آرام نگیریم

آرام نگیریم
بازخوانی «آرام نگیریم» / ۵

رضایت پدر و مادر برکت زندگی من بود

مراسم عقدمان ساده و مختصر بود و به یُمن گرمای حضور پدر و مادرم و یکدلی خانواده به خوبی برگزار شد. در تمام مدت مراسم، به فکر برنامه ریزی برای آینده و خوشحالی خانواده‌ام بودم. مسئولیتم سنگین‌تر شده بود، اما این وصلت رونق بسیاری به زندگی‌ام داد. می‌دانستم این برکت و صفا را از رضایت و شادمانی پدر و مادرم دارم. با هم بودن و تلاش گروهی ما موجب برکت مال و آرامش قلبی همگی ما شده بود.
کد خبر: ۸۰۰۹۴۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۹

بازخوانی «آرام نگیریم»/ ۴

داشتن کارگاه قالیبافی همه رویای نوجوانی من بود

با خود اندیشیدم حال که مجبورم در غربت به سر برم، بهتر است دنبال کارگاه مستقلی باشم می‌دانستم اگر بتوانم لوازم دو دستگاه را فراهم کنم، با قیمت پایین دستمزد کارگر در آن دیار، زود می‌شود سر و سامان بگیرم؛ اما راه اندازی کارگاه مستقل پول زیادی می‌خواست که ما نداشتیم. باید همت می‌کردم.
کد خبر: ۸۰۰۱۶۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۵

بازخوانی «آرام نگیریم»/ ۳

شجاعت مادرم دل همه بچه‌ها را شاد کرد

از آنجا که مادرم از خانواده‌ی سادات بود و افراد روستا احترامش را داشتند، استاد جرئت نکرد اعتراضی بکند، بعد از آن اتفاق و شجاعت و جسارتی که مادرم در دفاع از بچه‌هایش نشان داد، دل همه‌ شاگرد‌ها را شاد کرد، صاحب کارگاه که ماجرا را شنید، برادرم را به کارگاه دیگری انتقال داد و او را به دست استاد دیگری سپرد. اما این جابه جایی کمک چندانی به برادرم نکرد، چون ساختار کارگاه و استاد و شاگرد همیشه این طور بود.
کد خبر: ۷۹۹۸۸۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۴

بازخوانی «آرام نگیریم»/ ۲

سنگینی کار و تلخی سفره خالی را هنوز از یاد نبرده‌ام

مشکلات و دشواری‌های خانه و فشار‌های طاقت فرسای کارگاه، آن چنان زندگی را دشوار کرده بود که هنوز بعد از گذشت سال‌های طولانی، سنگینی اش را بر وجودم احساس می‌کنم. روز‌ها با شوق، در وقت کوتاه ناهار با عجله از کارگاه به سمت خانه می‌رفتیم و با سفره‌ی بدون غذا مواجه می‌شدیم. شب‌ها که از کار برمی‌گشتم همه‌ی فکرم غذای شب خانواده بود و این که آیا امشب می‌توانم غذایی درست کنم.
کد خبر: ۷۹۹۶۷۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۳

بازخوانی «آرام نگیریم» / ۱

«میان‌داری» بابا در هیئت سینه زنان بزرگترین افتخار دنیا

ظهر است. معروف‌ترین ظهر عالم، عاشورا! در حیاط مسجد تکیه داده‌ام به درخت چناری که سیاه پوش شده است. بوی قیمه و هیزم می‌آید. چشم انتظار هیئت روستا هستم که کوچه پس کوچه‌های ده را سینه زنان طی کنند و به مسجد برسند. در پیچ کوچه بابا را می‌بینم که میان هیئت ایستاده است؛ بهش می‌گویند «میان دار». نفس می‌کشم بوی خاک نم خورده به مشامم می‌رسد.
کد خبر: ۷۹۹۴۹۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۲۲

پربیننده ها