بغداد ۴۵ کیلومتر…
سرانجام ما را از قرارگاه منافقین به اربیل منتقل کردند. در آنجا با دژخیمان بعثی روبرو شدیم. آن ها در حالی که دست ها و چشم هایمان بسته بود، با کابل و سیلی و لگد به جان ما افتادند و سپس هر سه ما را در یک سلول انفرادی که در زیرزمین قرار داشت زندانی کردند.
سلولی تنگ و تاریک که کمترین نوری به داخل آن می تابید.
چند روز بود که چیزی نخورده بودیم و تشنگی هم امان مان را بریده بود. ظرفی که به آبشخور شتر شبیه بود در گوشه سلول قرار داشت.
آن را برداشتم، داخلش آب بود ولی گویا چندین روز در آنجا مانده بود. بوی تعفن آن، مشامم را آزار می داد. درواقع به همه چیز شبیه بود جز آب. کمی از آن را مزه مزه کردم ولی نتوانستم بخورم. امیدوار بودم شاید بعداً آب تازه ای به ما بدهند.
از خستگی شدید در کف سلول به خواب رفتیم. چند ساعت بعد نگهبان عراقی در سلول را باز کرد و ما را بیرون آورد. آفتاب دمیده بود. ما را سوار ماشینی کردند که همه جای آن پوشیده شده و به یک قفس آهنی شبیه بود.
دو دریچه کوچک روی بدنه آن بود که از آنجا می توانستیم بیرون را ببینیم. برای یافتن نشانه هایی از موقعیت منطقه به بیرون نگاه می کردیم. سرانجام یک تابلو کوچک توجهم را به خود جلب کرد. روی آن نوشته بود، بغداد ۴۵ کیلومتر و…
گرمای هوا به تدریح شدت می یافت و حرارت داخل قفس آهنی ما را آزار می داد. ناچار لباس ها را درآوردیم و با آن یکدیگر را باد می زدیم. پس از طی مسافتی، خودروی حامل ما از حرکت ایستاد. آن ها برای استراحت و یا صرف غذا، ماشین را در کنار جاده جلوی یک غذاخوری متوقف کرده بودند.
شدت گرما آنقدر زیاد بود که کم کم به حالت اغما افتاده بودیم. دیگر کاسه صبرم لبریز شده بود. با لگد محکم به در کوبیدم. بعثی ها در قفس را باز کردند. با ناسزا به من فهماندند که چه خبر است؟
با اشاره به آن ها گفتم که آب می خواهیم. رفتند و یک پارچ آب آوردند. آب پارچ کاملاً داغ بود ولی از بس تشنه بودم، پارچ را سر کشیدم. غافل از این که همراهانم نیز تشنه اند.
آب کمی در پارچ مانده بود. پیش خودم شرمنده شدم و باقیمانده آب را به دوستان تعارف کردم. آن ها هم بقیه آب پارچ را سرکشیدند.
از نگهبان تقاضای پارچ آب کردم ولی او با عصبانیت در را به هم کوبید و آن را قفل کرد.
ساعتی بعد، تشنگی دوباره به سراغمان آمد. از فرط تشنگی به حالت نیمه بیهوش درآمده بودیم.
به بغداد که رسیدیم، خودروی حامل ما در مقابل ساختمان چند طبقه ای توقف کرد و از آنجا به محلی منتقل شدیم که بچه ها اسم آن را حسن غول گذاشته بودند.
اکثر بچه هایی که اسیر می شدند، آنجا را می دیدند. زندانی مخوف با شکنجه های طاقت فرسا، جایی که دلاوران آزاده، سختی ها آنجا را مردانه تحمل کرده بودند.
بالاخره ما را هم در یکی از سلول های حسن غول جای دادند. یادگاری های بچه ها با مضمون های مختلف مانند «به امید روز آزادی از اسارت» ، «ان شاء الله روزی به آغوش پرمهر خانواده برگردیم»، «به امید دیدار با اماکن مقدسه» و غیره روی دیوارهای سلول به چشم می خورد.
پیش از بازجویی، با یکدیگر قرار گذاشتیم که حرف هایمان را یکی کنیم تا مشکلی به وجود نیاید. هنگامی که بازجویی آغاز شد در پاسخ سوالات متعدد بازپرس بعثی فقط می گفتیم که درجه ما در آن حدی نیست که اطلاع مهمی داشته باشیم و در ضمن تازه به منطقه آمده بودیم و چون به منطقه آشنا نبودیم، کمین خوردیم و اسیر شدیم.
به هر شکل از زیر سوال های آن ها فرار کردیم و بازجویی تمام شد. بعد از این بازجویی، ما را به سلول خود بازگرداندند. چهار روز در آنجا محبوس بودیم. در این مدت از ما عکس گرفتند و برایمان پرونده تشکیل دادند. پس از آن ما را به پادگان الرشید منتقل کردند تا روزهای سخت اسارت را در آنجا تجربه کنیم. شرح این دوران تلخ نیاز به زمانی دیگردارد. به قول معروف:
شرح این هجران و این خون جگر/این زمان بگذار تا وقت دگر
براساس خاطرات استوار دوم آزاده نقی فتحی زاده
سایت جامع آزادگان
سلولی تنگ و تاریک که کمترین نوری به داخل آن می تابید.
چند روز بود که چیزی نخورده بودیم و تشنگی هم امان مان را بریده بود. ظرفی که به آبشخور شتر شبیه بود در گوشه سلول قرار داشت.
آن را برداشتم، داخلش آب بود ولی گویا چندین روز در آنجا مانده بود. بوی تعفن آن، مشامم را آزار می داد. درواقع به همه چیز شبیه بود جز آب. کمی از آن را مزه مزه کردم ولی نتوانستم بخورم. امیدوار بودم شاید بعداً آب تازه ای به ما بدهند.
از خستگی شدید در کف سلول به خواب رفتیم. چند ساعت بعد نگهبان عراقی در سلول را باز کرد و ما را بیرون آورد. آفتاب دمیده بود. ما را سوار ماشینی کردند که همه جای آن پوشیده شده و به یک قفس آهنی شبیه بود.
دو دریچه کوچک روی بدنه آن بود که از آنجا می توانستیم بیرون را ببینیم. برای یافتن نشانه هایی از موقعیت منطقه به بیرون نگاه می کردیم. سرانجام یک تابلو کوچک توجهم را به خود جلب کرد. روی آن نوشته بود، بغداد ۴۵ کیلومتر و…
گرمای هوا به تدریح شدت می یافت و حرارت داخل قفس آهنی ما را آزار می داد. ناچار لباس ها را درآوردیم و با آن یکدیگر را باد می زدیم. پس از طی مسافتی، خودروی حامل ما از حرکت ایستاد. آن ها برای استراحت و یا صرف غذا، ماشین را در کنار جاده جلوی یک غذاخوری متوقف کرده بودند.
شدت گرما آنقدر زیاد بود که کم کم به حالت اغما افتاده بودیم. دیگر کاسه صبرم لبریز شده بود. با لگد محکم به در کوبیدم. بعثی ها در قفس را باز کردند. با ناسزا به من فهماندند که چه خبر است؟
با اشاره به آن ها گفتم که آب می خواهیم. رفتند و یک پارچ آب آوردند. آب پارچ کاملاً داغ بود ولی از بس تشنه بودم، پارچ را سر کشیدم. غافل از این که همراهانم نیز تشنه اند.
آب کمی در پارچ مانده بود. پیش خودم شرمنده شدم و باقیمانده آب را به دوستان تعارف کردم. آن ها هم بقیه آب پارچ را سرکشیدند.
از نگهبان تقاضای پارچ آب کردم ولی او با عصبانیت در را به هم کوبید و آن را قفل کرد.
ساعتی بعد، تشنگی دوباره به سراغمان آمد. از فرط تشنگی به حالت نیمه بیهوش درآمده بودیم.
به بغداد که رسیدیم، خودروی حامل ما در مقابل ساختمان چند طبقه ای توقف کرد و از آنجا به محلی منتقل شدیم که بچه ها اسم آن را حسن غول گذاشته بودند.
اکثر بچه هایی که اسیر می شدند، آنجا را می دیدند. زندانی مخوف با شکنجه های طاقت فرسا، جایی که دلاوران آزاده، سختی ها آنجا را مردانه تحمل کرده بودند.
بالاخره ما را هم در یکی از سلول های حسن غول جای دادند. یادگاری های بچه ها با مضمون های مختلف مانند «به امید روز آزادی از اسارت» ، «ان شاء الله روزی به آغوش پرمهر خانواده برگردیم»، «به امید دیدار با اماکن مقدسه» و غیره روی دیوارهای سلول به چشم می خورد.
پیش از بازجویی، با یکدیگر قرار گذاشتیم که حرف هایمان را یکی کنیم تا مشکلی به وجود نیاید. هنگامی که بازجویی آغاز شد در پاسخ سوالات متعدد بازپرس بعثی فقط می گفتیم که درجه ما در آن حدی نیست که اطلاع مهمی داشته باشیم و در ضمن تازه به منطقه آمده بودیم و چون به منطقه آشنا نبودیم، کمین خوردیم و اسیر شدیم.
به هر شکل از زیر سوال های آن ها فرار کردیم و بازجویی تمام شد. بعد از این بازجویی، ما را به سلول خود بازگرداندند. چهار روز در آنجا محبوس بودیم. در این مدت از ما عکس گرفتند و برایمان پرونده تشکیل دادند. پس از آن ما را به پادگان الرشید منتقل کردند تا روزهای سخت اسارت را در آنجا تجربه کنیم. شرح این دوران تلخ نیاز به زمانی دیگردارد. به قول معروف:
شرح این هجران و این خون جگر/این زمان بگذار تا وقت دگر
براساس خاطرات استوار دوم آزاده نقی فتحی زاده
سایت جامع آزادگان
لینک کپی شد
نظر شما
