دخترم را تا ده روز زهرا صدا میکردیم
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، کتاب «جادههای ناتمام» ائلین جلد از مجموعه «همسران» است که به شرح خاطرات «خدیجه بشردوست» همسر سردار «محمدعلی جعفری» معروف به «عزیز جعفری» میپردازد، این کتاب که به قلم «محبوبه عزیزی» به نگارش درآمده است توسط انتشارت «مرز و بوم» منتشر شده است.

نگاه به جنگ تحمیلی از زاویه دید همسران رزمندگان و فرماندهان جنگ میتواند دریچههای تازهای به سوی دفاع مقدس و زوایای پنهان باز کند. نویسنده در مقدمه «جادههای ناتمام» آورده است:
«جادههای ناتمام» خاطرات همسر یک فرمانده است و از زبان او گفته میشود؛ روایتی زنانه که نکات مهم زندگی مشترکشان را در دل جنگ بیان میکند و به خوبی میتواند چهره انسانی و صادقانهای از لایههای پنهان جنگ در زندگی فرماندهان را برای ما بگوید. قرار نیست در این خاطرات از صحنههای نبرد گفته شود. آنها رنجی را که در این سالها کنارمردانشان در جنگ کشیدهاند، برای ما بگویند تا سهم زنان را در این دفاع بزرگ نشان بدهند.» به همین دلیل قصد داریم تا در چند شماره بخشهایی از این کتاب را منتشر کنیم که قسمت یازدهم آن را در ادامه میخوانید:
نامش را از قرآن گرفتیم
نزدیک زایمانم، همراه غلامحسین و روشن خانوم و حسن با قطار آمدیم تهران بدون عزیز آقا سختم بود از تهران ماشین گرفتیم برای بابلسر ساعتهای طولانی سفر با قطار و ماشین خستهام میکرد وقتی رسیدیم بابلسر یک روز تمام خسته و کوفته بودم. مادرم مرتب به من میرسید و غذاهای مقوی برایم درست میکرد ننه آقا هم دائم قربان صدقه خودم و بچهام میرفت غلامحسین میرفت خانه پدر روشن خانم حسن هم که ذوق مرا میکرد. سعی میکرد هر طور میتواند کمکم باشد و از کنارم تکان نمیخورد.
پدرم ماشین نداشت بابلسر هم بیمارستانی برای زایمان نبود باید ۱۸ کیلومتر تا بابل میرفتیم آقای میرباقری که میدانست همسرم منطقه است سپرده بود هر وقت مشکلی پیش آمد شب یا نصف شب صدایشان کنیم مرا برسانند بیمارستان نیمههای همان شب دردم گرفت اول حسن متوجه حالم شد بقیه را بیدار کرد و خودش نردبانی را که توی حیاط پای دیوار بود گذاشت و مثل همیشه بالا رفت و آقای میرباقری را صدا کرد آنها هم آمدند و راه افتادیم ۱۸ کیلومتر تا بابل درد کشیدم یک کیلومتر هم توی شهر تا بیمارستان شهید شفا یحیی نژاد. حدود ساعت نه صبح بود که فارغ شدم.؛ بچه دختر بود چون بیمارستان دولتی بود تا بعد از ظهر بیشتر مرا نگه نداشتند و مرخصم کردند برگشتیم خانه به آقا عزیز که خبر دادیم خوشحال شد و گفت چند روز دیگر میآید.
یک روز که گذشت بچه زرد میگرفت او را به بیمارستان کودکان محمد امین بابلسر بردیم آنجا بستریش کردند فردا که مرخصش کردند دیدیم زردیش خوب نشده رفتیم بیمارستان دیگری آنجا نوزادمان را بستری کردند باز هم خوب نشد یک بار هم بردیم بیمارستان فریدون کنار بچه دو سه روز بیمارستان بود تا زردیش کم شد در این فاصله آقا عزیز با تویوتا آمد.
دوست داشتن زودتر برای دخترم اسم بگذارم بزرگترها میگفتند اگر بچه دختر باشد باید ۱۰ روز اول او را زهرا یا فاطمه صدا کنید برای همین من و عزیز لای قرآن را باز کردیم اسم بتول آمد با همین اسم برایش شناسنامه گرفتیم ولی ۱۰ روز اول زهرا صدایش کردیم آقا عزیز وقت خیالش از من و بتول راحت شد برگشت اهواز.
انتهای پیام/ 161


