نگاهی گذرا به مبارزات گروه‌های تجزيه‌طلب در غرب کشور پس از انقلاب

کد خبر: ۲۰۲۸۱۳
تاریخ انتشار: ۲۵ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۱:۲۱ - 13February 2013

سجاد طاهری

اول دردسر

زماني كه ايرانِ بزرگ بعد از صفويه و زنديه، به ارثيه‌ی پدري قاجار تبديل شد، تكه‌تكه كردن اين گوشت قرباني كار راحتي شد، انگليسي‌ها اعضاي پيكر اين عضو را نه از مفاصل، بلكه عضله‌ها بريدند و قطع كردند. هرات و كابل را از خراسان جدا کردند و بلوچستان را هم دو تکه كردند. از ديگرسو آذربايجان را دو پاره كردند و خطي كشيدند تا برادري براي ديدار برادرش نيازمند اجازه‌ی دولت جديدالتأسيس باشد. كردستان ايران را چهار قسمت كردند و در هر قسمت، پرچمي زدند تا بگويند كردهاي تركيه، عراق، سوريه و كردهاي ايران! ارمنستان و بخش قابل توجهي از تركيه و عراق را هم با همين خط‌كشي‌ها تكه‌تكه كردند و ايرانيان را هويتي به‌اصطلاح تازه دادند.

از آن خط‌كشي منحوس به بعد، ديگر اين مناطق روي آرامش به خود نديدند. عشيره و قبيله‌اي وقتي صبح از خواب بيدار می‌شدند براي ديدن اقوام خود بايد از دولت اجازه مي‌گرفتند. در اين مناطق سي‌صد سال است كه دعواست، دعواي آدم‌هايي كه مي‌دانند مشكل اين‌جاست كه از هم جدا افتاده‌اند، اما نمي‌دانند باید چه راه‌حلي پیدا کنند.

همان‌ها كه خط‌ها را كشيده بودند، دست عده‌اي جاهل اسلحه دادند و گفتند: «برويد و بجنگيد تا مستقل شويد. با همه بجنگيد.»

  • o

اين داستان غم‌انگيز سال‌هاست در مرز‌هاي خودساخته ادامه دارد و گويا پاياني برايش ديده نمي‌شود. تا روباه پير زنده است، اسلحه و پول براي جنگ برادركشي و تكه‌تكه كردن خاك برقرار است. برگي از اين خاطرات غم‌انگيز مربوط به غرب كشور و برادران كرد ايراني است، همان‌ها كه در عراق، تركيه و سوريه از هم جدا افتاده‌اند.

اين مرزها بهانه‌اي به عمق تاريخ گذاشته تا عده‌اي قليل گرفتار دام استعمار پير شوند كه با شعار استقلال طلبي به‌دنبال تجزيه‌طلبي‌ و برادركشي باشند! با سوريه و تركيه و عراق و ايران در حال جنگند. اين جنگ هنوز كه هنوز است، قرباني مي‌گيرد!

چه مظلومانه حاميانِ امنيتِ غربِ كشور را سر مي‌برند و مي‌كشند. با بي‌رحمي و قساوت مردم به روي مردم كرد شلیک مي‌كنند، مردمي كه كرد بودن را فارغ از ايراني بودن نمي‌پذيرند.

در این پرونده‌ی مختصر نيم‌نگاهي به شروع جنگ‌طلبي گروهك كوموله و دموكرات در آذربايجان و كردستان و همينطور جنايات جنگي و عصيان‌گري‌شان انداخته‌ايم تا شايد با همين نيم‌نگاه به عمق اين خيانت كه ريشه در تاريخ سيصد‌ساله ايران دارد، پي ببريم! جناياتي كه شنيدنش براي عده‌اي باوركردني نيست.

 

  • o

خزانه‌داري جنگ

سالانه ميليون‌ها دلار از ماليات شهروندان اروپايي و امريكايي براي مبارزه با تروريست خرج مي‌شود، تروريست‌هاي كومله و پژاك مزه‌ي دلارهاي مبارزه با تروريست را خوب مي‌شناسند! آن‌قدر خوب كه وقتي اعراب عقال به‌سر حاشيه‌ي خليج فارس، براي ساقط كردن نظامِ ايران، دلارهاي نفتي هديه مي‌فرستند، اختلاف طعم اين دلارها را مي‌فهمند و بنا به شأن هركدام از اربابانشان براي‌شان دم تكان مي‌دهند!

هرسال به بهانه‌هاي مختلف، سران گروهك‌ها در كشورهاي مدعي مبارزه با تروريست آمد و شد مي‌كنند و براي تأمين هزينه‌ي درندگي‌شان لابي مي‌كنند و اگر عملكرد مقبولي داشتند، مثلاً فرمانده‌اي را به شهادت رسانده و يا دانشمندي را ترور كردند علاوه بر دستخوش ميليون دلاري، بيانيه‌اي در حمايت گروهك‌شان در كنگره‌ي آن كشور جايزه مي‌گيرند.

  • o

روزي روزگاري در غرب

سال 57 انقلاب اسلامي ايران پيروز شد، همين انقلاب، نور اميدي شد در دل مستضعفين جهان، اميدي براي بيرون آمدن از زير يوغ استعمار و استكبار و اين درست زماني بود كه تمام دنياي قدرت از اين حركت ترسيد! هنوز چند روزي از پيروزي انقلاب نگذشته بود (تأكيد مي‌كنم فقط چند روز) ليبرال‌هاي اروپايي و امريكايي دستشان را در دست كومونيست‌هاي شوروي گذاشتند و دلار و روبل بود كه به سمت غرب و شمال غرب، شرق و شمال شرق و جنوب كشور سرازير شد! يعني در تمامي مرزهاي ايران(!) به يك باره قدرت‌هاي شرق و غرب اختلاف نظر را كنار گذاشتند تا تمامي مرزهاي ايران شلوغ شود و از اين شلوغي ناامني بيرون بيايد. موضوع غرب اما متفاوت از نقاط ديگر بود، هم سلاح پول بيشتري داشتند، هم اقليم‌شان خاص و كوهستاني بود، راه براي جنايت باز بود.

ابتداي انقلاب بود و كسي غير از نام امام چيزي نمي‌دانست، همه‌گي كليت انقلاب را اسلامي مي‌دانستند و بس! كسي هم كمر همت نبست تا برود و در كردستان و غرب كشور اهداف امام را بگويد، ورود جهاد سازندگي را به مأموريت محروميت‌زدايي مژده بدهد، عرصه از سيمرغ خالي شد...

همين نشناختن اهداف انقلاب، مردم را متحير كرده بود، بازار شايعه داغ شد و حرامي‌ها فرياد كردند كه: «هرچه نباشد (امام) خميني شيعه است و زماني كه به قدرت برسد، اهل سنت را از بين خواهد برد.» بذر ترديد در دل مردم كاشته شد. همين سكوت ترديدآميز مردم كافي بود تا امكانات به دست گروه‌هاي چپ و تجزيه‌طلب بيفتد.! شهر شلوغ شده بود و بعضي‌ها هفت‌تير كش!

كنترل روحي شيوخ و فئودال‌هاي منطقه‌ی كردنشين را دست گرفته بودند و آتش تهيه‌ي سنگيني براي زمين زدن انقلاب روانه كردند. بين اين شلوغي اتحادي شوم شكل گرفت و گروه انقلابی زحمت‌کشان کردستان، گروه چاوه و اتحاديه كشاورزان اختلافات عقيدتي را كنار گذاشتند و به نام خلق گروهك كوموله را بنا گذاشتند.

هشت روز از انقلاب گذشته بود، هيئتي از طرف امام خميني براي تبيين اهداف انقلاب در مهاباد بود، پادگان مهاباد سقوط كرد. شيخي كه لباس ميش پوشيده بود بيانه داد: در جريان مذاكرات با هيئت‌ اعزامي از تهران، شورش مهاباد پيش آمد و سربازان و مردم انقلابي، طرفداران رژيم سابق را خلع سلاح كردند.

راديويي راه انداختند به نام صداي كردستان آزاد، به نام خودمختاري مردم را به شورش عليه انقلاب دعوت مي‌كرد.

در سنندج چهار هزار نفر از طرفداران گروهك جمعيت دفاع از آزادي و انقلاب، تظاهرات كردند و بر عليه دولت و انقلاب اسلامي شعار دادند، رسانه‌هاي بيگانه آن روزها هم گوش‌شان تيز بود، خوب خوراكي براي تضعيف نهال نوپاي انقلاب پيدا كردند، راديو فرانسه و لندن، حسابي گرد و خاك راه انداختند: « كردها پس از 29 سال زمزمه‌ی تجزيه‌طلبي سردادند و با انجام تظاهرات گسترده‌اي با حضور دانش‌آموزان و معلمان و كارگران، حركتي مخالف دولت مركزي و انقلابي ايران را شكل داده‌اند.»

ناامني بالا گرفت و حمله‌هاي چريكي شروع شده بود، بالاخره تعليمات گروه‌هاي چپ‌گراي ماركسيستي بايد جايي براي تمرين و مانور پيدا مي‌كرد! البته در اين تمرين‌ها اسلحه‌ها فشنگ جنگي داشت و سر سربازان و درجه‌داران ژاندارمري هدف بود! 5 اسفند 57 پادگان‌هاي پسوه و پيرانشهر را ضد انقلاب تصرف كرد.

به بهانه‌ی تصفيه نظاميان طاغوتي، انبارهاي اسلحه را خالي كردند و بين طرفداران‌شان تقسيم كردند! بالاخره آن‌ها دنبال عدالت و برابري و جامعه بي‌طبقه بودند ديگر! طرفدار خلق بودند و كار‌هايشان توجيه داشت.

  • o

آغوش باز انقلاب براي بازگشت

روزهاي اول سال 58 دومين هيئت حسن نيت انقلاب به غرب كشور رفت تا شايد آبي باشند بر روي آتش بهانه‌هاي بني‌اسرائيلي. آيت‌الله طالقاني، دكتر بهشتي، احمد صدر حاج‌سيد جوادي، بني صدر و هاشمي رفسنجاني در اين جمع بودند و با سران قبايل و همينطور گروه‌هاي تجزيه‌طلب به صحبت نشستند تا شايد راه بازگشتي باشند براي از دست رفته‌گان. براي راحتي خيال مردم كرد بيانه‌اي صادر كردند كه پنج بند مهم آن اين بود:

1. حقوق همه‌ی مردم ايران از جمله مردم كرد تأمين مي‌شود.

2. مردم كردستان براي اشاعه فرهنگي كردي در بين مناطق كرد‌نشين آزادي كامل دارند.

3. امور منطقه با اراده و نظر مردم اداره مي‌شود.

4. همه‌گونه امكانات به مردم كردستان داده شود و منابع اقتصادي منطقه در راه رفاه همين مردم به‌كار گرفته مي‌شود.

5. مردم كردستان حق دخالت در سياست عمومي و تصميم‌گيري در سرنوشت مملكت بدون هيچ‌گونه تبعيضي را دارند.

اين توافق اتمام حجتي بود براي كساني كه انقلاب اسلامي را قاتل كردها معرفي كرده بودند و مردم را از همراهي با انقلاب نهي و به مقابله با آن امر مي‌كردند. آتش‌بس برقرار شد ولي عمر زيادي نداشت! كوموله ثابت مي‌كرد كه دموكرات نيست و به گفتگو اعتقادي ندارد و دوست دارد اين غرب به معني واقعي غ‌رب باشد و اسلحه و زور حرف آخر را بزند! دوباره حملات شروع شد و حتي براي خراب‌تر كردن كار شايعه كردند: دولت وقت قصد حمله و از بين بردن كردها را دارد و مردم ترك را آواره‌ي شهرها و روستاهاي ديگر كردند. جنگ رواني در مناطق كردنشين بالاگرفته بود و به گرمي جنگ مسلحانه بود.

  • o

ترحم بر پلنگ تيز دندان...

كوموله و دموكرات فهميده بودند تا سلاح سنگين نداشته باشند كاري از پيش نمي‌برند. بنابراین پادگان سنندج و مقر لشكر 28 بهترين نقطه‌ی شروع براي تصرف كل كردستان و سيطره بر منطقه بود. پادگان سنندج محاصره شد و سپس قسمتي از ساختمان‌هاي آن سقوط كرد و جنگ نفر به نفر بين ارتش و گروهك‌هاي ضدانقلاب بالا گرفت. اگر نبود تدبير سپهبد قرني در فرستادن هوانيروز به پادگان و پياده كردن نيروي كمكي و به رگبار بستن ستون نيروهاي كوموله، قطعاً پادگان سنندج و انبار مهمات لشكر همانند ديگر پادگان‌ها سقوط كرده بود و ضدانقلاب با دستي پر از انقلاب باج مي‌خواست. وقتي شهر سنندج حالت نظامي به خود گرفته بود و كوموله و دموكرات گرد مرگ بر روي شهر مي‌پاشيدند، مانور و پرواز فانتوم‌هاي نيروي هوايي به دستور سپهبد قرني نيروهاي مهاجم را ترساند و مانع پيشروي‌شان شد. اما دريغ آنكه قاطعيت سپهبد قرني در مقابل دشمن خانگي به مزاق دولت مسامحه‌گر موقت خوش نيامد و دستور بركناري ايشان را از سمت فرماندهي ستاد مشترك ارتش جناب بازرگان امضاء كرد و فضا را براي تضعيف انقلاب بيشتر كرد.

  • o

دموكراسي يعني كشك

فروردين 58 با نام رفراندوم تاريخي و 98درصدي نوع حكومت در ذهن‌مان گره خورده! اما اين رفراندوم در كردستان رنگ خون داشت و برگ‌هاي سبز آري به جمهوري اسلامي با خون مردم كرد و آتش خشم دموكرات‌ها و كوموله همراه بود.

روز رأي‌گيري خونين بود، گروه‌هاي مسلح صندوق‌ها را ‌سوزاندند و محافظان صندوق را كشتند و به روي مردم اسلحه كشيدند تا كسي به جمهوري اسلامي رأي ندهد! نمونه آن را مي‌شود در ماجراي سقز ديد: از 45 صندوق اخذ رأي تنها 3 صندوق به مركز شمارش آرا رسيد و مابقي را سوزاندند.

  • o

غفلت‌هايي با بوي خيانت

سپهبد قرني خانه‌نشين شده بود و وزير دفاع، سربازي را يكساله اعلام كرده بود و پادگان‌ها را از سرباز خالي كرده بود! بعضي از افراد وابسته در غرب مسئوليت گرفتند و دولت هم همچنان مماشات مي‌كرد! اين‌ها همه براي از بين بردن مقاومت انقلاب اسلامي كافي بود. داستان تصرف پادگان‌ها دوباره شروع شد و تنها عامل بازدارنده، يعني سپاه و ارتش نيز هركدام به علتي دستشان زير تبر بود! يكي تجهيزات داشت و اجازه‌ی دخالت نداشت، ديگري نيازمند يك فشنگ براي مقاومت بود، ولي دريغ از. .. و آخرش هيچ! ضدانقلاب دوباره شهر نقده و سرو را گرفت تا كلي گروگان هم‌زبان داشته باشد! به يكي از پاسگاه‌هاي ژاندارمري حمله كرد و عده‌اي را كشت و بقيه را به خاك تركيه فراري داد! اين‌ها هنوز براي مقابله‌ی جدي با گروهك‌ها كافي نبود! اين شد كه 23 تيرماه فاجعه‌ی مريوان شكل گرفت و 25 پاسدار را شهيد كردند! سپاه پاسداران كرمانشاه 100 نفر را به مريوان فرستاد، ولي دير رسيده بودند.

 

 

  • o

پاوه مظلوميت اسلام در برابر دموكراسي

مرداد 58 آخرين تير ضدانقلاب در كمان قرار گرفت و رها شد! اين تير قلب پاوه، آخرين شهر جنوبي كردستان را هدف قرار داد! اگر پاوه سقوط مي‌كرد ديگر نظام نقطه قوتي براي مبارزه نداشت، بايد امتياز مي‌داد، خواه‌ناخواه سند تجزيه كردستان پاوه بود! بخش مهمي از آذربايجان و كردستان در تصرف ضدانقلاب بود،

قبل از حمله به پاوه حزب دموكرات تهديدنامه‌اي به امام(ره) نوشت كه اگر آن را پيگيري مي‌كردند و حمله از طرف ارتش و سپاه شروع مي‌شد شايد داستان طور ديگري ورق مي‌خورد و نتيجه چيز ديگري بود!

«... حضرت آيت‌الله! با صراحت و مسئوليت تمام اعلام مي‌كنيم كه كردستان در آستانه‌ی فاجعه‌ی بزرگي قرار دارد و توطئه‌ی گسترده‌اي عليه مردم ستمديده‌ی كردستان، در شرف تكوين است. قرائن و شواهد نشان مي‌دهد كه فاجعه نزديك است... اگر نيروهاي ضدانقلاب!! كه اكنون دارند از هر طرف به‌سوي كردستان ارتش گسيل مي‌دارند به دستاوردهاي انقلاب ما حمله كنند، اگر روي خلق ما اسلحه بكشند، يقين داشته باشند كه خلق ما و زحمت‌كشان كردستان يك‌پارچه و متحد، از انقلاب و دستاوردهاي آن دفاع خواهد كرد.»

هنوز يك هفته از انتشار نامه‌شان نگذشته بود با تمام قوا، هزاران نفر به پاوه حمله كردند و پس از چند روز محاصره و شكستن مقاومت مردم و پاسداران شهر وارد پاوه شدند! فقط دو ساختمان مانده بود! دوساختماني كه مدام از سمت ارتفاعات مورد هجوم گلوله بود! همه چيز داشتند، از پادگان‌ها سرقت كرده بودند، توپ 106، خمپاره انداز، ضدهوايي و تيربارهاي سنگين! كار براي بچه‌هاي ارتشي و پاسدار سخت شده بود، در عرض يك هفته از 300 نفر فقط 40 نفر باقي‌ مانده بودند.

نمايندگان دموكراسي سوسيال وقتي به بيمارستان پاوه رسيدند فاجعه‌اي ساختند! بچه‌هاي پاسدار را سر بريدند و سوزاندند و از پنجره پرت كردند پايين، تا شايد عبرتي باشد براي ديگر حاميان اسلام! اما بچه‌هاي اسلام عبرت‌هاشان را از عاشورا گرفته بودند و سردار سربريده‌اي چون فرزند زهرا داشتند!

مجروحان را تيرباران كردند و اجساد مطهرشان را در محوطه سوزاندند. چمران ماجراي ورودشان به پاوه را بهتر تعريف مي‌كند: «از 60 پاسدار غیرمحلی، فقط 16 نفر باقی مانده بودند؛ آن هم 6 یا 7 نفر مجروح که قادر به جنگ نبودند و بقیه نیز خسته، دل‌شکسته و گرسنه که به مدت یک هفته، زیر محاصره‌ی در سخت‌ترین شرایط، با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردند و بیش‌تر دوستان خود را از دست داده بودند و هیچ امیدی به زندگی نداشتند. آب بر آن‌ها قطع شده بود؛ زیرا تلمبه‌ی موتورآب را که خارج از شهر قرار داشت، آتش زده بودند. نان و آذوقه نداشتند؛ مهمات آن‌ها به پایان رسیده بود؛ تمام ارتفاعات شهر به دست دشمن سقوط کرده بود؛ بیمارستان معروف پاوه، به دست آن‌ها افتاده بود و ‌همه‌ی 25 پاسدارش، به شهادت رسیده بودند. در مقابل، آن‌ها نیرویی بین دوهزار تا هشت هزار نفر از همه‌ی گروه‌های چپی و راستی، با اسلحه‌ی سبک و سنگین، تمام منطقه را زیر سیطره‌ی خود گرفته بودند.»

  • o

مظلوميت بچه‌هاي انقلاب روز 26 مرداد هم ادامه داشت تا اينكه تلگرافي به تهران مي‌رسد! مهدي چمران در دفتر نخست‌وزيري تهران نامه را براي سيد احمد مي‌برد و خبر به گوش امام مي‌رسد! همين براي ختم غائله كافي بود!: «در شب 27 مرداد، تلگرافي از پاوه به تهران رسيد. من آن شب در ستاد نخست‌وزيري بودم و تلگراف را دريافت كردم و شخصاً خدمت حاج‌ احمدآقا تماس گرفتم و گفتم: پاوه دارد از دست مي‌رود و اگر پاوه برود، كردستانِ ايران هم از دست مي‌رود. امام(ره)، همان شب فرمان تاريخي خود را نوشتند و صبح روز 27 مرداد اين پيام الهي امام(ره) از طريق راديو پخش شد.» پيام امام انقلاب، قبل از نيروهاي انقلاب به پاوه رسيد! همين براي وحشت وحشيان دموكرات و كوموله كافي بود! خوني بود در رگ‌هاي بريده‌ شده‌ي پاسداران و ارتشيان! تيمسار فلاحي و شهيد چمران در تنهايي پاوه شاهد حضور هزاران نفر فدايي اسلام بودند

«به دولت و ارتش و ژاندارمری اخطار می‌کنم، اگر با توپ‌ها و تانک‌ها و قوای مجهز تا 24 ساعت دیگر حرکت به سوی پاوه نشود، من همه را مسئول می‏دانم. من به‌عنوان ریاست کل قوا به رئیس ستاد ارتش دستور می‏دهم که فوراً با تجهیز کامل عازم منطقه شوند و به تمام پادگان‌های ارتش و ژاندارمری دستور می‏دهم که ـ بی‏انتظارِ دستور دیگر و بدون فوت وقت ـ با تمام تجهیزات به‌سوی پاوه حرکت کنند؛ و به دولت دستور می‏دهم وسایل حرکت پاسداران را فوراً فراهم کنند.»

پيام امام براي آزادي پاوه زياد هم بود، هجوم به سمت پاوه و بعد از‌ آن تعقيب ضدانقلاب و پاكسازي پانزده روزه‌ي كل كردستان و آذربايجان نتيجه‌ي پيام امام بود! بعد از پاوه، نوسود، مريوان، بسطام، بانه، سردشت، مهاباد، بوكان، سقز و... همه آزاد شد. هوانيروز، گردان‌هاي زرهي، تيپ‌هاي پياده‌ي ارتش و سپاه به سمت غرب آمده بودند و قطعاً براي مذاكره نيامده بودند! آمده بودند كار را يكسره كنند.

دكتر چمران در خاطرات روزانه‌اش نوشته: «بزرگ‌ترين شهرهاي كردستان مثل مهاباد، بانه، سقز و بوكان بدون درگيري به تصرف درآمد. نيروهاي دشمن در شهر بانه چهار برابر نيروهاي ما بود و فرماندهي آن را «جلال‌الدين حسيني»، برادر عزالدين حسيني برعهده داشت كه بزرگ‌ترين قدرت منطقه به‌شمار مي‌رفت.

ما ساعت شش بعدازظهر وارد بانه شديم، ولي او ساعت چهار بعدازظهر، يعني دو ساعت پیش از ورود ما از بانه گريخت و به عراق رفت.»

  • o

باز هم قصه‌ي تكراري خوارج

ارتش و سپاه اسلام در منطقه مستقر بودند كه دولت موقت كار را دوباره خراب كرد! در اوج ضعف حريف، گاردش را باز كرد، دست حريف را گرفت، بلندش كرد، چه مي‌دانست كه اين حريف دشمن است نه رقيب!

داریوش فروهر در 23 مهر 58، در رأس هيئتي از طرف دولت موقت براي مذاكره با سران جدايي‌طلب به غرب آمد.

دكتر چمران مي‌دانست بايد سر مار را با سنگ كوبيد و اين محبت‌هاي ساده‌لوحانه كار را خراب مي‌كند، همراه‌شان نشد! و از دستور بازرگان سرباز زد. چندین بار از طرف بازرگان به چمران دستور عقب‌نشینی رسيد، اما دكتر مقاومت كرد و عقب‌نشيني نكرد تا بقاياي جدايي‌طلبان را از سردشت بيرون كند.

بازرگان وقتي چمران را در تهران ديد، دكتر را مواخذه كرد. دكتر كاوياني ماجرا را نقل كرده: «زمانی بود که یک هیئت دوستی و آشتی توسط مهندس بازرگان به کردستان فرستاده شده بود که فروهر و دوستانش بودند. دکتر چمران با این قضیه به‌شدت مخالف بود و می‌گفت:" این کار را نکنید. ما داریم ریشه‌ی این قضیه را می‌کنیم و به مرز می‌رسیم و این کار شما باعث می‌شود تا این ریشه باقی بماند" من در جریان این پیغام‌ها بودم. به خود من چندین بار از دفتر مهندس بازرگان گفته شد که به دکتر بگویید برگردد. و دکتر تا آن روز برنگشته بود. مهندس بازرگان و دکتر چمران روی سکویی نشستند و بحثشان شروع شد. مهندس بازرگان گفت: "من به تو پیغام دادم برگرد. چرا برنمی‌گردی؟"

چمران پاسخ داد: "این کار تو اشتباه است"

حرفشان بالا گرفت. هرچند دکتر اصلا اهل مجادله نبود، اما آن روز حرفشان بالا گرفت. اگر دکتر می‌خواست از جهت سیاسی، لیبرالیسمِ نهضت آزادی را دنبال کند، همان کاری را که مهندس بازرگان می‌گفت می‌کرد.»

بچه‌هاي سپاه را از مواضع خارج كردند و ژاندارمري را مسئول امنيت مناطق تعيين كردند، ارتشيان غير بومي را به بهانه سازمان‌دهي مجدد به مقرهاشان برگرداندند و هنوز آقايان صلح و مهرباني از غرب برنگشته بودند ضدانقلاب دوبار به ارتش حمله كرد و در يك مرحله در محور سردشت، 23 نفر را شهيد و 70 نفر مجروح به جا گذاشت!

گرگ‌هاي دموكرات حتي هلي‌كوپتر داريوش فروهر(حامل پيام مهرباني) را به گلوله بستند و اگر لياقت داشت قطعاً اولين شهيد ليبرال‌ها مي‌شد!

  • o

كمين نفاق در گردنه‌هاي سبز

فرزندان اسلام همه‌گي غريب بودند و اگر نبود گروه پيشمرگان كرد مسلمان به رهبري مسيح كردستان(شهيد بروجردي) معلوم نبود چقدر تلفات‌ بيشتر مي‌شد. همين نا آشنايي با اقليم كردستان مانع بزرگي محسوب مي‌شد، سرهنگ صياد شيرازي ماجراي كمين و مقاومت گردانش را در محور بانه سردشت تعريف كرده: «حادثه­ی ستون‌کشي از بانه به سردشت، يکي از حوادث نادر جنگ و جبهه، به‌ویژه جنگ با ضدانقلاب بود. بسيار داشتيم که ستون در معرض کمين قرار مي‌گرفت، ولي هيچ‌جا نداشتيم که ستون در معرض کمين قرار بگيرد و چند روز، هم راه عقب و هم راه جلو بسته باشد و در عين حال ستون مجبور باشد براي نجات حرکت کند؛ در حرکت هم در محاصره باشد و ضدانقلاب فرصت کند به صورت متمرکز ستون را در محاصره نگه‌دارد و بخواهد با فشار وارد آوردن و تلفات، آنان را وادار به تسليم کند.

احساس کردم که از اين‌جا به بعد مسأله­ی شهادت پيش‌رو است. البته افتخار بود ولي خطر اين وجود داشت که شهيد نشويم و ما را به زور مجبور به تسليم کنند. خودکشي هم نبايد مي‌کرديم. اين بود که در يک لحظه داشتم خودم را مي‌باختم و مأيوس مي‌شدم. ديدم «فتح‌الله جعفري»، يکي از برادران سپاه که الآن از چهره‌هاي مخلص، لايق و کاردان سپاه است، با چهره‌ای متبسم که براي من چهره‌ای ملکوتي بود (چون در آن حالت کسي حال تبسم و خونسردي نداشت) گفت: «برادر شيرازي! من تا به حال شما را در اين وضعيت نديده بودم.»

گفتم: «مگر نمي‌بينيد اين‌ها هيچ‌کدام آمادگي ندارند که بجنگند. همين‌طور ايستاده‌اند تا گلوله بخورند. هرچه مي‌گويم، اصلاً گيج هستند. کُپ کرده‌اند.»

اولين صحنه­ی کپ کردن نيروها را آن‌جا ديدم. کپ کردن نيروها صحنه‌ی خطرناکي است و بدتر از تسليم شدن است. گفت: «ناراحت نباشيد. بالاخره چند تا فشنگ داريم و تا آخرش مي‌زنيم. ديگر هرچه خدا خواست همان مي‌شود.»

يک نفر ضدانقلاب را که مجروح بود، آوردند. تير به پايش خورده بود. از شدت خونريزي داشت مي‌مرد. گفت: «من را نکشيد، توي جيبم را نگاه کنيد. نقشه‌ی کمين هست.»

نقشه را بيرون آورديم. يک نقشه‌ی دقيق که معلوم بود چه‌قدر خوب کمين را درست کرده‌اند. از قبل سنگرهايي تا سينه حفر کرده بودند. سنگرها زير بوته‌ها و درخت‌ها بود و کاملا مسلط بودند. معجزه بود که کمين به‌طور کامل اجرا نشده بود. اگر کمي صبر کرده بودند، موفق مي‌شدند. البته عدم موفقيت‌شان به خاطر اين بود که ستون خيلي قوي بود. هشت روز، از صبح تا غروب جنگ بود. شب‌ها در تأمين بوديم، تا اين‌كه شصت نفر نيرو كمكي با سختي فراوان به ما ملحق شدند و ورود آن‌ها قوت قلب مهمي براي ما بود»

  • o

اين متن هيچ عنواني ندارد! مظلوميت كه تيتر ندارد!

بشكند قلمي که ننويسد چه بر سر فرزندان خميني آمد!

وقتي شيطان از انسان پست‌تر مي‌شود، وقتي شمر و بن سعد و خولي سرشان را بالا مي‌گيرند، وقتي جنازه‌هاي سربريده‌ي سپاه اسلام را مي‌سوزانند و جسارت مي‌كنند و اسمش را مي‌گذارند مبارزه براي دموكراسي! هرچه از امريكايي‌ها در عراق ديديد بگذاريد كنار، سگ‌هاشان 30 سال قبل در ايران اين‌گونه ناجوانمردانه جنگيدن و كشتن را آزمونده‌اند! احمد متوسليان هم هنوز جنازه‌ي سوخته‌ي آن نوجوان شانزده ساله را يادش هست: «خودم شاهد این ماجراي تلخ بودم. در آن موقع من مسئول سپاه بانه بودم و دیدم که آن‌جا چه اتفاقی افتاد. سرهنگ «ترکمان»، فرمانده پادگان ارتش در بانه، ضدانقلاب بود و ارتباطات ظریفی با دموکرات‌ها داشت. سپاه منطقه‌ی بانه ارتباط ترکمان با ضدانقلاب را کشف کرده بود و ازطرف دیگر، سرهنگ «قهرمانی»، فرمانده پادگان سردشت هم عنصر خائن دیگری بود که هیچ اعتقاد و ارادتی به افسران، کادر مؤمن و جوانان ارتش نداشت. او تا جایی که می‌توانست ضدانقلاب را در رده‌های بالای نیروهای مسلح رشد و پرورش داد و در کردستان نیز اين عناصر را در رأس امور اداره اموره حساس گمارد.

پنجاه برادر پاسدار از نیروهای سپاه سردشت بودند که نوبت تعویض‌شان شده بود. آن‌ها هشت روز قبل‌ با قهرمانی، تماس گرفتند و گفتند: «ترتیبی بدهید تا ما بتوانیم به بانه برویم.»

یعنی درخواست اسکورت هوایی ستون توسط هلی‌كوپترهای هوانیروز را مطرح کردند. قهرمانی هم ظاهرا موافقت می‌کند. سه روز قبل از تعویض، باز بچه‌های سپاه تماس می‌گیرند که پادگان به آن‌ها نفربر بدهد تا به بانه بروند. قهرمانی به آن‌ها نفربر نمی‌دهد و بچه‌ها به ناچار تصمیم می‌گیرند با ماشین سپاه حرکت کنند. روز حرکت به سمت بانه به پادگان می‌روند و درخواست اسکورت هلی‌کوپتر را تکرار می‌کنند. ولی قهرمانی می‌گوید: «اسکورت لازم نیست، شما بروید هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.»

بچه‌ها حرکت می‌کنند و در فاصله‌ی هشت کیلومتری پادگان، کمین می‌خورند و دگیر می‌شوند. از پادگان درخواست کمک می‌کنند. بی‌سیم‌چی که از برادران مؤمن ارتشی بود، واقعه را برايم تعریف کرد: «چهار مرتبه پیش سرهنگ قهرمانی رفتم و گفتم: «بچه‌های سپاه کمین خورده‌اند؛ جناب سرهنگ! شما را به خدا کمک‌شان کنید.»

اما اعتنایی به حرفم نکرد. وقتی درگیری اوج گرفت، ضدانقلاب خودرو‌های پاسدار‌ها را به آتش کشید. دوباره پیش سرهنگ رفتم. آن نامرد گفت: "ولشان کن. آن اوباش‌هایی که اعلی‌حضرت شاهنشاه را از مملکت بیرون کردند، ارزش زنده ماندن ندارند.»

از آن طرف من در سپاه بانه به فکر افتادم که قطعا اتفاقی اقتاده که این ستون به بانه نرسیده و حتماً درگیر شده‌اند. به هر مکافاتی بود توانستیم بعدازظهر فردای آن‌روز، هلی‌کوپتری از هوانیروز را برای یک ساعت بگیریم و به آن‌جا برویم. وقتی به جاده رسیدیم، از پنجره‌ی کابین هلی‌کوپتر دیدیم دو نفر مجروح دارند وسط جاده تکان می‌خورند و باقی شهید شدند. خلبان، آدم شجاعی بود؛ هلی‌کوپتر را میان ضدانقلاب و در ارتفاع پایین نگه داشت و ما آن دو مجروح را سوار کردیم.

يادم نمی‌رود جسد نوجوانی را دیدم که دست‌هایش را از پشت بسته بودند، شاخه‌های درختی را کنده بودند و آتش زده بودند و او را زنده‌زنده میان آتش سوزانده بودند. تمام اجساد شهدا را سوزانده بودند. بوی ذغال، گوشت و موی سوخته تمام سطح جاده را فراگرفته بود.»

هنوز گرگ‌هاي گرسنه‌ي دموكرات از اين قتل‌عام فارغ نشده بودند، گروهي ديگر وارد مريوان شدند و هفت نفر را به چوبه‌ي تيرباران سپردند، چرا؟ چون مردم شهر وقت آزادسازي شهر توسط بچه‌هاي سپاه به استقبال آن‌ها آمده بودند.

  • o
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین