شهادت
یکم:
قبل از اینکه برادرمان مهدی از باختران به سمت ماموریتشان حرکت کنند، درآنجا به برادران می گویند که من چند ساعت پیش خواب دیدم که خودم و برادرم شهید شدیم ! و موقعی که داشتند حرکت می کردند برای رفتن، راننده شان را پیاده می کنند و می گویند ما خودمان می رویم. یا اینکه درمقابل خواست یکی از برادران که در خواست می کند که ایشان را هم ببرند، برادر مهدی می گوید: تو اگر شهید بشوی ما جواب عمویت را نمی توانیم بدهیم ، اما ما دو برادر اگر شهید بشویم جواب پدرمان را می توانیم بدهیم.
دوم:
وقتی که جلسه ما در قرارگاه نجف تمام شد، آقا مهدی از ما خداحافظی کرد و راهی منطقه کردستان شد. هنگامی که ایشان می خواست حرکت کند، حالت بسیار عجیبی را در او می دیدم اصلا تمام حرکات و رو حیاتشان تغییر کرده بود. به همراه برادرشان با تمامی کسانی که در آنجا بودند دست دادند و خداحافظی کردند. و سپس سوار یک وانت تویوتا شدند و حرکت کردند. خود آقامهدی سرش را از شیشه ماشین بیرون آورد و گفت: آقای قربانی! اگر ما را ندیدید، حلالمان کنید و خداحافظ! در آنجا آقا مهدی حرکتی از خودش نشان داد که ما مقداری از روش و حرکاتش ناراحت شدیم و گفتیم خدای ناکرده در این زمان حساس، نکند در راه برای ایشان حادثه ای پیش بیاید! شب از طریق بی سیم و تلفن خبر رسید که آقا مهدی و برادر بزرگوارشان مجید به فیض شهادت رسیده بودند.
سوم:
نزدیک ظهر مجید و مهدی به بانه می رسند. مسئول سپاه بانه، هر چه اصرار می کند که « جاده امن نیست و نروید»، از پسشان بر نمی آید. آقا مهدی می گوید « اگر ماندنی بودیم، می ماندیم.» وقتی می روند، مسئول سپاه، زنگ می زند به دژبانی، که « نگذارید بروند جلو.» به دژبان ها گفته بودند همین روستای بغلی کار داریم. زود بر می گردیم.» بچه های سپاه، جسدهایشان را،کنار هم، لب شیار پیدا کردند. وقتی گروهکی ها، ماشین را به گلوله می بندند، مجید در دم شهید می شود، و مهدی می پرد بیرون، با آر پی جی می زنند.
چهارم:
خبر شهادت آقا مهدی چند روز دیرتر به لشگر رسید و پس از مقدمه چینی های زیاد اعلام شد. چون شهید زین الدین توی دل همه بچه ها جا داشت! در همین ایام یکی از بچه ها خواب می بیند دشمن منطقه را بمباران شیمیایی کرده است و اولین نفری که مسموم شده روحانی لشکر حاج آقا بسطامی است. وقتی هم با بچه های لشگر صحبت می کند، آتشی از دهانش بیرون می آید که حالت مسمومیت ایشان را به دیگران سرایت می دهد! این خواب را خود آن برادر خدمت حاج آقا تعریف می کند. از او می خواهد تعبیرش را بیان کند. از قرار این طور بر می آید که حاج آقا از شهادت آقا مهدی اطلاع داشته و منتظر این بود تا در فرصتی مناسب خبر را اعلام کنند. به آن برادر بسیجی می گوید: « سه روز دیگر جوابتان را خواهم داد.» آن برادر هم در این سه روز تمام هوش و حواسش را به این خواب شگفت پر می کند. صبح روز سوم، همه با ناباوری می بینند در لشکر آوای قرآن بلند شده است. وقتی بچه ها جمع شدند، خود حاج آقا با حالتی سوگوار پشت تریبون قرار گرفت، شروع کرد به صحبت. در مقدمه نیز از شهادت سرداران اسلام و انقلاب سخن گفت. بعد ادامه داد: « تعبیر خواب آن برادر این است که دشمن برادر عزیز ما آقا مهدی زین الدین را به شهادت رسانده است. این خبر همان آتشی است که از دهان من بیرون می آید و هستی شما بسیجیان را می سوزاند…» دیگر مجلس به هم خورد. هیچ کس حال خودش را نمی فهمید… صدای ضجه تمام فضا را پر می کند. بعضی از هوش می روند،گروهی سر به دیوار می زنند، عده ای خاک بر سر و رو می پاشند… و خود آن برادر بسیجی که خواب دیده بود،یک روز تمام بیهوش می افتد...!
پنجم:
سر کار بودم. از سپاه آمدند، سراغ پسر کوچیکه را گرفتند. دلم لرزید. گفتم: «یک هفته پیش اینجا بود. بعد گفت: می خوام برم اصفهان یه سر به خواهرم بزنم.» این پا آن پا کردند. بالاخره گفتند: «کوچیکه مجروح شده و می خواهند بروند بیمارستان عیادتش.» هم راهشان رفتم. « اگه شهید شده باشه چی؟» گفتم: « انا لله وانا الیه راجعون.» گفتند: عکسش را می خواهند. پیاده شدم و راه افتادم طرف خانه. حال خانم خوب نبود. گفت: « چرا این قدر زود اومدی؟» گفتم: «یکی از همکاران زنگ زد، امشب از شهرستان می رسند، میان اینجا.» گله کرد. گفت: « چرا مهمان سر زده می آوری؟» گفتم: « اینها یه دختر دارن که من چند وقته می خوام برای پسر کوچیکه ببینیدش، دیدم فرصت مناسبیه.» رفت دنبال مرتب کردن خانه. در کمد را باز کردم و پی عکس گشتم که یه دفعه دیدم پشت سرمه. گفتم: « می خوام یه عکسشو پیدا کنم بذارم روی تاقچه تا ببینند.» پیدا نشد. سر آخر مجبور شدم عکس دیپلمش را بکنم. دم در، خانه گفت «تلفون چند روزه قطع شده، ولی مال همسایه ها وصله.» وقتی رسیدم پیش بچه های سپاه گفتم: « تلفنو وصل کنین دیگه خودمون خبر داریم.» گفتند: «چشم.» یکی دوتا کوچه نرفته بودیم که گفتند: «حالا اگه پسر بزرگه شهید شده باشد؟» گفتم « لابد خدا می خواسته ببینه تحملشو دارم.» خیالشان جمع شد که فهمیده ام هم بزرگه رفته، هم کوچیکه.
