه سومی هم به پشتیبانی از خطوط پدافندی مشغول بودند .

سپاه دزفول 1360

با ..... سر موضوعات جزئی بگو مگو داشتم ، شناسائی ها ، اخبار ، سرکشیها ، اساسا سر کوچکترین موضوع با هم بگو مگو می کردیم ، اساسا سن او بیشتر از من و مورد توجه بیشتری هم بود و عمدتا در سپاه دزفول به عنوان عملیات یا هماهنگ کننده و یا عناوین مختلف انجام وظیفه می کرد . کار فعالیت های شناسائی از خطوط دشمن را  به عهده  گرفته بودم  و با جمعی از رزمندگان به شناسائی می رفتیم و اطلاعات ذی قیمتی نیز به دست می آوردیم . انصافا افراد بسیار شجاع و خالصی همراهیمان می کردند که البته بیشترشان دعوت حق را لبیک گفتند و به دیار باقی شتافتند و  البته که خود انتخاب می کردند و جانانه به خطوط دفاعی دشمن نفوذ می کردند و بدون سرو صدا به شناسائی می پرداختند .

گاهی عرصه آنقدر تنگ می شد که نفس هر جنبنده ای را می برید . از یک طرف شناسائی بی وقفه و پی درپی ، و از یکطرف شناسائی اکثرا شبانه  و از طرفی منع درگیری ، یعنی احدی که به شناسائی می رفت حق در گیر شدن با دشمن را نداشت حتی اگر احیانا زخمی می شد حق اینکه آخ گفته و فریادی بکشد نداشت و باید با تحمل جراحات وارده به عقب تخلیه می شد . ضمنا اگر امکان تخلیه ای بود . در تاریخ شجاعان زیادی را خوانده ایم ولی انصافا اینان  از شجاعان روزگار بودند . کسانی همچون محمد رضا آل عبدی ، کریم پور محمد حیسن  ،علی کمیلی فر ، حبیب سعید فر، جلالپور ، حمید کلانتر و ............  .

گرمای جنوب خود بخود طاقت فرساست چه رسد به بیابان و آتش و گلوله و نداشتن زیر انداز و رو انداز و کولر و سایبان ، گرمائی که طاقت هر انسانی را طاق می کند .

چگونگی پشتیبانی ، وضع خطوط پدافندی، حظور در خطوط دفاعی ، آرایش و شناسائی ها و تدارکات و غیره بگومگوی همیشگی ما با رئوف بود و احساس می کردم او بدون اطلاع می خواهد کارهای دیگران را  تحقیر و تضعیف کند البته که از نظر سن و سال باید مراعات ایشان را می کردم لاکن بگومگوئی همیشگی داشتیم و البته یکی از اصلی  ترین مباحث این بود که به ایشان می گفتم شما از خطوط مقدم اطلاع چندانی ندارید و یا حداقل به اندازه من اطلاع ندارید چون بهر حال کار و وظیفه من ایجاب می کرد که همیشه از وضعیت خطوط مطلع بوده و حتی منطقه بین خودی و دشمن را و حتی عمق خاک در اختیار دشمن را تا آنجا که بتوانم زیر نظر داشته باشم و طبیعی بود که راحت تر بتوانم اظهار نظر کنم که چه امکانی برای مواجهه یا مقابله با دشمن چه توانی لازم است ، بهر حال بگومگوی همیشگی داشتیم .

60/08/12 یکی از روزهای تلخ و پر حادثه بود ، دیشب شناسائی ها به نتیجه مطلوب نرسیده بود . و دغدغه بسیاری داشتیم  ، از طرفی بچه های شناسائی هم دیگر کلافه شده بودند ، افراد پرتوان و انرژی و الهی همانند محمد عیدی مراد محمد  حبیب سعید فر  

علی کمیلی  محمد شنبول حبیب سعید فر و محمد عیدیمراد که واقعا در نفوذ به دل دشمن بی نظیر بودندو حتی مواقعی نیزبه پشت خاکریزهای دشمن نفوذ می کرده و اطلاعات  ذی قیمتی را به همراه می آوردند . کلافه شده بودم ، بچه های مستقر در خط مقدم بیشتر از بچه های قرارگاه دزفول متوجه اوضاع بودند و یا شرایط را بهتر درک می کردند .

گزارش کاملی از اوضاع را به آقای فرماندهی که بسیار برایم دوست داشتنی و محبوب بود و با همه اخم وتخمهایش محبوب همه بود ارائه دادم و باز هم بگو مگوهای همیشگی شروع شد ودیگرانی که اطلاع دقیقی از خطوط نداشتند . اظهار نظرهای کنار گود نشینی می کردند . فرمانده  هم آرام می نشست و از بگو مگوها نتیجه می گرفت و تصمیم گیری می کرد و آنگاه که تصمیم می گرفت ، با توپ و تشرهای خود آن تصمیم را اعمال می کرد . واقعا از بزرگان روزگار بود . در چهره اش غظب از استبداد و نظام طاغوتی موج می زد کمتر کسی خنده اش را می دید ولی قلب مهربانی داشت و درون ریز بود  ، 

آنروز با این بگو مگوها یکی دیگر از تلخ ترین روزهایم بود چون بهر حال باید باز هم تحمل می کردم  با ناراحتی و عصبانیت از اطاق 3.4 مخابرات که این جلسه هم در آنجا برگزار شده بود خارج شده و به محوطه سپاه رفتم و با آقای خضریان مواجه شدم .

انسان بسیار شجاعی بود ، شاید از معدود افرادی بود که در شجاعت مثال زدنی بود ، سرعت عمل  و دوست نوازی از ویژگی های بارز او بود به احدی کرنش نمی کرد و بی مهابا حرفش را می زد ، اهل امور اداری و ستادی و بقول آنروزها پشت میز نشین نبود و همیشه و در همه حال او را باید در خطوط اول و مقدم جنگ می یافتی ، زیاد تعریف نمی کنم ولی با اعتقاد به اینکه کم گفتن حق کشی و زیاد گفتن چاپلوسی است تمام تلاشم را می کنم که حق مطلب را ادا کرده باشم ، اصلا سر سازگاری هم با کسانی که از خط مقدم گریزان بودند نداشت و اصلا با آنها خو نمی گرفت ، اگثر قریب به اتفاق بچه های خط مقدم جبهه او را با این خصایص می شناختند و به او اعتقاد داشتند .

او با زبان عامیانه و صریح صحبت می کرد و اولین صحبت او در این شرایط و شرایط مشابه این بود ( بابا ول کن _ چند روز دیگه یا جنگ تموم میشه یا ما تموم می شیم و  ........ . ) بی خیال ! من می فهمم  توچه می گوئی حالا دیگران نمی فهمند که نباید اینقدر اهمیت بدهی . با هم به سالن غذا خوری رفتیم که در آنجا حمید حلمی هم به  ما ملحق شد، ایشان هم یکی  از وارستگان جنگ و جبهه ولی  بی نام و نشان بود .

بهر حال هر کجای کرخه فریاد می زدی خضریان یکی پیدا می شد و می گفت آنجاست وهمه اورا می شناختند ، ولی حلمی از چنین شناخت و ارتباط اجتماعی برخوردار نبود ، بسیار محجوب و مومن بود و سر در لاک خود و کارهایش بود که همان شناسائیها را به نحو احسن انجام می داد ، بسیار شجاع و بی باک بود و در اکثر ماموریت های شناسائی داوطلب و موفق بود .

دونفری شروع به موعظه و نصیحت می کردند و من مشغول غذا خوردن با همه ناراحتی هایم شدم . شاید هم ناراحتی ام بیمورد بود ولی بهر حال هر کس ظرفیتی دارد هر چند کم و زیادش متغیر است وشاید هم ناراحتی ام بی مورد باشد و شاید هم خیلی مسخره ولی به هر حال شرایط خارج از ظرفیت و انتظارم بود .

برخاستم و برای استراحت چند ساعته به منزل رفتم و پس از آن خود رو را آماده کرده وراهی جبهه و خط مقدم  صالح مشطط شدم      مهم نبود به کجا می روم ولی جبهه مورد علاقه ام صالح مشطط بود که البته در این محور شناسائی ها به کندی پیش می رفت .

فرمانده جبهه آقای کوسه چی بود .

ایشان هم انسان بزرگی بود هرچند که ناملایمات ایشان را آزرده کرده ولی از روزی که پا در میدان جنگ گذاشتم ایشان با صفا و سادگی و صداقت وصف ناپذیری تلاش می کرد و از هیچ کوششی دریغ نمی نمود توانائی او به حدی بود که بعدا به جانشینی تیپ 7 حضرت ولیعصر و پس از آن به فرماندهی لشکر 25 کربلا منصوب شد و در همه حال تلاش و کوششی وصف ناپذیر از خود بروز می داد . شاید اگر بخواهم ایرادی از ایشان بگیرم فقط این ایراد بر ایشان وارد بود که بسیار منتقد و مهمتر از آن شاید نمی دانست که ایراد را کی و چگونه و با چه کسی مطرح نماید و بلاخره بعضی از دوستان هم از این سادگی و صراحت گفتار رنجیده می شدند ولی بدلیل علاقه وافری که به ایشان داشتند . دلگیر نمی شده و به رو نمی آوردند . بهر حال راهی صالح مشطط شدم .




صالح مشطط منطقه ای در ظلع شرقی  نیروهای عراقی و حد فاصل جبهه شوش و کرخه بود  ، تلفات زیادی از نیروهای خودی گرفته بود شجاعانی همانند .........

عبد الحمید عنبر سر و سیف الله صبور ،

      
وارسته ای با قامتی استوار  ، شوخ طبع و مقاومتی وصف ناپذیر ، از قبل از انقلاب ایشان را می شناختم و همیشه با تبسم و لبخند به لب و شوخ طبعی ایشان شنا خته می شد . جمعی را به حرکت وا میداشت . و روحیه و انگیزه را توسعه میداد . بچه ها به او بسیار علاقه مند بودند . بسیار با هم صمیمی و مهربان بودیم . البته به من می کفت که در خطوط جبهه برای ما دردسر درست می کنی . و ........


حمید عنبر سر هم به همین صورت . با قدی متوسط و کشیده و همیشه گتر کرده و آماده رزم . مبارزی خستگی ناپذیر بود و باز هم شوخ طبع بود . او و سیف الله به تنهائی یک جمع بودند . و بارها بصورت گروهی با هم عمل می کردیم . چه در کارهای رزمی و چه در کارهای اجتماعی و تفریحی . توانائیهای ذاید الوصفی از خودشان بروز می دادند که اگر دست تقدیر و حوادث آنان را نمی ربود ، اکنون شاید از موثرین در سیستم مدیریت و دفاعی کشور بودند  .


ابتدا پس از طی مسیری آسفالته از سمت  سه راهی دهلران به سمت شوش  باید وارد جاده خاکی می شدیم و به سمت رودخانه وحشی کرخه تا لب رود خانه به پیش می رفتیم .و پس از آن به وسیله شناور لگنی قایق یا هرچیز دیگری به ساحل غربی رودخانه می رفته و در منطقه ای بسیار محدود در آن سوی رودخانه که اصطلاحا سرپل نامیده می شد به دفاع و مقابله با نیروهای دشمن  می پرداختیم . جبهه ای که از سه طرف شمال و جنوب و شرق کاملا در محاصره دشمن بود و از طرف غرب نیز محدود به عبور از رودخانه کرخه . خدا می داند که اگر هجومی از طرف بعثیون می آمد چقدر از نیروها تلف می شدند و چقدر طعمه رودخانه می شدند و چقدر در اسارت نیروهای دشمن در می آمدند . سمت جنوب محدود بود به روستائی به اسم مالحه و تپه سبز  در این منطقه میادین مین بسیاری نهفته و آلودگی بسیار پراکنده ای داشت و دشمن برای تسلط کامل بر روی این منطقه در خط الراس شمالی دره خنگ به پدافند مشغول بود  ، سمت شمال صالح مشطط  نیز به روستای صالح داوود محدود می شد بدین ترتیب چپ و راست جبهه صالح مشطط در تنگنای نیروهای  قرار داشت  ، سمت غرب نیز محدود بود به تپه  های کوت گاپون که اشرافیت کاملی را روی جبهه مشطط بوجود آورده و دید و تیر نسبتا بالائی را برای دشمن بوجود آورده بود . بهر حال این جبهه دلاوران قدرتمندی را از نیروهای خودی گرفته بود آنهم بدلیل این شرایط جغرافیائی خاص خودش ، بهر حال شرایط بسیار سختی بود و آقای کوسه چی با آرامش و مردم داری و وارستگی خاص خود آنجا را اداره می کرد . و شاید به همین دلیل سختی های موجود به این منطقه علاقه مند بودم  . خاطرات بسیار زیادی از این جبه در فکر و وجود نیروهای این منطقه وجود دارد که هر کدام می تواند حدیث مفصلی از مثنوی باشد .


غروب دلتنگی داشت ، هر انسان آزاده ای را به یاد عزیزانش می انداخت که جند صباحی پیشتر در این خاک قدم می گذاشتند و ابهت قدمشان هر دشمنی را می ترساند . گلوله های توپخانه بصورت پراکنده موسیقی مرگ می نواختند وهرگاه  سفیر گلوله ای گوش آسمان را می نواخت خو د بخود تصوری از به خون غلتیدن مبارزی از جمع مبارزان را در ذهنها تداعی می نمود  رستاها حالت غمزده و بیماری را به خود گرفته و گویای طاعونی بس طاقت فرساست که دل هر آزادیخواهی را به درد می آورد اسباب و اساثیه چندانی نمانده بود ولی باقیمانده امکانات زندگی مردم بیچاره و ستم کشیده و محروم گویای فراری بس بزرگ در موقع هجوم بعثیون بود محرومیت  بد بختی و سکوت آزار دهنده و فریاد رعد آسای مرگ و سفیر گلوله های پی در پی  محصولی از زیاده خواهی های  ناسیونالیستی هیئت حاکمه رژیم عراق است  .


گرمای تابستانش همه را به سمت چشمهای جوشان  قسمت شرقی جبهه روانه می کرد محلی که شاید بتوان گفت احساسی از جنگ به خود راه نمی داد  همه با هم شوخی و مزاح می کردند که البته با خوی و خصلت جنگ ناسازگاری داشت ولی این همت مردان جنگ بود که این همه سختی و ملالت را با شوخی و خنده سپری می کردند . به هرحال هرچه باشد جنگ و واژههای آن وحشت آور و دردناک است و جنگ منهای ماهیت آن که می تواند دفاعی قدرتمندانه و غیرتمندانه باشد واژهای بس تلخ و روانگریز است  ولی وقتی با ماهیتی اصیل در می آمیزد همه ظواهر خود را ازدست داده و مقدس می شود 

برندگی چاقوی جراحی وقتی به انسانی حیاط می بخشد بسیار لذت بخش و دلپذیر می شود .


خسته و کوفته به صالح مشطط رسیدم آقای کوسه چی گفت ، چه شده باز هم درهم و برهمی و باهم به سنگر فرماندهیش رفتیم و طبق معمول شروع به ایراد گرفتن از این و آن و اینکه چرا کاری نمی شود ، ارتش اینطور است  ، نیرو نداریم و کم هستند و خیلی حرفای دیگر ، خوب اومدید بهم بریزید و بروید . نه آقایان گفته اند شناسائی در جبهه مشطط کند پیش می رود خوب می گفتی که چه مصائبی اینجا هست اصلا مشکل اصلی من گفتن همین مصائب و عدم پذیرش آنهاست عیب نداره  تو هم گرفتاریت مثل منه حلا می خواهی چکار کنی به کمک سایر نیروهای شناسائی به سمت مالحه و سمت صالح داود می روم بهرحال مواظب باش رودخانه طغیان کرده و سمت مالحه هم گشتی های عراقی دیده شده اند  ، در قسمت جنوب یعنی سمت صالح داود هم برای ایجاد مقاومت مین گذاری کرده ایم .


بهر حال گروه تصمیم شناسائی را از سمت جنوب به سمت مالحه و دره خنگ گرفته بود ، حدود ساعت 3 بعد از ظهر با دو نفر از برادران شناسائی و یک نفر از بچه های مهندسی تخریب حرکتمان را شروع کردیم  روشنائی روز مانع رفتن ما می شد مجبور بودیم تا تاریکی هوا با آرامش و متانت و با کمک بوته زارها به حرکت ادامه دهیم  ، از طرفی معمولا بیش از نود درصد شناسائی هایمان در شب انجام می شد و از این روی عراقیها در شبها  بشدت هوشیار بودند و تعداد نگهبانان را هم چندین برابر می کردند و در بیشتر جاها کمین هائی را در جلوی خط تماس مستقر می کردند که هر حرکت نیروهای خودی را بشدت کنترل می کردند و دقیقا به همین دلیل شناسائی این دوره را روزانه شروع کردیم ، البته برابر گزارش دیده بانها نیروهای عراقی در این ساعت از روز حساسیت چندانی نداشته و برای بیداری شبانه در استراحت بسر می بردند . بهرحال حرکتمان را بهمراه  محمدرض آل عبدی و کریم پور محمد حسین و علی بیباک  شروع کردیم که هر سه آنها از افرادی واقعا جسور و شجاع و الهی بودند ، ماموریتی نبود که از زیر بار آن شانه خالی کنند و یا تفره بروند و اگر بارها و بارها آنان را به ماموریت می فرستادم تامل نمی کردند و بیمهابا به شناسائی می رفتند . این شناسائی هم از شناسائی های بسیار حساس و تعیین کننده بود بطوری که ما نیاز داشتیم از اوظاع و احوال و توانائی های عراقیها در دره خنگ اطلاع کسب کرده و توانائی ها و استعداد کمی آنها را بدست آوریم .


پس از رسیدن به دره مالحه که پس از آن حرکت در دامنه خطالراس خنگ شروع می شد هماهنگی های لازم را بعمل آورده و با دقت کامل و تشریح رفتارهای شناسائی حرکتمان را شروع کردیم  ، البته تا این منطقه را معمولا اکثر بچه های شناسائی می آمدند . کم کم هوا رو به زوال ظهر می رسید و حرکت کند و گاهی نیم خیز وگاهی نشسته را ادامه می دادیم .


دامنه پر شده بود از درختچه هائی به نام لملیک ( لملیک نوعی درختچه است از خانواده زالزالک و کنا ر که در فارسی به درخت صدر گفته می شود ) پوشش خوبی  فراهم شده بود هرگاه احساس نا امنی می کردیم به زیر بوته درختی از لملیک می خزیدیم و به محض عادی شدن اوضاع مجددا به حرکت ادامه می دادیم  . لحظات به کندی و سختی می گذشت ، هیچکس از سرنوشت لحظه آینده خود خبر نداشت ، از نیروهای خودی خیلی فاصله گرفته بودیم بطوری که در صورت زخمی شدن هر کدام از ما احتمال باز گشتن هم بسیار سخت می نمود  . پ.ر محمد حسین خیلی آدم شوخ و نترسی بود و دائم بین راه شوخی می کرد و تیکه می انداخت و آل عبدی خیلی آدم خونسرد و الهی می نمود اهل شوخی و مزاح کم بود و بیشتر شنوندهبود ، خیلی دقیق و کنجکاو بود و از هر موضوعی در بین راه به آسانی نمی گذشت . بیباک هم به همین وضعیت با اینکه قد کوتاهی داشت ولی جسارت و شجاعت زیادی را یدک کی کشید ، اتفاق نظر همه این بود که چرا به شناسائی آمده ام و نگران بودند که برایم اتفاقی نیفتد .


بهر حال با یکی از بچه های تخریب  به نزدیکی های میدان مین خودی رسیدیم که برای ممانعت از ادامه حرکت نیروهای عراقی کار گذاشته شده بود . پس از بررسی میدان مین و کنترل محدوده آن  به آ  هستگی  از میدان مین عبور و به آنطرف میدان مین رسیدیم . نفر اول شناسائی آل عبدی بود و با فاصله ای اندک خارج از حد متعارف من بودم و بقیه نفرات با فاصله ای نه چندان زیاد پشت سر هم . اضطراب و نگرانی کولاک می کرد و همه را مجبور به رعایت احتیاط و آرامش می کرد  البته نه از ترس و دلهره بلکه از نگرانی لو رفتن منطقه ، چون بهر حال مسیری بود که چند صباحی دیگر باید جمعی از رزمندگان برای هجوم و یا ممانعت از هجوم  به این منطقه می آمدند و انجام ماموریت می نمودند و در نتیجه هر گونه سهل انگاری و کوتاهی در رعایت اصول حفاضتی باعث به شهادت رسیدن جمع بیشتری در حین عملیات می شد  در نتیجه هرگونه اضطراب و نگرانی خود بخود منطقی به نظر می رسید .


آل عبدی گفت . آخرین حد شناسائی های ما تا اینجا بوده است


تخریبچی می گفت که من اجازه ندارم بیشتر حرکت کنم و قرار نبوده که از حد میدان مین خودمان بیشتر جلو برویم


از طرفی اگر بنا بود که شناسائی ها به همین مقدار کفایت کند ، پس آمدنمان اصلا بی معنی است و همین کافی است و علی الخصوص که آقایان دائم اعتراضشان همین بود که شناسائی ها به نتیجه مطلوب نرسیده است . موضوع را با آل عبدی مطرح کردم  که برادر عزیز اگر بنا باشد که به همین اندازه بسنده کنیم که برای چه خودمان را به این خطر شناسائی روزانه انداخته ایم  پس باید حد اقل تا خط الراس شمالی خنگ و محل کمین عراقیها نفوذ و پشت خط الراس را شناسائی کنیم . آل عبدی چون در جریان کل کاجراها بود گفت . فعلا که کسی مانع ما نشده و برابر گزارشات دیده بان هنوز تا آمدن کمینهای عراقی حدود  دو  ساعت وقت هست  پس ادامه می دهیم .


با این نتیجه گیری به راهمان با هر مشقتی که بود ادامه دادیم بصورت نشسته  یا درازکش و آهسته آهسته از این بوته به آن بوته تا به نزدیکی های میدان مین دشمن رسیدیم . قرار گذاشتیم که دو نفر از برادران در فاصلهای مستقر شده و آۀ عبدی و من وتخریب چی به جلو برویم و با همین قرار حرکتمان را ادامه داده تا به کناره میدان مین عراقی ها رسیدیم .


تخریبچی از باز کردن معبر جهت عبور امتناع ورزید و می گفت . اجازه ندارم و اطلاعی از چگونگی میادین مین عراقیها ندارم و غیره که فقط بوی آیه یاس میداد . هرچقدر آل عبدی اصرار می کرد بی فایده بود . ناچارا سرنیزه را گرفتم و به جستجو در میدان مین کردم . اصولا کار در میدان مین به گونه خاصی است که باید حتما اولین مین را به آهستگی و با احتیاط پیدا کرده و سپس با پیدا کردن چند عدد دیگر شکل آرایشی آنها را بدست آورده و چگونگی خنثی سازی را انتخاب و تصمیم گیری کرد ، البته باید بصورت خیلی جدی توجه داشت که بازی تخریب بازی مرگ و زندگی است و اصولا اعتقاد وافر همه نظامیان بر این است که در بازی مین و مواد منفجره اولین اشتباه آخرین اشتباه است و به همین دلیل است که کار با مواد منفجره و میدان مین و عبور نیروهای شناسائی از آنها سخت ترین و اضطراب آورترین کار در یک نبر د است . بهر حال


پس از شخم زدن چند سرنیزه خوشبختانه اولین مین شناسائی شد و با آرامش و احتیاط  دورادور مین را خالی کرده و برای خنثی سازی آماده شد . وقتی تخریبچی متوجه شد ممانعت او بی فایده است جلو آمد و خود دست بکار شد و بقیه مینهای اطراف و آرایش آنها را بدست آورده و از میان آنها مسیری را برای عبور مشخص نمود .


سایه سنگین اضطراب و نگرانی بر پیکره تیم سایه ای سنگین گسترده بود  از طرفی نگرانی دید دشمن ، میدان مین ، سر و صداهای ناشی از انفجار احتمالی و مهمتر از همه شناسائی روزانه .


در صورتی که کوچکترین اتفاق می افتاد  بدلیل روشنائی روز امکان باز گشت هیچکدام از نیروها وجود نداشت  . در کمترین فاصله از دشمن قرار داشتیم و از     نظر دید و تیر  دشمن تسلط خوبی برما داشت و همچنین ما درون میدان مین آنها گرفتار بودیم نمی توانستیم به هر طرف که امکان تیر کمتری باشد به عقب برگردیم پس باید در محدودیت های ایجاد شده عمل می کردیم . و از اینرو اضطراب و نگرانی در بالا ترین حد خود رسیده بود .


زمان حضور نیروهای عراقی به کمینگاه  کم کم نزدیک می شد و باید کارمان را هرچه زودتر به پایان می رساندیم . قرار بر این شد که دونفر دیگر از همراهان به کناره میدان مین بماند و به همراه آل عبدی که مسو لیت  اطلاعات این جبهه را بر عهده داشت به کمینگاه عراقی ها رفته و ضمن استقرار در محل کمین آنها منطقه عمق دشمن را به شناسائی بپردازیم . با هر مشقتی بود خود را به چاله کمین گاه ر ساندیم و درون آن مستقر شدیم .



روزگار عجیبی بود انگاری به پیک نیک آمده بودند آنقدر در آسایش و راحتی بودند که گوئی نیروهای ما متجاوز قرنها هستند . همه چیز از ابزار و وسایل جنگی و رفاهی و تردد فراهم بود  هیچگونه کسری مشاهده نمی شد . تجهیزاتی که آورده و تجمع کرده بودند شاید به اندازه دو جبهه کرخه وصالح مشطط بیشتر می شد و البته آنهائی را که ما می دیدیم . تسلط بسیار خوبی روی منطقه داشتیم  ایکاش می توانستیم هما نجا با پشتیبانی  لازم و کافی مستقر بشویم . ولی آرزوئی بیش نیست چون استقرار در این محل نیاز به پشتیبانی کاملی از توپخانه تانک و نیروهای رزمنده زیادی داشت .


از راحتی خیال نیروهای دشمن حرصم می گرفت که انگار تصور ماندن ابدی دارند و عین خیالشان نبود که متجاوز هستند و باید از این سرزمین کهن خارج شوند و هیچ تعلقی به این سرزمین ندارند . از حضور قدرتمندشان معلوم بود که چه قدرتهائی پشت سر شان وجود دارد ، از کشورهای عربی گرفته تا قدرتهای بزرگ همه و همه کمر همت بسته بودند تا ملتی را که فریاد آزادی و استقلال را سر داده بود سر جای خودش بنشانند . و گرنه اینجا کجا و پاسگاه مرزی فکه کجا ، و یا به عبارت دیگر اینجا کجا و العماره  کجا ، برای چه به اینجا آمده اند  دنبال چه می گردند و چرا با این همه یال و کوپال  ، مگر نمی دانستند که فعلا بعد از انقلاب ما ارتش منظم و سازمان یافته نداریم و مگر نمی دانستند که سپاه ما جمعی نیروهای جوان و نو جو ان آ موزش ندیده هستند و مگر نمی دانستند که فرماندهان سر سپرده رژیم شاهنشاهی از ارتش و کشور فرار کرده اند و به دامان غرب یا شرق پناهنده شده اند ، نهیبی می آمد که چقدر ساده ای اینها را همه می دانند و دقیقا به همین دلیل این مقطع تاریخی را برای تهاجم انتخاب کرده اند و اضافه بر این تعدادی از فرماندهان نیز به خدمت متجاوز در آمده اند تا آنها را سریعتر به منزل و مقصود برسانند  . بهر حال دل هر آزاده ای به درد می آمد و آه سردی از مضلومیت ملتش می کشید و آرزو داشت ایکاش توانی در بدن می بود و قدرتی تا بتواند آنها را سر جایشان بنشاند .


آۀ عبدی گفت ، کجا رفتی ، نفر برها را نگاه کن  دارند آماده می شوند و نیروهای پیاده در حال سوار شدن به آنه هستند ، به کجا می خواهند بروند معلوم نبود  ، سایه تاریکی کم کم نمودار می شد و بر گستره زمین دراز می کشید  ، توپخانه دشمن مهیا می شد افراد یکی پس از دیگری از سنگرها بیرون و هر کدام به دنبال ماموریت خود می رفتند ، بعضی به سمت توپخانه ها و بعضی به نزدیک خطوط دفاعی در کنار قبظه های ادوات نیمه سنگین جای می گرفتند و بعضی ها هم به سمت نفر برهای آماده  .


اولین گلوله های توپخانه شلیک می شد به کجا نمی دانم ، صدای پرتاب بلند می شد و زوزهای می آمد و پساز آن در منطقه استقرار نیروها خودی فرود آمده و صدای انفجار مهیبی برمی خاست  . کلوله ها اول نواخت بسیار کمی داشت و کم کم بر تراکم آنه افزوده می شد . آۀ عبدی تند و تند گزارش می نوشت و کروکی کی کشید و بقول خودمان نقشه شماتسک یا طرح منظر تهیه می کرد .


نفر بر ها براه افتادند و هر کدام به سوئی می رفتند .، بعد از دقت بیشتر متوجه شدیم که نفر برها نیروهای کمین را سوار نموده و در خطوط مقدم پیاده می کنند و سپس به سمت کمینگاه های خود می روند . لذا وقت شناسائی ما هم رو به اتمام بود و باید جای کمین را تخلیه و به عقب بر می گشتیم تا  نیروی کمین عراقی با خیال راحت .و در بستر آرام تجاوزش مستقر شود  ، از این رو محل کمین را به حالت اول بر گردانده و به آرامی از محل خارج شدیم  از میدان مین نیروهای عراقی به آرامی گذشته و دو نمونه از مینهای عراقی ها را برای توجیه و آموزش نیروهای عمل کننده به همراه آوردیم و به سمت عقبه خودی به راه افتادیم .


تاریکی بر همه سیطره زمین گسترده شده بود و ما توانستیم با موفقیت شناسائی را به اتمام رسانده و به عقب برگردیم  ، صدای غرش توپخانه ها هر سکوتی را در هم می شکست و آرامش شبانه را به بدترین شکل ممکن بر هم می زد  . نگهبانان با هوشیاری کامل حریف را زیر نضر داشتند و هر از چند گاهی برای اعلام حضور هم که شده رگباری به  طرف دشمن حواله می رفت و اعلام می شد که ما هستیم ، در بین راه تا به مقر اصلی برسیم به چند سنگر سر زدیم و احوالی از بچه های خط گرفتیم . بعضی از بچه هائی که آشنائی بیشتری داشتند می گفتند  باز چه خبر است می خواهید چه دسته گلی به آب بدهید .


انصافا خیلی بچه های با حالی بودند ، اکثرشان می توانستند الان در کلاسهای درس دانشگاه و یا آمادگی کنکور و یا کار و پیشه ای داشته باشند و در آمدی برای خانوائه و کمک کاری برای پدر باشند و آموه بودند در این بیابانها با آنهمه درد و رنج و سختی و در آنهمه خاک و خل دور هم جمع شده بودند ،


آخه بچه های خوب ، چه مرگتان است  ، زندگی با آسایش و تنعم و گشت و گذار در سواحل شمال و پارکهای تهران و آنهمه زرق و برق و خوشی و خرمی و گشتن با دوستان دختر را ول کردید و به اینجا آمده اید . ای بیچاره ها اینجا که نون وحلوا تقسیم نمی کنند و غنائمی هم اگه در کار باشد که مال شما نیست و آخر سری هم مطمئن باشید که کسی به شما خسته نباشید نمی گوید ، تازه اگه سالم برگشتید  ، و تا جائی که میدانم یا شهید می شوید و یا مجروح و حتی اگه هیچکدام هم اتفاق نیفتد و شما جان سالم بدر ببرید آنوقت هرکس شما را ببیند می گوید موجی هستید  ، وانگهی نه درس خوندنی هست و نه کنکوری و نه اصلا کسی به شما اجازه سوال در این قبیل موارد را می دهد .


اصلا بیکار بودید و وارد جنگ و جبهه شدید ، خدا کنه کسی به شما نگوید اگر شما نبودید این جنگ اتفاق نمی افتاد و اصلا شما عامل جنگ بودید ، که در این مورد خر بیار و باقلی بار کن .


خوب جنگ تمام شد شمارا چکار کنیم غیر از اینکه بر آمار بیکاران و مصرف کننده های کشور افزوده ایم . بقول یکی از دوستام اگه شما را رفتگرای کشور بگذاریم  اضافه می آئیم . آخه چکارتون کنیم . فکر کردید که این گونی ها را به تن کردید آدم شدید و شما رو قهرمان خطاب می کنن نه خیر شما بیکار بودید و در این معرکه وارد شدید که یا خود کشی کنید و یا اگر هم که دنیا به کامتان شد  یه پستی یا مقامی و یا هم پول و پله ای نصیبتان بشه . . . . . . . .


با کوله باری از فکر های در هم و برهم راهی سنگر خودمان شدم تا آنچه که دیده بودم بر روی کاغذ و نقشه آورده و با سایر گزارشات تطبیق بدهم . در بین راه انسانهای وارسته ای را می دیدم که انصافا به تمامی معنا دلاور مرد بودند و از بهترین ساعات و زندگی و جوانی خود گذشته بودند و به این دیار برای کمک به عزت و شرف این مملکت آمده بودند . گاهی اوقات که با خودرو به مقر اصلی می رفتیم د رکناره جاده  پیاده ای را می دیدیم و راننده خود بخود از سرعت خود کم می کرد تا گرد و خاک بیشتر از آنچه که هست بر سر و صورت عابر پخش نشود و بی اختیار به یاد چهار راههای تهران می افتم که هرکس بدون ملاحضه می خواهد زود تر از همه به مقصد برسد یا در هوای بارانی بگونه ای از کنار عابران پیاده عبور می کند که همه اندام آن عابر را ، خواه مرد یا زن باشد پر از گل و لای می کند  .آخه این چه فرهنگی است .


کم کم به مقر رسیدیم سر و صورتمان را شستیم و پس از صرف شام به بررسی مسیری که رفته بودیم پرداختیم . گاهی اوقات که به مسیر شناسائی نگاه می بعضا متوجه سختی و تهدیدات مسیر بیشتر می شدیم .  وقتی که آنهمه تجهیزات و امکانات را که قبلا به طرق دیگر شناسائی شده  و روی نقشه پیاده شده بود می دیدیم  متوجه سختی راه می شدیم .


معمولا بیرون از سنگر و در فضای باز شب را به سحر می بردم  ، یا بالای سنگر و یا عقب وانت پتو می گذاشتم و به استراحت می پرداختم  . اصلا نگران اینکه توپ یا خمپاره چگونه بر زمین فرود می آید نبودم و اصلا سنگرهای ما در مقابل گلوله های توپ و خمپاره مقاوم نبود   دلخوش بودیم مواققی را در سنگر ها می گذراندیم . حفاظ ما در مقابل گرمای طاقت فرسای جنوب و تر کشها بود .


معمولا شبها را تا پاسی گذشته به مطالعه و یا دست نوشتن می پردازم و هر آنچه که به مخیله ام می آمد می نوشتم  . تنها توجهی که داشتم به سرنوشت جنگ و شمردن ستاره ها و هر از چند گاهی به نوشتن سطوری در هم و برهم.شب را با افکاری در هم و برهم می گذراندم   گاهی به فکر حرفهای رشید و گاهی در فکر توقعات رئوفی می افتادم و بهتری راه را انتخاب کرده بوده . خطوط جبهه بدور از هیاهوهای ادعائی و بدور از هرگونه تظاهر و نیرنگ و بدور از هرگونه شائبه ترس از خطوط مقدم .


شناسائی امروزمان موفقیت زیادی به همراه داشت  .  اصلا باورم نمی شد بتوانیم د این محل وارد بشویم و به شناسائی بپردازیم ، احساس می کردم حرفهای زیادی برای گفتن دارم و حداقل می توانم محور مالحه را از نظر شناسائی تمام شده  اعلام کنم و از این بابت حیلی خوشحال بودم


محور بعدی که در همه شناسائی ها با مشکل مواجه بودیم  محور صالح داود در شمال جبهه صالح مشطط بود  ، عمده شناسائی ها با شکست مواجه می شد ، هم از طرف کرخه با مشکل مواجه بودیم و هم از طرف مشطط ، اخیرا عراقیها اقدام تازه ای هم کرده بودند و سگهائی را در خطوط مقدم بکار گرفته بودند که به محض نزدیک شدن نیروهای شناسائی به خطوط آنها  سگها اقدام به پارس کردن می نمودند و مانع شناسائی های ما می شدند .

تصمیم قطعی داشتم که شناسا ئی صالح داود را هم به نتیجه قابل قبولی برسانیم . و خدا خدا می کردم که این شناسائی هم با موفقیت به اتمام برسد و بتوانم با اطلاعات کاملی از دشمن به قرارگاه اصلی دزفول باز گردم و حرفی برای گفتن داشته باشم . به هر حال با افکاری در هم و برهم  و خستگی فراوان به خواب رفتم .

صبح زود بقول قدیمی ها خروس خون داد و فریاد اذان از هر گوشه ای به گوش می رسید  ، اکثرا برای نماز بیدار می شدند حتی اگر کسی هم از روی خستگی توان بلند شدن را نداشت با شرمندگی مجبور به بلند شدن می شد ولاکن هیچکس اجبار  نداشت .


پس از نماز و صبحانه مختصر  راهی خطوط مقدم شدیم ، با بچه ها احوالپرسی می کردیم و هر از چند گاهی صدای مهیب گلوله ای آسمان را می شکافت و بر زمین می آمد و پس از انفجار دود عضیمی را به هوا رهسپار می نمود و هر از چند گاهی که گلوله به هدفی برخورد می کرد  صدای فریادی از عزیزی به آسمان برمی خواست و متعاقب آن آژیر آمبولانس و سرو صدای کمک کن و کمک کن به گوش می رسید  .


خطوط مقدم بفاصله 15 یا 20 یا 30 متر از سنگرهای نگهبانی پوشیده شده بود و بفاصله حدود 50 متر سنگر های جمعی برای استراحت احداث شده بود . نگهبانان با علاقمندی خاصی به نگهبانی مشغول بودند ، کمتر موردی را مشاهده می کردیم که در حالت چرت زدن باشد هر چند که خواب صبحگاهی بسیار شیرین است ولی شور و شعف نگهبانی بر آن غالب شده بود .


خطوط دشمن نیز از آرایش منظم و خوبی برخوردار بود ، فاصله سنگر های نگهبانی از همدیگر حدود 15 الی 20 متر بود و از استحکام بیشتری برخوردار بود با استفاده از تیر آهن های سنگین و چوب های ضخیم استحکام خاصی را به سنگرهای خود داده بودند  و همچنین در فواصل متعدد در حدود 30 الی 50 متر با کمک ادوات سنگین  همانند تانک و سلاحهای پدافند هوائی بر استحکام خطوط دفاعی افزوده بودند و هر حرکتی را زیر نظر داشتند . و این در حالی بود که د ر این جبهه ( سر پل صالح مشطط ) حتی یک دستگاه تانک نداشتیم و سلاحهای پدافند هوائی هم در حد اقل و انگشت شمار بود بطوری که فقط می توانستیم پوشش حداقلی هوائی را برقرار کنیم . اصلا خطوط ما با دشمن قابل مقایسه نبود . از تعداد نفرات بکار گرفته شده و از تجهیزات سنگین و از ادوات نیمه سنگین و از استحکامات و غیره آموزش و دوره های نظامی هم که حتما گذرانده بودند بر کیفیت آنها افزوده بود  ، تنها توانائی اساسی نیروهای ما همان انگیزه و پتانسیل الهی بود که درون روح و روان نیروهایمان نهفته شده بود . انرژی حاصل از مظلومیتی بود که د ر طی سالیان سال از اجدادمان در دورانهای خفقان  حکومتهای پادشاهی  و تحمیل جنگهای نابرابر و جدا سازی قطعه هائی از خاک پهناورمان  د ر کالبدهای جوانانمان  دمیده شده بود که تصمیم گر فته بودند اینبار نگذارند قطعه ای از این خاک پهناور همانند گذشته جدا شود و به هر ترتیب شده با فدا کردن جان خود تاریخ آینده را از رشادتهایشان  انباشته سازند . و این بود که قابل محاسبه در فرمول نظامی و موازنه قوای ارتش تا دندان مسلح عراق  جائی نداشت و قابل محاسبه نبود .


مسیر طول خط مقدم را در غرب جبهه مشطط  ور انداز می کردیم و تغییرات خطوت دشمن را ثبت می کردیم  ، کمترین تغییرات از نظرمان دور نمی ماند و ثبت می کردیم و هر از چند گاهی مسیری را به سمت خطوط دشمن در نظر می گرفتیم  تا در اولین فرصت شبانه به شناسائی برویم و تا نزدیکیها و حتی زیر خاکریز دشمن  ناشناخته ای نمانده باشد .


به تپه سبز رسیدیم . کانالی را در آن حفر کرده و بدینوسیله به قله یا خطاالراس تپه رسیده بودیم  . یکی از مناطقی که معمولا سیبل دشمن محسوب می شد همین تپه سبز بود  که دشمن لحضه ای آنجا را راحت نمی گذاشتند . دائم آماج گلوله های توپخانه و تانک و خمپاره آنها بود . از اینرو امکان رسیدن به قله تپه بدون شیار اصلا امکان پذیر نبود و در منتها الیه شیار یعنی در بالای تپه بخاطر مصون ماندن از تیر مستقیم تانک و تک تیر انداز دوربین خرگوشی تعبیه کرده بودیم که دیده بان یا هر کس دیگری از شت دوربین به دیده بانی خطوط دشمن بپردازد .


این تپه گرچه خیلی بلند نبود ولی بدلیل موقعیت منطقه ای دید و تیر بسیار عالی را روی خطوط پدافندی دشمن بوجود آورده بود . بهر حال هر کسی که قدمی به جبهه صالح مشطط گذاشته باشد نام تپه سبز را حتما شنیده است .


وارد شیار تپه سبز شدیم و پس از شناس

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین