خدمت در پشت جبهه به روایت «صدیقه یعقوبی»

کد خبر: ۱۹۶۵۲۸
تاریخ انتشار: ۲۳ مهر ۱۳۹۱ - ۱۴:۳۷ - 14October 2012

صدیقه یعقوبی از جمله زنانی است که هشت سال از عمر خود را در پشت جبهه‌ها گذراند. خاطراتی از شب و روزهایی در دل دارد که تا به حال آن را بازگو نکرده است. حرف‌هایی برای گفتن دارد که در باور نمی‌گنجد که یک زن چگونه توانسته این همه سختی را در جنگ تحمل کند. اما باید باور کرد که تمام این روزها برای زنی سپری شده که حتی دوره بارداری خود را با شستن لباس آغشته به خون شهیدان و جانبازان گذرانده است. روایت زیر بخشی از خاطرات این بانوی جهادگر است:

* شب و روزمان یکی بود؛ گاهی دو ساعت هم نمی‌خوابیدیم

وقتی که امام خمینی(ره) اعلام کردند هر کس می‌تواند به جنگ برود، هر کسی نمی‌تواند در پشت جبهه خدمت کند، به همسرم گفتم «من شجاعتش را دارم. برو جایی را پیدا کن تا بروم پشت جبهه خدمت کنم» همسرم رفت و آقای عادلیان را پیدا کرد.

برای خدمت به جبهه در هویزه مستقر شدیم. در آنجا لباس‌های رزمنده‌ها را می‌شستیم و کیسه‌ خواب رزمنده‌ها را تمیز می‌کردیم. شب و روز برای ما فرقی نداشت و بعضی شب‌ها حتی 2 ساعت نمی‌خوابیدیم. من هشت سال جنگ را در آنجا بودم و هیچ وقت احساس خستگی نکردم.

هر وقت که قرار بود، از تهران به هویزه بیایم، می‌گفتم «15 روزه به تهران برمی‌گردم» اما ماندنم در هویزه 3 ماه طول می‌کشید؛ یک هفته در تهران بودم و آن یک هفته ماندن در شهری که خبری از جنگ نبود، برایم خیلی سخت بود به همین دلیل دوباره به هویزه برمی‌گشتم.

در چایخانه، وقتی لباس‌های رزمندگان را می‌شستیم، به ما می‌گفتند موقع شستن لباس‌ها جلوی دهان و بینی‌تان را با دستمال بگیرید اما این کار را نمی‌کردیم. گاهی گوشت و دست و پای شهدا و جانبازان را از لباس‌ها جدا می‌کردیم. بعد از شست‌وشوی لباس شهدا و جانبازان شیمیایی، برای اطمینان از اینکه لباس‌ها از مواد سمی پاک شده، آنها را به صورتم می‌کشیدم اگر روی پوست صورتم احساس سوزش می‌کردم، یعنی اینکه لباس تمیز نشده و دوباره آن را می‌شستم. این کار باعث شد شیمیایی شوم.

* هدیه‌ای که حضرت آقا از طرف امام برای ما آوردند

قشنگ‌ترین خاطره‌ام این بود که آقای خامنه‌ای به چایخانه آمدند. ایشان در آنجا عیدی را که امام خمینی(ره) برای ما فرستاده بودند، تحویل دادند. عیدی امام(ره) تقویم و 200 تومان پول بود.

* دوره بارداری‌ام با شستن لباس‌های رزمنده‌ها گذشت

آخرین روزهای جنگ بود. 40 روزه باردار بودم که به چایخانه هویزه رفتم. در ماه هشتم بارداری بودم که به من گفتند «برو تهران» گفتم «تا وقتی که جنگ هست، در اینجا می‌مانم». همسرم از تهران تماس گرفت و گفت «راضی نیستم در آنجا بمانی؛ صدام تا دزفول آمده است اگر بمانی یک وقت اسیر عراقی‌ها می‌شوی». لذا مجبور شدم به تهران برگردم و اکنون آن پسرم حدود 25 ساله است.

* شب‌هایی که تا صبح لباس می‌شستیم

با خانم خلیلی که مادر شهید هم هست، شب به چایخانه می‌رفتیم؛ لباس مکانیکی‌ها را در داخل دیگ خیس می‌کردیم و نیمه‌های شب، آنها می‌شستیم. صبح هم آنها می‌آمدند و لباس‌ها را تحویل می‌گرفتند. در آن شرایط به قدری اشتیاق و انگیزه داشتیم که اصلاً به خواب و استراحت فکر نمی‌کردیم.

* نیش زنبورها نعمتی برایم بود

یک بار دیگر قرار بود برای مرخصی به تهران برگردم. پیش خودم گفتم «قبل از رفتن به انبار بروم و کیسه خواب رزمنده‌ها را بشویم». به انبار رفتم. لانه زنبور در انبار بود و یک دفعه همه زنبورها به من حمله کردند و نیش‌باران شدم. از اینکه برگشتنم به تهران عقب افتاد، خیلی خوشحال شدم.

* سخت‌ترین لحظه‌ای که در چایخانه گذشت

بعد از این ماجرا، دوباره با خانم مقدم، به انباری رفتم تا لباس‌ها را آماده کنیم برای شستن. همین که لباس‌ها را در آوردم یکدفعه دل و جگر یک رزمنده را دیدم که داخل لباسش بود. غروب آفتاب هم بود از انبار بیرون آمدم و خیلی گریه کردم. خانم موحدی که مسئول چایخانه بود، گفت «یعقوبی، چه شده دلتنگی می‌کنی؟ می‌خواهی بروی؟» گفتم «نه» در ادامه گفتم «امروز دل و جگر درسته یک رزمنده را دیدم و دیگر توان کار ندارم». از آن روز غذا و گوشت پخته نمی‌خوردم چون به یاد آن عزیزمان می‌افتادم که این گونه به دست دشمن تکه تکه شده بود.

* هرکسی در مصرف نان اسراف می‌کرد، هزار تومان جریمه می‌شد

خوراک ما در چایخانه خیلی ساده و معمولی بود. اصلاً اسراف نمی‌کردیم. حتی دور نان را که الان برخی از مردم آن را دور می‌ریزند، می‌خوردم. اگر هم کسی به سرش می‌زد که دور نان را در بیاورد، هزار تومان او را جریمه می‌کردیم. می‌گفتم «مگر شما عزیزتر از رزمنده‌ها هستید؟ نانی که شما نمی‌خورید رزمنده در جبهه می‌خورد. آنها مگر آب شور نمی‌خورند».

* جانبازی به خاطر شستن لباس رزمنده‌ها

به خاطر جراحت شیمیایی ناشی از برخورد پوست دست و صورتمان با مواد شیمیایی، پنج سال به شدت مریض بودم. نذر کردم که در صورت شفا گرفتن کارهای خیر انجام دهم و اکنون که وضعیت جسمی‌ام خوب است به کارهایی از جمله تهیه جهیزیه، رفع مشکلات مالی مردم محروم و نیازمند می‌پردازم. بنا به عهدی که با شهیدان بسته‌ام، همیشه هم راه امام را ادامه می‌دهم و اگر هرجایی نیاز باشد، حاضرم خود را فدای اسلام کنم.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین