بازخوانی «آرام نگیریم»/ ۲

سنگینی کار و تلخی سفره خالی را هنوز از یاد نبرده‌ام

مشکلات و دشواری‌های خانه و فشار‌های طاقت فرسای کارگاه، آن چنان زندگی را دشوار کرده بود که هنوز بعد از گذشت سال‌های طولانی، سنگینی اش را بر وجودم احساس می‌کنم. روز‌ها با شوق، در وقت کوتاه ناهار با عجله از کارگاه به سمت خانه می‌رفتیم و با سفره‌ی بدون غذا مواجه می‌شدیم. شب‌ها که از کار برمی‌گشتم همه‌ی فکرم غذای شب خانواده بود و این که آیا امشب می‌توانم غذایی درست کنم.
کد خبر: ۷۹۹۶۷۷
تاریخ انتشار: ۲۳ آذر ۱۴۰۴ - ۱۶:۰۴ - 14December 2025

به گزارش گروه فرهنگ دفاع‌پرس، جانبازان سند گویای دفاع مقدس هستند که خاطرات آنها دریچه‌ای است به روی زوایای پیدا و پنهان هشت سال دفاع مقدس. خاطراتی که انعکاس و مرور و بازخوانی آنها نوعی تبیین است که باید نسبت به انتشار و ضریب دادن آن بخصوص در فضای مجازی اهتمام ویژه داشت.

سنگینی کار و تلخی سفره خالی را هنوز از یاد نبرده‌ام

به همین منظور در سلسله یادداشت‌هایی به مرور خاطرات «غلامحسین صفایی» جانباز دفاع مقدس می‌پردازیم. این یادداشت‌های خلاصه‌ای است از کتاب «آرام نگیریم» که شامل خاطرات این جانباز دفاع مقدس است که به کوشش گلستان جعفریان گردآورب و تدوین شده است. قسمت دوم این مجموعه را در ادامه می‌خوانید:

از کار سخت تا سفره خالی

اجاره نشین شدیم. پدربزرگ مادری‌ام خانه‌ای وقفی در اختیار داشت که به آنجا رفتیم و فقر برای سال ها، ما را در همان خانه ماندگار کرد. حالا برادری داشتم که همبازی‌ام بود. در آن خانه من به مدرسه رفتم. تحصیل را با فقر شدید شروع کردم. آن روز‌ها بیشترین فشار روی شانه‌های بابا بود. من که کودکی هفت ساله بودم، می‌دانستم شرایطمان عوض شده، دستمان تنگ است و خیلی از کار‌ها را نمی‌توانیم انجام بدهیم. البته در محیط روستا این شرایط خیلی هم مشخص نبود و اذیت مان نمی‌کرد. بابا و مادر بودند، که رنج می‌بردند و هیچ نمی‌گفتند. در مدرسه درسم خوب بود. نمره‌های خوبی می‌گرفتم. شاگرد زرنگی بودم و بابتش تشویق می‌شدم. مدرسه را دوست داشتم. فقر شانه‌های بابا را خم کرده بود، خسته و در هم شکسته شده بود. بابا به یکباره همه چیزش را از دست داده بود و انگار زمانه هم قرار نبود فرصت مجددی به او بدهد.

چهارم دبستان بودم که خبر مرگ برادر بابا به او رسید و او را که نتوانسته بود، زیر بار فقر کمر راست کند، در هم شکست. جسم بابا که خسته از حل و فصل مشکلات زندگی بود، تاب مرگ برادرش را نداشت، بابا پس از این مصیبت سکته مغزی کرد و از کار افتاد و در اثر سکته یک طرف بدن بابا فلج شد. من و برادرم، به یکباره از دنیای کودکی جدا و وارد عالم بزرگسالی شدیم. غم از کار افتادن عزیزترین فرد زندگی مان ما را بزرگ کرد. باید کار می‌کردیم. پدر تنها نان آور خانه، حالا گوشه‌ی مریض خانه افتاده بود. خرج درمانش زیاد بود و ما هم که پولی نداشتیم، کسی را هم نداشتیم، تک و تنها مانده بودیم. به ناچار خرج درمان پدر را قرض کردیم و برای ادای قرض مدرسه را رها کردیم و دو برادر، مسئول تأمین معاش خانواده‌ی هشت نفری مان شدیم. بهتر است بگویم دست تقدیر ما را از مدرسه رهانده بود. همچون دو پرنده‌ی کوچک به جبر از باغ علم راهی قفس قالیباف خانه شدیم.

مادر بسیار ناراحت بود و دلخور از زمانه. همسایه‌ها مادر را دلداری می‌دادند، که این کار خوب است و بچه‌ها برای خودشان هنری یاد می‌گیرند و همین هنر در بزرگی به کارشان می‌آید و بعد از دوسال سختی برای خودشان استاد کار می‌شوند. مادر دلش راضی نبود، اما چاره‌ای نداشت. پس کوتاه آمد و قرار شد ما به کارگاه قالیبافی برویم. در ابتدا اصلاً باور نمی‌کردیم و در اضطراب عجیبی بسر می‌بردیم، تقریباً هر شب به گونه‌ای بحث آن مطرح می‌شد. از طرح این مسئله رنج می‌بردم، اما در سکوت معنی داری فقط وش شنونده بودم. بالاخره در یکی از شب‌های تابستان زیر نور چراغ گردسوز که همه دور هم نشسته بودیم، پدر و مادرم به نتیجه‌ی قطعی رسیدند که چاره‌ای جز رفتن من و برادرم به کارگاه قالیبافی نیست، و لذا با این تصمیم سخت‌ترین ایام زندگی نوجوانی را آغاز کردیم.

صاحب کارگاه قالیبافی برای بستن قرارداد به منزل ما آمد، من و برادرم در گوشه‌ای از اتاق زانوی غم بغل گرفته و متحیّرانه تسلیم امر پدر و مادر بودیم، به تعریف‌های صاحب کارگاه از کار قالیبافی و شرایط کاری در این حرفه و تأثیرگذاری بر زندگی و آینده مان گوش دادیم. صحبت‌های صاحب کارگاه همچون پُتکی بر سر ما فرود می‌آمد و هر چه به نتیجه‌ی قطعی نزدیک‌تر می‌شدیم، ترس و غم وجودمان را سرشار می‌کرد، آرام آرام اشک در چشم مان حلقه زد و از اعماق وجودمان او را نفرین می‌کردیم. به هر حال با تعریف و تمجید‌های صاحب کارگاه در بی فایده خواندن درس در روستا و این که بچه‌ها می‌توانند سال دیگر درس بخوانند و حرف‌هایی از این قبیل، دل پدر و مادر نرم شد و برای نوشتن قرارداد دو ساله من و برادرم به منظور کار در کارگاه رضایت دادند.

صاحب کارگاه کاغذی که از قبل پیش بینی آن را کرده بود، بیرون آورد و شروع به نوشتن قرارداد کرد. بندبند پیش رفت و نهایتاً طبق قرارداد، به مدت دو سال (بدون تعطیلی) از قراری سالی هزار و دویست تومان، من و برادرم همچون برده‌ای در اختیار صاحب کار قرار گرفتیم؛ تا بدون کوچک‌ترین اعتراضی دوران نوجوانی خود را در سخت‌ترین شرایط ممکن، مانند یک مرد کامل زیر دست فرد جبار همچون برده‌ای صبح تا پاسی از شب برای کار اجیر شدیم. در این دو سال ما حق نداشتیم کارمان را ترک کنیم یا در جای دیگری مشغول به کار شویم. صاحب اختیارمان صاحب کارگاه بود. اسیر قالیباف خانه بودیم.

کار در کارگاه ساعتی نداشت، مثلاً نمی‌گفتند هشت صبح تا چهار بعد از ظهر ساعت کاری است. استاد و شاگرد موظف بودیم، تا هر وقت که کارمان طول بکشد و (به اصطلاح قالیباف ها) یک مقات بافته شود در کارگاه بمانیم. به همین دلیل استاد و شاگرد هر دو در عذاب بودند و استادکار‌ها که زورشان به شاگرد‌ها می‌چربید، بیشتر وقت‌ها سهم کاری خودشان را هم به گردن بچه شاگرد‌های بی زبان می‌انداختند. گاه پیش می‌آمد که تا نیمه‌های شب کار تمام نمی‌شد و ما از قالیباف خانه خلاصی نداشتیم. این «گاه» که می‌گویم شامل اکثر اوقات می‌شد، شب از نیمه گذشته بود که ما با تن‌های خسته و رنجور از کار آزاد می‌شدیم.

فضای کارگاه نیمه تاریک بود. معمولاً چند پله می‌خورد و در زیرزمین قرار داشت. بچه ها، پیش از آفتاب خواب آلود و دمق وارد کارگاه می‌شدند و معمولاً تا سه ساعت از شب گذشته از کارگاه بیرون نمی‌آمدند. تنها چیز زیبای درون کارگاه کلاف‌های رنگ و نقشه‌ی قالی‌های نیمه بافته‌ی بر دار بود. همه چیز در قالیباف خانه تاریک و ترسناک و غم زده بود. بچه‌ها معمولاً از فشار کار روزانه رنجور بودند و با صورت‌های رنگ پریده و تن‌های صدمه دیده و با صدای سرفه‌های خشکِ گاه و بیگاهشان همچون شبحی در کارگاه مشغول به کار می‌شدند.

من و برادرم نیز به مدت طولانی مجبور به تحمل این شکنجه‌ها بودیم، واقعاً روز‌های فوق العاده سختی بود، زیرا غیر دشواری کار طاقت فرسای کارگاه، که انگار تمامی نداشت، تنگدستی و فقر ناشی از بیماری بابا سختی‌های زیادی برایمان پیش می‌آورد. مادرم ناگریز بود که برای درمان‌های دوره‌ای، بابا را هر چند وقت یکبار به مشهد ببرد، و این امر موجب بدون سرپرست شدن خانواده می‌شد. به این سبب، مشکلات زندگی من و خواهران و برادرانم در نبود مادر صد چندان می‌شد و شب‌ها و روز‌های فراوانی را فقط با خوردن نان و گاه بدون صرف غذایی گرم، با تنی خسته و رنجور از کارِ طاقت فرسای روزانه، شب‌ها سر بر بالین می‌گذاشتیم.

آن روز‌ها نانوایی در روستا نبود که اگر می‌بود ما پولی برای خرید نان نداشتیم. هر خانواده اول سال آرد مورد نیاز خود را خریداری کرده و با تنوری که داخل خانه داشتند، هر چند روز یک بار خمیر را آماده کرده و خانم نانوای محل را خبر می‌کردند و با دادن دو عدد نان، به عنوان دستمزد، نانوا چند تنور نان می‌پخت. نان‌ها را در صندوقی که مخصوص نگهداری نان بود می‌گذاشتند و تا چند روز استفاده می‌کردند.

در همین روز‌هایی که مادرم نبود، نان موجود در صندوق تمام شد. روز اول خواهرم را برای گرفتن نان قرضی درب خانه همسایه فرستادیم و او با چند قرص نان آمد، روز بعد هم به همین منوال، ولی در روز سوم همسایه با بهانه‌های مختلف از دادن نان امتناع کرده بود، اینکه تا پخت نکنیم نان نداریم و امروز هم وقت نمی‌کنیم نان بپزیم و حرف‌هایی از این قبیل. خواهرم غمگین و دل شکسته به خانه برگشت و گفت: «نان ندادن.» از او خواستم به درب خانه‌ی همسایه دیگر برود و نان بگیرد. البته می‌دانستم که ادامه‌ی این وضعیت غیر ممکن است؛ بنابراین با کمک یکی از اقوام پس از تهیه‌ی خمیر، خانم نانوا را خبر کردم تا برایمان نان بپزد.

مشکلات و دشواری‌های خانه و فشار‌های طاقت فرسای کارگاه، آن چنان زندگی را دشوار کرده بود که هنوز بعد از گذشت سال‌های طولانی، سنگینی اش را بر وجودم احساس می‌کنم. البته سختی کار کارگاه نه فقط برای من، بلکه برای دیگران هم غیر قابل تحمل بود، و همه برای زمان رفتن به ناهار لحظه شماری می‌کردیم. روز‌ها با شوق، در وقت کوتاه ناهار با عجله از کارگاه به سمت خانه می‌رفتیم و با سفره‌ی بدون غذا مواجه می‌شدیم. تنها کمی نان، غذای من و خواهران و برادرانم بود. شب‌ها که از کار برمی گشتم همه‌ی فکرم غذای شب خانواده بود و این که آیا امشب می‌توانم غذایی درست کنم یا باید با گرسنگی و یا مقداری نان خشک سر بر بالین بگذارم و هر شب با مشاهده‌ی چشمان اشکبار خواهران و برادرانم و یک دنیا غصه و غم به رختخواب بروم.

انتهای پیام/ 161

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار