«میانداری» بابا در هیئت سینه زنان بزرگترین افتخار دنیا
به گزارش گروه فرهنگ دفاعپرس، جانبازان سند گویای دفاع مقدس هستند که خاطرات آنها دریچهای است به روی زوایای پیدا و پنهان هشت سال دفاع مقدس. خاطراتی که انعکاس و مرور و بازخوانی آنها نوعی تبیین است که باید نسبت به انتشار و ضریب دادن آن بخصوص در فضای مجازی اهتمام ویژه داشت.

به همین منظور در سلسله یادداشتهایی به مرور خاطرات «غلامحسین صفایی» جانباز دفاع مقدس میپردازیم. این یادداشتهای خلاصهای است از کتاب «آرام نگیریم» که شامل خاطرات این جانباز دفاع مقدس است که به کوشش گلستان جعفریان گردآورب و تدوین شده است. قسمت اول این مجموعه را در ادامه میخوانید:
در آغاز راه
اسم من غلامحسین است، پدر و مادرم به عشق امام حسین (ع) و ارادات به ایشان نام مرا غلام امام حسین نهادند، که گاه مرا این نام متحول میکند و اشکم را جاری مینماید، رحمت خداوند بر آنها که این نام را برایم انتخاب کردند. روستا زادهام. در یکی از دهات بخش طرقبه به نام دهبار به دنیا آمدهام. دهبار در منطقهای ییلاقی در پناه کوه و در دل درختهای بلند سپیدار، سرسبز و زیبا رخ نمایی میکند. از نظر موقعیت جغرافیایی در حومهی شهرستان مشهد، به فاصلهی ۱۴ کیلومتر از شهر طرقبه در دامنهی رشته کوههای بینالود قرار گرفته است.
روستای من به طبیعت زیبا و بکر و آب و هوایی خنک و کوهستانی معروف بوده و هست؛ آب خوش طعم و اکسیژن فراوان! از بچگی بوی روستا را دوست داشتم. باد که میآمد اول از شاخههای بلند و کشیدهی درختهای سپیدار میگذشت، بعد کمی پایینتر لابه لای برگهای پهن و شاخههای ضخیم گردو میپیچید و دست آخر برگهای کوچک و جوان آلبالو را نوازش میکرد و با بوی بابونه و کاکوتی مشام را نوازش میداد. مردم دهبار شهرت داشتند به خونگرمی و بانشاطی، مهمان نوازی و صمیمیت! آن سالها از آمار روستا اطلاع دقیقی ندارم، اما حالا حدود ۱۴۰ خانوار، ساکن روستا هستند. روستا ۱۸ شهید و تعداد زیادی جانباز قطع نخاع و مجروحیتهای دیگر تقدیم انقلاب کرده است. اگر در زمان کودکی من، دهبار را به طبیعت و درختهای سپیدارش میشناختند، حالا بسیاری دهبار را به شهدا و فرزندان جانبازش میشناسند.
برای رسیدن به دهبار باید بعد از گذر از شهر طرقبه به سمت جاغرق از اولین سه راهی؛ به سمت روستای طرقدر گذشت، پس از رسیدن به دو راهی دهبار - کلاته آهن مسیر سمت راست را انتخاب و بعد از طی مسیری زیبا و کوهستانی به روستای دهبار رسید. منبع درآمد اهالی روستا فروش محصولات کشاورزی است که اکثراً حاصل از باغداری است. درختهای گیلاس، آلبالو، زردآلو، آلو، سیب، گردو در هر فصل با میوه هایشان سیمای روستا را چراغانی میکنند. مناظری که در ایام کودکی چشم نوازِ لحظات تلخ و شیرین زندگیام بودند. من تنها پسر و نازدانه! خانواده بعد از پنج دختر به دنیا آمدم. خاطرم خیلی برای پدر و مادرم عزیز بود، نه این که تفاوتی بین من و خواهرهایم بگذارند، اما این تنها فرزند پسر بودن، امتیازی برای من بود که رفیق و همراه پدرم بشوم. بابا شب و روز رهایم نمیکرد.
دردانه اش حسابی در دلش جا باز کرده بود. سر به راه و مهربان، همواره مثل سایه پیِ پدر بودم. هر جا که میرفت مرا هم همراه میبرد. بابا مرد خدا بود، مذهبی و دوستدار اهل بیت. بیشتر از همه جا مسجد را دوست داشت. همهی مراسم و برنامههای مسجد را، از نماز جماعت تا هیئت عزاداری، خودش برگزار میکرد. تمام وقتش به رتق و فتق امور مسجد میگذشت. بابا یار مسجد بود، من هم که یار بابا بودم، مثل او یار مسجد شدم. این لطف پنهانی خدا بود که شامل حال من شده بود. تصاویری از کودکی و مسجد هنوز در خاطرم مانده است.
سپیدهی صبح پیش از آنکه کسی بیدار شود، همراه بابا به مسجد میرفتم. با صدای الله اکبر اذان گو، اهالی روستا یکی یکی پیدایشان میشد. سلامی میکردند و سری تکان میدادند و به طرف حوض مسجد میرفتند. وضو میگرفتند و به انتظار آمدن پیش نماز مسجد مینشستند. آقا که میآمد همه به نماز میایستادند. من چشمم به بابا بود. خواب و بیدار قامتش را دنبال میکردم. هوا آن وقت روز همیشه خنک بود. خنکی هوا با صدای مکبر مسجد قاطی میشد و به دلم مینشست. ظهر است. معروفترین ظهر عالم، عاشورا! در حیاط مسجد تکیه دادهام به درخت چناری که سیاه پوش شده است. بوی قیمه و هیزم میآید. چشم انتظار هیئت روستا هستم که کوچه پس کوچههای ده را سینه زنان طی کنند و به مسجد برسند. در پیچ کوچه بابا را میبینم که میان هیئت ایستاده است؛ بهش میگویند «میان دار». نفس میکشم بوی خاک نم خورده به مشامم میرسد.
شب است. شب قدر، بزرگترین شب سال رسیده است. مردم روستا به روال مرسوم، بیدارند. تک تک یا گروه گروه به مسجد آمدهاند. بابا کنار سماور ایستاده و به پیرمردی با ریشهای سفید چیزی میگوید. پیرمرد لبخند میزند و دست بابا را میفشارد. بابا صدایم میزند. پیرمرد را نشانم میدهد: «هر وقت کربلایی گفت پشت سرش میروی داخل و قندان قند را تعارف میکنی.» ذوق دارم. انگار بزرگترین مأموریت عالم را به من سپردهاند. همان جا دم در میایستم، چشمم به کربلایی است و گوشم به صدای روضه خوان. روضهی ضربت خوردن امام علی (ع) را میخواند، صدای گریهی زنها سوار بر باد در کوچههای روستا میپیچد.
مادرم میگفت آن سالها بابا در ده برای خودش اسم و رسمی داشته است. در طبقهی پایین خانه مان در ده، بابا یک مغازه داشت و به جز مغازه داری کارهای دیگر هم انجام میداد. درختهای سپیدار یا ... را که مردم میخواستند، بیندازند، بابا میخرید و درختها را برای فروش به مشهد میبرد و از این کار سود خوبی هم عایدش میشد. آن طور که مادر تعریف میکرد بابا در ابتدای جوانی اش مرد متمکنی بوده و ما آن وقتها از نظر مالی در موقعیت نسبتاً خوبی بودیم.
مکه رفتن بابا را به خاطر ندارم. شنیدهام که بابا در کودکی من به سفر خانهی خدا میرود و با این سفر زندگی ما وارد فصل جدیدی میشود؛ فصل فقر! فصلی که از کودکی تا نوجوانی من طول کشید و همهی زندگی ما را تحت تأثیر قرار داد. در حقیقت وقتی بابا در سفر مکه بود، یکی از اقوام به منظور بازسازی، خانهی ما را خراب میکند و برای همین بازسازی مقدار زیادی بابا بدهکار میشود. برای فرار از گرفتاری بدهکاری به مردم، بابا در نهایت خانه و مغازه را میفروشد و تقریباً هر چه را که دارد، از دست میدهد.
انتهای پیام/ 161


