ازدواج
یکم:
به او می گفتند: «چرا ازدواج نمی کنی ؟»می گفت: «ما مرد جنگیم و دختری که بتواند سختیهای زندگی ما را تحمل کند، کمتر پیدا می شود. امّا من حاضر هستم که ازدواج کنم .» پس از مدتی همراه صبور خویش را یافت.
دوم:
قبل از آمدن آقا مهدی یک شب خواب دیدم: همه جا تاریک بود. بعد از یک گوشه انگار نوری بلندشد. درست زیرمنبع نور تابوتی بود باز. جنازهائی آنجا بود، با لباس سپاه. با آنکه روی صورتش خون خشک شده بود، بیشتر بنظر می آمد خوابیده باشد تا مرده. جنازه تا کمر از روی تابوت بلند شد. نور هم با بلند شدن او جابه جا شد. حرکت کرد تا دوباره بالای سرش ایستاد.
سوم:
.... چند روز بعد خودش آمد. ساعت شش بعد از ظهر آخرین روز بهار. اسمش را دورادور در همان کلاس های آموزش اسلحه شنیده بودم، ولی ندیده بودمش. آمد و رفت تنها توی اتاق نشست. خواهر زاده ام هنوز بچه بود. پنج شش سالش بود. از سوراخ کلید نگاه میکرد. گفت « خاله این پاسداره کیه آمده اینجا؟» رفتم تو. از جایش بلند شد و سلام احوال پرسی کرد. با چند متر فاصله کنارش نشستم. هر دو سرمان را زیر انداخته بودیم. بعد از سلام علیک اول همان حرفی را گفت که خانواده اش قبلاگفته بودند. گفت: « برنامه ام این نیست که از جبهه برگردم. حتی ممکن است بعد از این جنگ بروم فلسطین. یا هر جای دیگر که جنگ حق علیه باطل باشد.» بعد از هر دری حرفی زد.گفت« به نظر شما اصلا لازم است خانم ها خیاطی بلد باشند؟» حتی حرف به آنجا کشیده شد که بچه و خانواده برای زن مهم تر است، یا بهتر است برود بیرون سرکار. این را هم گفت که«من به دلیل مجروحیت یکی از پاهایم مشکل دارد و اگر کسی دقت کند معلوم است که روی زمین کشیده می شود، لازم بود که این نکته را حتما بگویم.» کم کم ترسم ریخت بعد از این که حرفهای او تمام شد، قبل از این که حرفی زده باشم گفتم«شما میدانید که من فقط دو سال از شما کوچک ترم؟ مشکلی با این قضیه ندارید؟» گفت «من همه چیز شما را از پسر عمه هایتان پرسیدم و میدانم. نیازی نیست شما راجع به این ها بگویید. مشکلی هم با سن شما ندارم. حتی قیافه هم آنقدر مهم نیست که بتواند سرنوشتمان را رقم بزند.» حرفهایمان در یک جلسه تمام نشد. قرار شد یکبار دیگر هم بیاید.
چهارم:
خرید عقدمان، یک حلقه نهصد تومانی بود برای من. همین و بس، بعد از عقد، رفتیم حرم. بعدش گلزار شهدا. شب هم شام خانه ما. صبح زود، مهدی برگشت جبهه.
