انـــفـــجــار مــيــن

کد خبر: ۱۹۶۳۱۸
تاریخ انتشار: ۰۹ آبان ۱۳۸۵ - ۱۸:۵۸ - 31October 2006

شايد نتوان رزمنده ای را يافت که در طول دوران دفاع مقدس نمونه هايی از امدادهای غيبی را نديده يا نشنيده باشد . حقير نيز هر چند خود را لايق عنايات خاص الهی نمی دانستم ، اما بارها به چشم خويش،شاهد عنايت حق تعالی بوده و امدادهای غيبی را مشاهده نموده ام . به ياد دارم که در جريان عمليات والفجر مقدماتی ، در وسط آخرين ميدان مين دشمن ، بر اثر اصابت ترکش مجروح شدم . چون زمان مجروحيت نيمه های شب بود ، لازم بود که تا طلوع فجر تحمل نمود تا امکان انتقال به پشت خط ميسر گردد.
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که برادران امدادگر به نزديک ما رسيدند و عليرغم اينکه در تيررس دشمن قرار داشتند ، با شجاعت تمام ، مجروحان را به پشت خط انتقال می دادند . هرگز فراموش نخواهم کرد که وقتی برادران امدادگر برانکارد مرا از زمين بلند می کردند ، تا به عقب انتقال دهند دشمن بعثی با ضـدّ هوايی که برای هواپيما به کار می رفت ، به طرف ما تيراندازی می کرد و مانع حرکت ما می شد ، به گونه ای که بچه های امدادگر ، چندين بار برای اينکه هدف گلوله های پدافند ضد هوايی قرار نگيرند ، برانکارد حامل مرا از فاصله حدود يک متری زمين رها می کردند و روی زمين دراز می کشيدند و بدين صورت جان خودشان و مرا نجات می دادند ، چرا که با توجه به تاريکی نسبی هوا ، به محض شليک ضدهوايی ، خروج گلوله های رسام از ضد هوايی ديده ميشد و در صورت عکس العمل سريع ، امکان در امان ماندن وجود داشت .
به هر حال بچه های امدادگر ، به هر زحمتی بود مرا از دو ميدان مين و دو کانال عبور دادند و پيشنهاد دادند که چون اينجا امن تر است و در تيررس مستقيم قرار ندارد ، مدتی در اينجا بمانم تا گروه ديگری از امدادگران برسند تا آنها مجددا به جلو بروند . بنده هم پذيرفتم . مدتی گذشت و از امدادگران خبری نشد . تا اينکه يکی از دوستان رزمنده که بعدا به فيض شهادت نايل آمد و خدايش رحمت کند ، مرا ديد و اصرار کرد که با کمک او به عقب برگرديم . قبول کردم و او مرا به دوش کشيد و مسيری را طی کرد . ديدم کار شاقی است و از آنجا که فقط يک پای من ترکش خورده بود ، پيشنهاد کردم ، دستم را روی شانه او بگذارم و روی يک پايم مقداری از مسير را بروم . شايد صد متری را به اين شيوه رفته بوديم که يک نفر از دور صدا زد : اخوی ، کجا می روی ؟ الان درست وسط ميدان مين هستيد ! هر دو خشکمان زد . وقتی به عقب نگاه کرديم ، ديديم که به صورت معجزه آسايی ، از دهها مين مختلف عبور کرده ايم و پا روی هيچکدام از مين ها نگذاشته ايم !!!
آرام و با احتياط از همان مسيری که آمده بوديم و ردّ پايمان نشان ميداد ، بصورت لنگ لنگان و با يک پا شروع به بازگشت نموديم .
چند قدم بيشتر نيامده بوديم که همان اتفاقی که از آن پرهيز داشتيم افتاد .
بله . پايم را روی مين گذاشتم .
حالا ديگر برای انجام هر اقدامی دير شده بود . قبل از آنکه به خود بيايم ، شراره آتش به صورت جرقه های بيشمار ، زير پايم زبانه کشيد و حتی کف پوتينم را سوزاند.
پايم روی مين مانده بود و احتمال قوی می دادم که اگر پايم را از روی مين بردارم ، منفجر خواهد شد و بدون شک ، سعادت شهادت و يا حداقل قطع کامل پا را خواهم يافت ،چرا که نوع مين ، بزرگ و قوی بود و در صورت انفجار ، شايد چيزی از من باقی نمی گذارد. شهادتين را بر زبان جاری کردم و از آن عزيزی که همراهم بود و بعدا شهيد شد ، خواستم که از من فاصله بگيرد که آن بزرگوار شجاعانه نپذيرفت و از من خواست که با توکل به خداوند قادر متعال پايم را از روی مين بردارم .
چنين کردم و ناباورانه شاهد آن بودم که مين عمل نکرد و در واقع توفيق شهادت ، يـا ( به شوخی عرض می کنم )حداقل جانبازی ۷۰ درصدی از بنده سلب شد.
اگر چه تا آنجا که ميدانم ، همه مين ها با فشار اوليه ای که می بينند ، منفجر می شوند،اما نميدانم و واقعا تا الان هم نفهميدم که چگونه آن مين ، در مرحله اول ، بدان صورت ناقص عمل کرد و در مرحله دوم هم منفجر نشد !!؟؟
الله اعلم

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین