روزهای اسارت چهار روحانی در بغداد
ما چهار تا طلبه بودیم که آن موقع شرح لمعه می خواندیم و با هم رفتیم کرمانشاه تا از کشور دفاع کنیم. در کرمانشاه آقای بروجرودی فرمانده بود و یک آقایی بنام موسوی یا مصطفوی؛ به ایشان گفتیم ما آمدیم بجنگیم.
گفت: من قبول نمی کنم مسولیت دارد. ایشان همراه خودش از تهران، یک عده را آورده بود که مسلح بودند. گفت: ببنید اینها را من از تهران آوردم و مسلح کردم ، بروید پیش آقای بروجردی ، اگر ایشان قبول کرد شما همراه ما بیایید جبهه، من هم قبول می کنم شما را مسلح کنم.
بالاخره ایشان با توضیحات ما قانع شد و بروجردی هم قبول کرد و ما لباس سپاه را پوشیده و مسلح شدیم و به همراه این تعدادی که از تهران آمده بودند رفتیم سر پل ذهاب.
دوم مهر، یعنی دو روز بعد از جنگ در سر پل ذهاب با لباس سپاه اسیر شدیم، آنموقع ها زیاد به لباس سپاه حساسیت نداشتند و اصلا زیاد شناختی در این باره نداشتند. خب طبیعی هم بود، چون تازه روز دوم یا سوم جنگ بود که اسیر شده بودیم .
در طول مسیری که ما را به پشت جبهه انتقال می دادند، لباس سپاه را از تنمان بیرون آوردیم و در بازجویی ها ادعا کردیم که شخصی هستیم و داشتیم در سر پل ذهاب زندگی می کردیم؛ البته چند تا غیر نظامی هم بین ما بود، ولی بیشتر بچه های سپاه بودند.
اسرایی که گفتند نظامی هستند را بردند به رمادی و ما را بخاطر اینکه مشکوک بودیم، بردند به جایی در نزدیکی بغداد که یک زندان بود و سلول هایی داشت که نه خیلی بزرگ بود نه خیلی کوچک؛ حتی حیاط زندان نیز سیم خاردار داشت .
ما مدتی نزدیک به چهار ماه را در این زندان گذراندیم. در این مدت فقط یک دشداشه به ما دادند و اصلا هیچ لباس دیگری ندادند و همینطور هیچ صابون یا چیز دیگه ای برای بهداشت فردی و حمام ندادند. بخاطر همین بدن همه شپش افتاده بود و ما مدتی کارمان شب ها این بود که شپش ها را از تنمان بیرون می آوردیم.
همین طور که زمان می گذشت، ریش ها و محاسن ما نیز بلندتر می شد. یکوقتی توجه کردیم دیدیم همه مثل درویش ها شده ایم از بس ریش هایمان بلند شده بود.
یک روز یک سرهنگ عراقی به دیدن ما آمد.و با دیدن وضعیت ما، بعد از چند روز ما را به کمپ موصل یک بردند.
راوی: آزاده حجت الاسلام علیدوست
لینک کپی شد
نظر شما
