دفاع‌پرس منتشر کرد؛

تعطیلات نوروز با داستان‌های کوتاه دفاع مقدس/ «پونه­‌های پُشت دیوار کاهگِلی»

«پونه­‌های پُشت دیوار کاهگِلی» عنوان داستانی کوتاه به قلم «محمد طالبی» است که در نهمین دوره جایزه ادبی داستان کوتاه «یوسف» از سوی هیئت داوران به‌عنوان داستان برگزیده انتخاب شده است.
کد خبر: ۴۴۸۳۳۹
تاریخ انتشار: ۱۱ فروردين ۱۴۰۰ - ۰۲:۵۱ - 31March 2021

تعطیلات نوروز با داستان‌های کوتاه دفاع مقدس/ «پونه­‌های پُشت دیوار کاهگِلی» //// اتونشر 11فروردینبه گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر دفاع‌پرس، «پونه­‌های پُشت دیوار کاهگِلی» عنوان داستانی کوتاه به قلم «محمد طالبی» است که در نهمین دوره جایزه ادبی داستان کوتاه «یوسف» از سوی هیئت داوران به‌عنوان داستان برگزیده انتخاب شده است که در ادامه می‌خوانید.

_خودش بود، خودش، سوژه ای که در به در دنبالش می گشتم آن طرفِ خیابان روی بلوکه سیمانی کنار دیوار نشسته و به نقطه نامعلومی خیره شده بود.

یک طرفِ چادرش را رها کرده بود، روسری گلدارِ آبیش رنگ ریخته بود به جان مرده ی خیابانِ خاکستری. تکیه اش را داده بود به عصای چوبی اش، به خیابان یک طرفه نگاه می کرد و ماشین هایی که با سرعت طول خیابان را پشت سر می گذاشتند. از دیدنش سیر نمی شوم. انگار زمان زیادیست که می شناسمش یک آشنای قدیمی. از عرض خیابان عبور می کنم و به او نزدیک می شوم در چند قدمیش هستم اما متوجه من نمی شود حس توی چهره اش و طرز نگاهش خیلی خاص است یک حس غریب.

برای کشیدن این چهره فقط قلمو و رنگ کافی نیست. با دقتِ بیشتری نگاهش می کنم گوشیم را از توی جیبِ مانتویم در می آورم چند تایی عکس می گیرم. چقدر شبیهِ مادرجانم است. با چشمهای کوچکِ پر از چین های ریز و درشتش به من نگاه می کند. یک طرف چادرش را به دهان گرفته. هیچ اثری از لب هایش نیست دور دهانش هم پر شده از چروک های ریز و درشت. گوشی را گذاشتم تویِ جیبم و سرم را پایین انداختم. چادرش مشکی بود.

پایینِ پیراهنش را از لای چادرش دیدم پیراهن سبزش با گل های ریزِ نارنجی قرمز زرد. دشت گلی بود پیراهنش، گل هایِ کوچک صحرایی. همان هایی که یک دسته اش را می چیدم و می دادم به مادرجان و می گفتم برای تو می گرفت جلوی صورتش و می گفت خوش بو ترین گل های دنیاس، دست می کشید روی سرم غرق لذت می شدم و باز هم می رفتم تا دسته گل کوچک دیگری بچینم. سرم را گرفتم بالا و ردِ چشم های پیرزن را دنبال کردم مسیر خیابان و ماشین های در حال عبور نبود. انگار دورتر را نگاه می کرد، اولِ میدان را.

چند قدمی را از جلوی پیرزن رد می شوم و سمت راستش می ایستم و چشم هایش را نگاه می کنم، چشم هایش را جمع کرده و چین بیشتری انداخته، مونالیزایِ من باید تو را بِکشم. این حالت چهره و نگاهش را باید چطور بکشم؟! به یاد حرف اُستادم می افتم "سوژه را خوب ببین، درکش کن، جزییاتش را بخاطر بسپار حالا وقت کشیدن است، قَلمویت کو؟!" آفتاب درست بالای سرمان هست. دانه های عرق را پشت گردنم احساس می کنم حالا راهشان را پیدا کرده اند زیرِ مانتوام. پیشانی ام خیس از عرق شده سرفه ی کوتاهی می کنم و صدایم را صاف می کنم. روسری ام را تا روی پیشانیم جلو می کشم و به خیابان نگاه می کنم.

_ وای که چقدر گرمه
به پیرزن نگاه می کنم. به من نگاه می کند و سرش را کمی تکان می دهد. سرسخت ترین از این حرف ها به نظر می آید که بشود راج به آب و هوا سر صحبت را باهاش باز کرد. دستم را زیر روسریم می برم و موهای چسبیده به گردنم را یک جا جمع می کنم
_ اینکه تو این گرما منتظر هم بمونی دیگه فاجعه است
از رو نمی روم، مجبورم از خودم حرف در بیاورم، می نشینم کنارش

_ همیشه بدقوله تا حالا ده بار سر این قضیه با هم دعوامون شده ولی این گوشش در و اون یکی دروازه
حالا به من نگاه می کند. می پرسم
_ شما هم منتظر کسی هستید؟
پیرزن گردیِ چشم های کوچکش را می دوزد به من، لبخند بی رمقی می زند. انگار دست مرا خوانده باشد لبخندش بیشتر جان می گیرد.

_ اگه منتظر واقعی باشی انتظار کشیدن قابل تحمل تر میشه
تُن صدایش قلبم را می لرزاند آرام و دلنشین حرف می زند، مثل مادرجان که هر بار صدایم می زد دلم می لرزید توی صدایش مهر موج می زد می شد از فاصله دور حسش کنی حتی از پایِ تلفن، می گویم

_ آخه کجای انتظار کشیدن قابل تحمله؟
_ وقتی که انتظار به سر برسه
_ اگه برسه
برمی گردد نگاهم می کند فکر کنم حرف درستی نزدم
_ امید جوون ، امید آدمیزادو زنده نگه می داره
تکیه اش را بیشتر به عصایش می دهد. دور عصا را با پارچه ای محکم بسته است. انگار که عصا را همین تکه پارچه سرپا نگه داشته
_ اگه امید نداشته باشی صب از جات بلند نمی شی بیفته دنبال زندگی
سرم را به نشانه تایید تکان می دهم و می گویم
_ والا زندگی افتاده دنبال ما به خدا
لبخند می زند. شبیه مادرجان وقتی حرف با مزه ای می زدم . یک هو دلم برایش تنگ می شود. جواب تلفنش را چقدر سرسری می دادم جواب قربان صدقه هایش را و دلتنگیش را و اصرارش برای اینکه مرا ببیند و من تلفن را توی یکی دو دقیقه جمعش می کردم یعنی او هم همین قدر منتظر بوده ؟
_ شما هم منتظر کسی هستید؟
چادر و چارقدش را با هم جلو می کشد، فهمیده سمج تر از این حرف ها هستم، دوباره به اول خیابان نگاه می کند و شاید هم دورتر خیلی دورتر.
_ آره مادر منتظرم
قند توی دلم آب می شود، حالا بیشتر نگاهش میکنم، به حالت و رفتارش، به چشم های منتظرش که هر چند لحظه یک بار بیشتر از بقیه اعضای بدنش به سمت اول خیابان کشیده می شوند، به دست هایش که به عصا محکم تکیه زده و چین های بیشتری به خود گرفته اند .
_ حتما خیلی عزیزه واستون که این همه وقت زیر این آفتاب منتظرش واستادید؟
_ بچه ی آدم عزیزه دیگه مادر
_ آخه این چه طور بچه ای هست که راضی میشه این همه وقت مادرشو تو آفتاب نگه داره؟
وقتی می خندد گوشه ی چشم هایش بیشتر چروک می افتد
_ بچه ی خیلی خوبیه من ازش راضیم خدا هم ازش راضی باشه
چشم هایم گرد می شود .آخر کجا بچه ی خوبی هست الان درست 25 دقیقه من زمانش را دارم به انتظار ایستاده ای حالا قبل ترش را خدا می داند .
_ واقعا خدا ازش راضی باشه
دلم میخواهد بیشتر بدانم، باید بیشتر بدانم
_ خب چرا بهتون زنگ نمی زنه اینهمه منتظر نمونید گوشی همراهتون هست ؟
_ گوشی ندارم
گوشی همراهم را از توی جیبم در می آورم
_ شماره رو بگید من بگیرمش
به من نگاه می کند
_ از این گوشیا نداره
_ وا
_ امروزم نمیاد
چادرش را تا روی چشم هایش پایین می کشد و هر دو طرف چادر را زیر بغلش می زند یک دستش را به عصا می گیردو بلند می شود . من هم بلند می شوم
_ شما که گفتید انتظار کشیدن سخت نیست
آه عمیقی می کشد

_ مادرا انتظار کشیدنو خوب بلدن، انتظار به دنیا اومدن بچه، راه افتادنش، اولین دندونش، بزرگ شدنش، حرف زدنش
راه می افتد کمرش خمیده شده و آرام قدم برمی دارد. دلم میخواهد بگویم نرو بمان بمان من هنوز جواب سوال هایم را نگرفتم به من آدرس این بچه ناخلفت را بده بروم دمار از روزگارش در بیاورم. چطور دلش می آید مادر به این نازنینی را اینطور منتظر نگه دارد. اما هیچ نمی گویم. سایه یک عصا را روی زمین می بینم که تنها تکیه گاه یک پیرزن است و بعد سایه خمیده پیرزن. چند قدمی پشت سرش می روم و بعد می ایستم . به سمت کوچه ی پشت سرمان می رود، داخل می شود، انتهایِ کوچه ی باریکی دری را باز می کند، یک لحظه به سر کوچه نگاه می کند می خواهم برایش دست تکان بدهم ولی پشیمان می شوم صدای بسته شدنِ در داخل کوچه می پیچد چند قدمی داخلِ کوچه باریکی با دیوارهایِ سیمانی خاکستری می شوم . یک در آبی و دو تا در زرد رنگ با طرح یک خروس فلزیِ رنگ ورو رفته در دو طرفش، تنها خانه های این کوچه هستند. از کوچه می آیم بیرون و چند قدمی به سمت راست می روم اسمِ روی تابلو آبی رنگ را می خوانم

_ کوچه ی شهید محسن فیض آبادی
می ترسم یادم برود صفحه گوشیم را باز می کنم از تابلو، کوچه، از خیابان عکس می گیرم ، دوباره داخلِ کوچه می روم و آخرین عکس را از درِ خانه اش می گیرم. می آیم سرِ خیابان، دستم را تکان می دهم. تاکسی زرد رنگی جلویم ترمز می زند می خواهم زودتر به خانه برسم می خواهم زودتر طرحم را رویِ کاغذ پیاده کنم. می خواهم زودتر هفته ی دیگر بشود و نقاشی کامل شده ام را بفرستم جشنواره وقت زیادیِ نمانده. چشم هایم را می بندم و سرم را به پشتی صندلی ماشین تکیه می دهم.
***
ایستاده ام همان جایی که تقریبا 3 ماه پیش ایستاده بودم. یک قاب و یک عصا منبت کاری شده که پدر سازنده اش را در آوردم تا آنطوری شد که من دلم بخواهد زیرِ بغل زدم. از خیابان رد می شوم. قاب را جلویِ پایم روی زمین می گذارم گوشی ام را از کیفم در می آورم از توی گالری گوشی عکس هایی که از کوچه و درِ خانهِ پیرزن گرفتم نگاه می کنم. اسم تابلو را می خوانم بله خودش هست، خب خیالم راحت شد درست آمدم. گوشی را می اندازم تویِ کیفم، قاب را از روی زمین بر می دارم و واردِ کوچه می شوم، بوی پاییز پیچیده توی هوا دستم را روی زنگ می گذارم. فشار می دهم. یک بار دو بار بعد به در ضربه می زنم. دستم خسته می شود هر چه دارم می گذارم روی زمین دستم را رویِ زنگ فشار می دهم. درِ خانه بغلی باز می شود
_ با کی کار داری دختر خانوم؟
به شنیدن صدا بر می گردم. زنِ جوانی مرا مخاطب قرار داده
_ با خانومی که تو این خونه زندگی می کنند
_ نسبتی باهش داری؟
_ نه
_ پس چی ؟
دوباره دستم را می گذارم رویِ زنگ
_ باید به خودشون بگم
سرش را تکان می دهد
_ حاج خانوم بلاخره رفت پیش پسرش
دستم را از رویِ زنگ بر می دارم، چیزی توی دلم فرو می ریزد.
مگه پسرشون کجاس؟
_ 30 سال بیشتره که پسرش مفقود الاثر شده آخرین بار زنگ زد که فردا ظهر بر میگرده خونه بعد از اون حاج خانوم 30 ساله که هر روز ظهر سر این خیابون وایمیستاد می گفت بر می گرده حتما بر می گرده تکیه ام را می دهم به دیوار. سرم را به علامت تشکر تکان می دهم. زن در خانه اش را می بندد روی زمین می نشینم و تکیه ام را می دهم به درِ آبی، قاب را از کنارِ در بر میدارم و به در خانه پیرزن تکیه اش می دهم، عصایِ نو را هم می گذارم کنارش به نقاشیِ قاب گرفته ام خیره می شوم: مونالیزایِ من تکیه زده به عصایش و نگاهش به دور دست است و پشت سرش یک کوچه بی انتها. از داخلِ کیفم پاکت کوچکی را در می آورم و جلویِ قاب می گذارم. پشت پاکت را بلند می خوانم
_ نقاشی برگزیده : پیرزنِ آنطرفِ خیابان

از روی زمین بلند می شوم کیفم را سر شانه ام می اندازم. زیر لب می گویم کاش فقط یک بار دیگر شما را می دیدم. چند قدمی عقب عقب می روم می ایستم به نقاشی ام نگاه می کنم انگار باد چادرِ پیرزنِ توی نقاشیم را به بازی گرفته و پایین پیراهنِ گلدارش را، بوی خوش گل های صحرایی به مشام می رسد.

انتهای پیام/ 121

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار