خسته نشدی از این قایم باشک؟

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس متن زیر دلنوشته دختر شهید حمید حاجی زاده برای پدر شهیدش است.
«بابا خسته نشدی از این قایم باشک؟ من و زهرا خیلی خسته ایم. بازی دیگه داره خیلی لوس می شه! چند ساله که دارم دنبالت می گردم ولی چرا هرچه قدر می گردم راهم به بهشت زهرا ختم می شه؟ جای دیگه ای برا قایم شدن نبود؟ من سوختم قبول. هیچ وقت تا حالا این قدر نسوخته بودم.
من یه بار دیگه چشم می زارم و تا ده می شمرم. قول می دم وقتی صدای پاهاتو شنیدم برنگردم تا تو بیای سوک سوک کنی و من ببازم و به برکت دستای تو تا آسمونا برم. این طوری باختن شرف داره به هزار تا بردن بدون تو. خب! شروع می کنم: ۹.۸.۷.۶.۵.۴.۳.۲.۱........... نمیام بیا.
بیا، بیا، بیا. نگاهت می کنم و تو... لبخند می زنی؛ صدایت می کنم و تو... لبخند می زنی؛ می گریم و تو... لبخند می زنی؛ لبخند می زنی و لبخند می زنم و لبخند می زنند خاطره هایم. من گلچینی از لبخند های ۴۸ ساله ات را بر دیوار اتاق آویخته ام. چه تکراری شدند در این چند سال. چه قدر زود بود برای جدایی. و چه قدر کم دارمت ... تویی که دوست دارمت.
طاقچه خانه پر است از قاب خالی عکسهای تو. گلهای باغچه بوی نبودنت را در فضا پخش می کنند. کاشی های حیاط رد پای نبودنت را به دوش می کشند و دیوارهای اتاق بر خاطراتی که با تو نداشته اند استوارند. دفتر خاطراتم پر است از روزهایی که در کنارم نبوده ای.
در روز دیوارهای کاهگلی را با آب چشمانم تر می کنم و هوای حسرت بار ای کاش های سر به فلک کشیده برخاسته از آنها را استشمام می کنم. قلبم که روزگاری به امید آمدنت با هر دق البابی بالا و پایین می رفت اکنون؛ به شمارش معکوس افتاده است. من در معراج دستهایم به هنگام دعا به جای نامت جای خالی می گذارم؛ تا خدایم بداند تا چه اندازه از تو محرومم. محرومم از تو، از تویی که نیستی، تویی که دوست دارمت.»
دخترت : زهره
