انقلاب
یکم:
«در ایِّامی که من در زندان بودم، باز مهدی از کار دوری نکرده بود که بترسد و بگویدکه حالا پدرم زندان است، من دیگر فعالیتم را کنار بگذارم. سخنرانیها را که ما قبلا تهیه کرده بودیم آنها را هم پخش کرد تا روز پنجم فروردین سال 57 ، از طرف شهربانی حدود بیست نفر مسلح، منزلمان را محاصره و ما را دستگیرکردند. در محاصره منزل، مهدی مغازه را از چیزهایی که می دانست نباید باشد، تخلیه کرده بود و خیلی شجاعانه و زیرکانه آنها را در خیابان، درکارتن به طور عادی گذاشته بود. به طوری که مأمورین فکر کرده بودند، اینها زباله هستند.»
دوم:
نتایج کنکورکه آمد، خیلی ها تعجب کردند. اما من، نه. پسرم را می شناختم. با همه گرفتاری هایی که داشت، می دانستم که درس خواندن را فراموش نکرده. درس می خواند، مبارزه می کرد، چون تکلیف خودش می دانست؛ مثل مبارزه، مثل باز نگه داشتن مغازه کتاب فروشی ولی درآن شرایط تصمیم گرفت مبارزه کند و دانشگاه را بگذارد برای بعد. پدرش چند بار پیغام فرستاد « به درست برس، نگران مغازه نباش.» ولی مهدی رتبه چهارم پزشکی دانشگاه شیراز را گذاشت و گفت: « امروز این مغازه سنگره. من هم باید سنگرم را حفظ کنم».
