ماجرای سرباز عراقی که همسایه امام بود

کد خبر: ۲۰۲۰۷۹
تاریخ انتشار: ۱۶ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۳:۳۷ - 04February 2013
روز سوم ، ساعت سه بعداز ظهر همه بچه ها را برهنه کردند و از سوله بیرون آوردند. آفتاب سوزان تابستان می تابید. ما را از پادگان بیرون بردند و در خیابانهای العماره ، با دستانی بسته و پای پیاده ، دواندند. قبلا نیز مردم را در دو طرف خیابانها سازماندهی کرده بودند. چوب ، سنگ ، گوجه فرنگی ، تخم مرغ گندیده و قوطیهای خالی کنسرو و نیز از قبل حاضر آماده بود. از تونل مردم می گذشتیم و با اشیاء یاد شده استقبال می شدیم. به یاد اسرای صبور کربلا افتادم. تاریخ دوباره تکرار شده بود.
صبح روز چهارم حدود پنجاه کامیون جلوی سوله متوقف شدند. ماموران عراق آمدند. مجروحان را به بیمارستان و افراد سالم را به اردوگاههای مختلف عراق منتقل کردند. قبل از آن نیز نمایش روز گذشته را در خیابانهای بصره تکرار کردند. من جزء مجروحان بودم. شب هنگام ما را به بیمارستانی در بغداد بردند. در محوطه بزرگ بیمارستان استخری وجود داشت. گفتند که برای استحمام لباسهایمان را درآوریم. مشغول درآوردن پیراهنم شدم. یکی از آستین ها به دلیل خونریزی به دستم چسبیده بود. با کوچکترین حرکتی احساس درد می کردم. یکی از سربازان عراقی که شاهد بود. خود را به من رساند و در یک لحظه آستین را کشید. خون از دستم بیرون زد. با همان حالت مرا به داخل استخر انداختند. دقایقی بعد ما را از استخر بیرون آوردند. لباس مخصوص اسرا را به تن کردیم. سپس به چادر بزرگی که در حیاط بیمارستان برپا بود ، منتقل شدیم. شب را در آن چادر به صبح رساندیم.
ساعت هشت صبح صبحانه آوردند. خوشه ای انگور و مقداری نان و یک قوطی پنیر خارجی ، سهم هر یک از ما بود. تعجب کردیم : بعد از چند روز ستمگری ، این پذیرایی عجیب به نظر می رسید. یکی از سربازان عراقی در کنار چادر ایستاده بود. عینکی به چشم داشت. ناگهان صدایش را بالا آورد و گفت : الله اکبر؛ خمینی رهبر! راستش کمی جا خوردیم. آمد و کنار ما نشست. فارسی می دانست حالی از ما پرسید. در عین تعجب تشکر کردیم. لحظه ای بعد حال امام را پرسید. نمی دانستم چه جوابی بدهم. دو دل بودم. سرانجام گفتم : الحمداله، حال ایشون هم خوبه.
نگاهی به سر و دست زخمی من انداخت. با صدایی بغض آلود گفت : آخه واسه چی ؟ چرا این جوری شدین؟
اشک از چشمانش سرازیر شد. ادامه داد : من بچه کربلام. توی این بیمارستان خدمت می کنم. مسئول این بیمارستان آدم خوبی است؛ از خانواده آیت الله حکیم. اکثر بچه های بیمارستان هم شیعه ان! به او خیره مانده بودم. گفت: من از شما بیشتر خمینی را می شناسم. توی نجف مدتی با ایشان همسایه بودیم. خود من به همراه بابام پشت سر ایشان نماز خوانده ام.
می گریست و حرف می زد : ما منتظر نیروهای ایرانی بودیم ، اما نه به این صورت! ایران چرا دست به کار نمی شه؟ چرا به عملیاتی مثل فتح المبین دست نمی زنه؟ بغض گلویش را گرفته بود. دیگر چیزی نگفت.
حق با آن سرباز عراقی بود. در طول آن اقامت دو روزه به نحوی مطلوب از ما پذیرایی کردند. غذا و دسر کافی و مقوی در اختیار ما گذاشتند. مسئولین درمانی بیمارستان نیز با چهره ای گشاده به درمان ما پرداختند. پس از دو روز ما را با قطار به بیمارستان الرشید بردند. الرشید بیمارستانی کثیف و نامرتب بود. در آنجا بچه هایی را که جراحت بیشتری داشتند ، روی تختها خواباندند. من و تعدادی دیگر در فواصل تختهای روی زمین دراز کشیدیم.
راوی: آزاده رضا میرزایی
سایت جامع آزادگان
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین