من سیگاری نبودم. غم داشتم غم

کد خبر: ۲۰۱۶۵۰
تاریخ انتشار: ۲۸ دی ۱۳۹۱ - ۱۱:۴۴ - 17January 2013
حسین ابراهیمی
سیگاری نبودم. راسّش غم داشتم. اولش پنجاه و هفت. بعدش لایت. پنجاه و هفت می‌بّرّدم اون قدیم ندیم ها. انقلاب. هی...
اون روزا ما واسه خودمون کسی بودیم.. هی جنگ لعنتی.. جنگ بی پدر.. . خیال می‌کنی من سیگاری بودم.. نه بابا.. همه ش تقصیر جنگه.. نه تو خود خود جنگ بعدش شروع شد. . . یعنی نمی‌‌تونستم نکشم. غم و غم و غم... از زور سربازی رفته بودم جبهه... کنت هم کم کم اومد تو کار... بهمن پایه بلند...بهمن پایه کوتاه...اول که با این آشغالی‌ها نمی‌‌تونستم بسازم. گلوم را می‌سوزوند... اما عادت کردم. خاصه به 57. 57 ارزون بود. دودشم سنگین نبود.. از این آشغالی ها.. . دیدم پنداری زیاد نعشگی نداره. سیگار که اصلا از همون اول نعشگی نداره. به همون حال خوشش می‌گفتم نعشگی. بهمن پایه بلند فیلتر داره، اذیت نمی‌‌کنه. ولی پایه کوتاهش اذیت می‌کرد.. فیلترش کوچولوتره.. من سیگاری نبودم از جنگ که برگشتم غم افتاد به جاونم.عین بختک. ولم نکرد که نکرد. چن باری هم مگنا و مالبرو زدم.. عجب دود سنگینی داشت و حال می‌داد. اگه آدم بخواد سیگار بکشه با اینا باس بکشه اما گرون بود. از کجا داشتم بیاورم. از همین شندرغازی که بنیاد می‌داد؟ آخرش هم برگشتم به همون 57. هرکسی کو دور ماند از اصل...
عجیب! چن وخت که این کوفت‌ها را کشیدم دیدم دیگه حال نمی‌‌ده اما بد مصب بدجور خماری داره... خمار که می‌شم دوباره می‌افتادم به صرافت سیگار و همینجور نخ پشت نخ... بعد بغ می‌کردم یه گوشه ای واسه خودم...
سیگاری و تریاکی قضیه اش فرق می‌کرد.. سیگاری بدطور می‌بردم تو هپروت.. تریاک هم همینجور. تریاک هم خوب داره هم بد.. بستگی به مایه تیله ی تو جیبت داره. اگه می‌خواستی تریاک خوب بکشی باس خرج می‌کردی... من که نداشتم اما جور می‌کردم. آخه با این غم لعنتی چه کنم؟ وختی افتادم تو این وادی دیدم بابا این قبلی‌ها که نعشگی نداشته... نعشگی می‌خوای فقط تریاک. اونایی که نعشه می‌شن می‌افتن به شعر گفتن. همینجور چرند پشت چرند.. بعضی نه. مث دیوونه‌ها خنده شون می‌گیره. حتا به جرز دیوار هم می‌خندن.. یه عده، شروع می‌کنن به زدن.. حالا یا خود زنی و یا جورای دیگه.. . من نه. من گریه ام می‌گیره.. نعشه که می‌شم همچین گریه م می‌گیره که نگو و نپرس.. واسه همین هم می‌رفتم و یه جای دنج می‌جستم و می‌کشیدم و بعدش م گریه... به قاعده ی یه دل سیر گریه می‌کردم و راحت بودم تا خماری بعدی. هی. .. حالام گرفتارم. البت بنده از قبلتر تو کار دود و دم بودم. حمامی بودم تو جنگ..
خب بالاخره رزمندگان اسلام گاهی پلاتین هاشان خال می‌زد. بالآخره دوری از زن، زندگی...دو لوله ی بلند دود کش حمام، از نمی‌‌دونم چن فرسخی تو دید می‌زد. سرهمین دوتا دودکش اسمم رو هشته بودن اصغر دولول...
اصلا همه ی آتیش‌ها از گور شاهین شیخی بلن شد. بعضی وخت‌ها تیاتر فرمانده را در می‌آورد. مو نمی‌‌زد با فرمانده. بچه‌ها می‌گفتن:«تیمسار شیخی اومد». اگه کسی جدید الورود بود، حتما اشتباه می‌کرد. رد خور نداشت. نمی‌‌شناختش. خونه که می‌رفت سربه سر ننه بابای بسیجی‌ها می‌هشت. می‌گفت:« بچه هاتان تحت فرماوندهی اینجانب هستن» بعد که بچه‌ها می‌رفتن خونه ننه‌ها تعریف می‌کردن که بعله عجب فرمانده ی کار بیستی دارید که اومده سر زده به نیروهای تحت امرش. و جخ اون وخت بود که می‌فهمیدن از کجا خوردن. سر من هم بازی در آورد. ادای فرماونده را در آورد. صدایم زد:« آهای رجب علی» به کسی که نمی‌‌شناختنش می‌گفتن رجب علی. روم را برگردوند م. فرماونم داد که برو مسئول حموم شو. من هم که نمی‌‌دونستم که لامصب کاره ای نیست رفتم و شدم حمامی جنگ..
بالاخره ما هم در حفظ و نگهداری میهن اسلامی نقشی داشته ایم. بعدترها خود فرمانده اومد که عوضم کنه ولی موندم. چون من مال کارهای دیگر نبودم. من انگار واسه این‌جا ساخته شده بودم. هوایم را خود تیمسار داشت. می‌اومد و می‌گفت کسری ای چیزی نداری و یه بارهم معذرت خواست بابت شوخی اون روز. ته اش را بگم. بدم هم نمی‌‌اومد. به قدوقواره ام هم می‌خورد. من تنها بودم. صبح‌ها فرصت سرخاراوندن نداشتم. صبح‌ها یه عده غسل دوبعدی می‌کردن. هم جنابت هم نظافت. بعضی وختها هم دوش عملیات می‌گرفتن. بعضی که خدا برکت بدهد کلید دار حمام بودن. از بس می‌اومدن حمام. وختی می‌رسیدن تو صف حمام بچه‌ها صداشون در می‌اومد. بعضی که گال گرفته بودن و حمامشاون از بقیه جدا بود. بعضی هم پی خلوت می‌گشتن که بیایند حمام. بدن نگو. بگو سمساری امام حسین. نمی‌‌خواستن بچه‌ها ترکش هاشون را ببینن..
درسته که همه می‌اومدن و می‌رفتن و سلام و علیه و بند و بساط و اینا.. و درسته که تقصیر تیمسار شد که بشم حمومی ولی از همون اول تیمسار شیخی را دوست داشتم.. به دلم برات شده بود که تیمسار روی دست خدا باد می‌کنه وشهید نمی‌‌شه. مث خودم ولی باد کردن من کجا و بادکردن تیمسار کجا؟ بعد کربلای پنج بود که شنیدم همه ی دوست‌های تیمسار شهید شدن. داشتن جلو می‌رفتن که رسیدن به کمین عراقی ها. دسته تیمسار را می‌بندن به رگبار و همه شهید می‌شن. همه غیر او. تیمسار به زحمت خودش را می‌رسونه عقب..
بعد هر روز هی شکسته تر شد تیمسار. من دیده بودمش. از قبل می‌شناختمش. تو خودش بود. انگار کن یه بار سنگین گذاشته باشن رو گرده ش. نمی‌‌تونست تند باشه. حموم که می‌اومد معطل می‌کرد و کشش می‌داد. من می‌دونستم. من می‌شناختمش. اون اینجوری نبود. بهش می‌گفتم « هان! چیه در همی»
می گفت « عاقبت دخلشون رو میارم»
« بعله، عملیات قراره بشه»
یه لبخند تلخی می‌زد که اون سرش ناپیدا
« گفتن نگید»
و من نمی‌‌دونسم تیمسار شده عین یه پلنگ زخم خورده. که دیگه مهارش ممکن نیست. وقتی فهمیدم که یهو پیچید تو لشکر که
« تیمسار اسیر شده»
و علی برام گفت:
« اون موندنش دیگه فایده نداشت. نه شب داشت. نه روز. نه صب داشت نه عصر. بایست می‌رفت. دیگه دس و دلش به کار نمی‌‌رفت. خودش می‌گفت دیگه من دردسر قافله ام.. . »
گفت:
«هیچی نصفه شبی می‌زنه به سرش. تک و تنها می‌ره جلو. درست هموهجا که دسته اش تیکه تیکه شدن. بعد هرچی مهمات داشته می‌زنه. حالا چن نفرم رو ناکار می‌کنه. اما مگه می‌شه با خروار خروار آدم جنگید. هیچی.. . گروه که می‌ره ببینه چیزی ازش باقی مونده یا نه چیزی رو پیدا نمی‌‌کنه. حدس می‌زنن اسیر شده باشه»
حالا دیگه کی بیاد جلو حموم و صدام بزنه « رجب علی! رجب علی» منم بگم
« جون رجب«
« میای پشتم رو بمالی«
« نمی‌‌بینی کار دارم عصر که سرم خلوت شده حتما میام«
و بعد که من هیچ وخت فکر نمی‌‌کردم تیمسار عصر بیاد بیاد و کمرش رو که از همه پنهون می‌کرد فقط بزاره من ببینم و بعد بهم بگه
« اینو تو بیت المقدس خوردم. برام خیلی مقدسه. این یکی رو تو سوسنگرد.. بغلیش رو می‌بینی، اینو زیاد فشار نده، لامصب هنوز که هنوز جاش درد می‌کنه، آره اینو تو سومار.. . «
« می‌گم جایی ام بوده که تو نرفته باشی؟«
« آره.. می‌بینی که هنوز کلی جا خالی دارم.. . »
و هرهفته پیشم می‌اومد و هرهفته دلم رو پیشش خالی می‌کردم. یه جاهایی هم اشک می‌ریختم. تیمسار می‌گفت
« تو داری گریه می‌کنی؟«
« من احساس می‌کنم هیچ کاره ام. من احساس می‌کنم به هیچ دردی نمی‌‌خورم.. . «
« به! اگه تو نباشی همه رزمنده‌ها کارشون گیره.. . «
اما منم باورم نمی‌‌شد. تیمسار اسیر شده بود. تیمسار دیگه نمی‌‌اومد حموم. باور می‌کنی جبهه برام شده بود یه زندون. می‌خواستم هرچی زودتر فرار کنم و بیام خونه.. آخه هی به یاد تیمسار می‌افتادم و د لامصب خونه هم خبری نبود.. . همین کارم کردم. سربازی که تموم شد من اومدم تهرون. بعد من بودم و یعنی همه بودن‌ها و خوب به حالم می‌رسیدن ولی هیچ کس واسه م تیمسار نشد که نشد. سربازی ام که تمام شد طاقت موندن نداشتم، همه چیز رو ول کردم و اومدم شهر. چن بار هم هوس جبهه رفتن تو سرم اومد ولی نرفتم. یعنی شاید جربزه اش را نداشتم. تا این‌که اعلام کردن قطع نامه را امام قبول کرده.. . می‌گم که، من سیگاری نبودم، غم افتاد به جانم. شاید سر همین م شد که اون روز که دشمن اومد جلو و ما فرار کردیم عقب و دشمن شیمیایی زد اون روز سوتی رو دادم و هی از همون روز احساس پشیمونی می‌کنم. لاکردار از همون روزم سیگاری شدم.. من غم داشتم. من دلم واسه تیمسار تنگ شده بود.. .
تهرون که اومدم از تیمسار هیچ خبری نشد که نشد. بدجوری خمارش شده بودم. یه چن مدتی ول گشتم و بعدشم دیدم آدم بیکار بشه نمی‌‌تونه زندگی را طی کنه. زدم تو کارپرداختچی تو یه کارگاه لاستیک سازی. سنم کم کمک بالا می‌رفت و شیمیایی‌های صدام عفلقی عاقبت کار خودش رو کرده بود. قدرت عکس العمل سریع ازم گرفته شده بود. نمی‌‌تونستم زود کار رو رتق و فتق کنم. می‌دیدم چاقو داره می‌ره که دستم را ببره ولی نمی‌‌تونستم عقبش بکشم..
یه روز صبح از همین روزا از خونه بیرون زدم و داشتم واسه خودم می‌رفتم بیرون. که یهو یه وانت با سرعت پیچید جلوم. اگه می‌تونستم زود یه کاری کنم می‌کردم. تازه تو این جورجاها آدمای سالمش می‌مونن. چه برسه به من... دیگه من هیچی نفهمیدم. وختی به هوش اومدم رو تخت بیمارستان بودم و پای راستم عجیب درد می‌کرد. دکتر بهم گفت که اگه می‌خوای عفونت نیاد بالا بایست همین رو قطع کنی... پای راستم هم خرد و خاکشیر شد. چیزی ازش نمونده بود.. هیچی دیگه قطع شد دیگه؛ قطع. دیگه از همون زمون‌ها بود که سیگاری شدم.غم داشتم بابا. هر مزخرف دیگه ای ام جای من بود همین جور می‌شد. نمی‌‌خواستم‌ها ولی انگار همه چیز واسه م تموم شده بود. ننه پیرم.. دو سه باری گفت بهم بیا برویم که دستت را بهلم تو دست یه دخترک ترگل ورگل ولی ردم کردن. آخه کی می‌اومد دخترش را به من بدهد؟.. .
جنگ عاقبت کار خودش رو کرده بود. یادمه یه شعری بود از همین آهنگران که می‌خوند:
جنگ ما را عاشق خود کرده بود/جبهه ما را لایق خود کرده بود.
ولی ما که لیاقت نداشتیم. ما از اونایی بودیم که بهمون می‌گفتن دوباره اعزامی... یعنی این‌که باس یه بار دیگه می‌اومدیم تا خلقمون سگی مون بشه مث آدم.. . رفتیم‌ها ولی خوب دیگر برنگشتیم. از همون روزها بود که رفتم تو خط.. تو خط سیگار.. . تو لشکر بسیجی دودی‌ها وختی می‌خواستن سیگار بکشن می‌گفتن رفتن تو خط... درب و داغون بودم. نعشه می‌شد م و می‌رفتم واسه خودم تو اتاق پرداخت گریه می‌کردم. بچه‌ها اول نفهمیدن. یعنی کاری به کار من نداشتن. سرشون گرم کار خودشون بود. و الا شاید بهم می‌گفتن بزن به چاک. واسه خودشون نوار می‌هشتن. نوارهاشاون مال عهد دقیانوس بود. اوستا نصرالله که اصلا تو کارگاه نبود. همه اش می‌رفت جنس جور کنه که کار نخوابه کارشون قنتراتی بود.. . بعد کم کمک با هم اخت شدیم. رضا و محمد فهمیدن و بعضی وخت‌ها کنفت ام می‌کردن ولی بعد مدتی عادی شد. پرس چی بودن و همیشه سر پرسهای 120 و 300 تنی خودشاون زور ورزی می‌کردن...
لامصب یه بار نعشه شد م و همه قضایا را لو دادم. خماری امونم رو بریده بود. قبل این‌که کارگاه بیایم. تریاکه را زدم و نعشه شدم و رفتم پشت و پسل‌های کارگاه. اوستا اولش نبود ولی نمی‌‌دونم از کجا سروکله ش پیدا شد. واسه خودم کز کرده بودم. با اون قد دراز و شونه ی کجکی اش که پنداری مشت خورده است و با پاچه‌های کوتاهش که ساق پاش رو نشون می‌داد اومد تو. نعشه نعشه بودم. گفت:
« چی شده اصغر؟»
سرم رو بالا کردم. چشم‌های پر اشکم رو دید.
« هیچی»
« مطمئنی؟ »
« آره »
و بعد زدم زیر گریه. و عین جوجه‌های دور افتاده از ننه هاشون سرم رو هشتم رو زانوم.
« چرا گریه می‌کنی اصغر؟»
« هیچی نشده بابا ولم کن»
بعد اوستا نصرالله دستهای زبرش رو هشت رو شونه هام و گفت:
« جای دوری نمی‌‌ره بگو.. »
و من شروع کردم. دست خودم نبود. رازم رو واسه خودم نگاه داشته بودم. ولی نمی‌‌شد. شاید به خاطر نعشگی بود:
«...حاجی کجایی؟ تیمسار شیخی می‌دونی دلم واسه تیمسار یه ذره شده. بابا اگه بقیه شهید شدن. یه کم دندون رو جیگر می‌هشتی...تیمسار بیا بازم سر به سرم بهل. بیا اذیتم کن. بیا قول می‌دم واسه ات یه حمومی خوب می‌شم...تیمسار بعد این‌که رفتی تنها شدم. دیگه جون و جریق واسه ام نمونده. می‌خواستم برگردم ولی کجا برم گم و گور بشم...بیام تهرون که چی بشه؟ چه زندگی سگی ای داشته باشم؟ نمی‌‌تونستم. نشد. به زور خودم را نگه داشتم. رفتنتون داغونم کرد... ولی کاش... شما که نمی‌‌دونی چی شد؟
دوباره سرم رو انداختم پایین و هق هق گریه امونم را بریده بود. اوستا نصرالله برام یه لیوان آب آورد. تو همون حال بودم که زدم به لیوان و خورد زمین و ریز ریز شد:
«...شما نمی‌‌دونید چی شد؟ شیمیایی زدن. من تو حموم نشسته بودم. یهو یهی داد زد شیمیایی. همه رفتن. همه فرار کردن. همه فرار کردن. هیچ کس نموند. من هم باس فرار می‌کردم. اه کاش از یه راه دیگه فرار کرده بودم. کاش اصلا همونجا مونده بودم. کاش می‌مردم. یه دفعه محمود قلکی را دیدم... محمود یه ساعت پیش دوش عملیات گرفته بود...همه داشتن فرار می‌کردن. محمود افتاده بود. ترکش خورده بود. شده بود سمساری امام حسین و من هیچ کاری نکردم. اونم هیچی نگفت...فقط وختی داشتم مث سگ می‌دویدم سرش رو بلند کرد و یه نگاهی کرد...از سر مظلومیت... یعنی نمی‌‌خوای بیای منو ور داری...آخه لامصب تو که داری از جا کلیدی بهشت چشم چرونی می‌کنی...چرا ما را داغون کردی...تو که بابا معافیت دائم شدی...بابا تو که همون قلکت بست بود. همون صدقه‌ها بست بود. همین من نفهمیدم من رفتم. تیمسار کاش من جات رفته بودم اسیری. شما که زن و بچه داشتی...ما تنها واسه خودمون می‌شدیم بمونیم زندون...کاش من رفته بودم اسیری که اصلا این طور نمی‌‌شد..«
دیگر لو رفته بودم. چی می‌شد بکنم. راحت شده بودم‌ها ولی نعشگی آخهش کار دستم داده بود. من اصلا اوستا را نگاه نمی‌‌کردم ولی فکر می‌کنم بد جوری رفته بود تو بحر من. هیچی تمام شد. اون روز اصلا نتونستم کار بکنم. پا شدم و رفتم خونه... از اون روز به بعد تو نعشگی هام حواسم را جمع کردم که یه وخت دیگر سوتی ندهم ولی پته ام افتاده بود روی آب. اوستا نصرالله سرش گرم کار خودش بود. یعنی اول من این فکرها را می‌کردم ها. ولی اشتباه بود...یه فکرایی تو سرش داشت...
یه روز نشسته بودم پشت دستگاه پرداخت و واسه خودم کار می‌کردم که اوستا اومد و در را باز کرد. صدایم زد و گفت بیا بیرون. عصاهام را هشتم زیر بغلم وچک چک کنان راه افتادم. در را باز کردم و زدم بیرون. یادمه باد مطبوعی می‌وزید. گل و گردن را نوازش می‌داد. از اوستا خبری نبود. سرم را چرخوندم. از دور یکی مث خودمو دیدم. دیدم که پای راست نداره. دوتا عصا زده زیر بغلش. تیمسار بود.شناختمش. اونقدر که فکر می‌کردم خوشحال بشم نشد. موهاش بلند شده بود. ریشهایش را مرتب کرده بود. باد موهایش را این طرف و اون طرف می‌برد. همون قیافه ای بود که اگه کسی نمی‌‌داونست. خیال می‌کرد فرمونده ای، سرگروهبانی، تیمساری، چیزی باشد... ولی تیمسار هیچ کاره بود. خوش حال شدم. دویدم. افتادم زمین. ایستادم. این بار آرامتر دویدم و پریدم تو بغل تیمسار. عصاهامان به هم خورد و گریه شدو گریه کردن دیگر اونجا نیازی به نعشگی نداشت. درد و دل کردیم با هم. همه چیزهایی رو که تو دلم انبار شده بود را واسه تیمسار گفتم. تیمسار ناراحت شد. گریه نکرد. خودش را خورد. بعد بهم گفت:
« اصغر جون نعشگی با بند وبساط و ایینا که فایده نداره. ما تو زندون هیچی نداشتیم ولی با نماز نعشه می‌شدیم...تو هم ول کن دیگه این قر و اطوارها را... »...
تیمسار خداحافظی کرد و رفت. قرار مدار هشتیم که بازم هم رو ببینیم. وختی داشت می‌رفت یادم افتاد به شعر یکی از نوارهای عهد دقیانوس کارگاه:«یه روزی برمی گردی که فایده ی نداره....» من هم هنوز که هنوز است عین سابقم و گاهی هم تیمسار را می‌بینم... می‌گم که من سیگاری نبودم. غم داشتم غم.. .
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین