رضایت پدر و مادر برکت زندگی من بود
به گزارش گروه فرهنگ دفاعپرس، جانبازان سند گویای دفاع مقدس هستند که خاطرات آنها دریچهای است به روی زوایای پیدا و پنهان هشت سال دفاع مقدس. خاطراتی که انعکاس و مرور و بازخوانی آنها نوعی تبیین است که باید نسبت به انتشار و ضریب دادن آن بخصوص در فضای مجازی اهتمام ویژه داشت.

به همین منظور در سلسله یادداشتهایی به مرور خاطرات «غلامحسین صفایی» جانباز دفاع مقدس میپردازیم. این یادداشتهای خلاصهای است از کتاب «آرام نگیریم» که شامل خاطرات این جانباز دفاع مقدس است که به کوشش گلستان جعفریان گردآورب و تدوین شده است. قسمت سوم این مجموعه را در ادامه میخوانید:
شکستهایی که بوی موفقیت میداد
به فکر دایرکردن کارگاهی در کنار خانواده افتادم؛ لذا آهسته آهسته خانواده را متوجه کردم، چون نمیشد بیشتر از این دلواپس نگهشان داشت؛ لذا دل به دریا زدم و با خودم گفتم: «مرگ یک بار شیون هم یک بار؟!» یک شب که همهی خانواده دور هم جمع بودند، ماجرا را با شرمندگی بسیار تعریف کردم. با کمال محبت پدر، مادر و خواهرها و برادرها دلداریام دادند. مادر که بیشتر از همه نگران جسم و روح من بود. میگفت: «نگران نباش ما بار اولی نیست که طعم شکست را میچشیم، با امید به خدا دوباره روی پا بلند میشی. جوانی و بهترین سرمایه جوانی و هنر توست.» پدر هم با صبر مثال زدنی اش میگفت: «امیدت به خدا باشه، الخیر فی ما وقع، حتماً خیریتی در کار بوده.» با لبخند به من نگاه میکرد و میگفت: «این یک تجربه بود، در آینده همین تجربهها به کارت میاد.» واقعاً پشتم به مهربانی شان گرم بود. جسم بیمار پدر را در آغوش گرفتم و دستش را بوسیدم و گفتم: «ببخشید کم دقتی کردم، ان شاءالله زیان وارده رو جبران میکنم.» مادر همیشه غم نهفتهی درون سینه و اشک هایش را از من پنهان میکرد.
بدهی و طعم تلخ شکست از یک سو و نگاههای نگران خانواده از سوی دیگر بر شانه هایم سنگینی میکرد؛ و روزها و شبهای زیادی در بهت اتفاق پیش آمده سرگردان بودم، اما همه و به خصوص مادرم خوشحال بودند که دوباره کنار هم جمع شده بودیم. با همهی وجود احساس میکردم که مادر حواسش به من است و نمیخواهد این شکست پشت نان آور خانه را بشکند، چون پس از مریضی پدر، مادر به من تکیه کرده بود. از مراقبتهای مادر و ذکر دایم لبش که میخواند و به سمتم فوت میکرد حال او را میفهمیدم او میگفت: «می ترسم تو رو چشم کنن.» صبح و شب اسپند دور سرم میچرخاند، و دود میکرد. او در هر فرصتی میگفت: «بیا دامادت کنم، دیگه وقت این شده که زن بگیری اینطوری دلت گرم میشه و با امید و انرژی بیشتری به کار و کسبت میچسبی و سر و سامان میگیری؛ و خدا روزی ات را زیاد میکنه.»
به پشتوانهی خانوادهی مهربانی که داشتم، گذر زمان تلخی شکست را کم کرد. با خود گفتم که باید این شکست را جبران کنم، و هنری که این سالها کسب کرده بودم و برایم همچون سرمایهای گران بها بود باید بهره میبردم و از آن استفاده میکردم. نوزده سال داشتم، اما به لطف سختیهای روزگار مرد شده بودم. سخت کوش بار آمده بودم و آمادهی مبارزه با اتفاقهای جدید و رو به رو شدن با امتحانهای روزگار! بعد از، از تعطیلی کارگاه در روستای کچلانلو سعی داشتم دوباره در دهبار کارم را راه اندازی کنم. پشتم به همراهی خانواده گرم بود. آنچه در کچلانلو مانده بود را فروختم و با پولی که به دست آورده بودم مقداری وسایل قالیبافی برای راه اندازی کارگاهی جدید در دهبار خریدم. مادر مصمم بود مرا داماد کند. کسی را هم نشان کرده بود، دخترعمویش را! او اولین کاندید و تنها کاندیدای مورد نظر مادر بود. دختر را حسابی پسندیده بود و مهرش را به دل داشت. هر وقت دور هم جمع میشدیم مادر حرفی دربارهی دخترعمو میزد و با کلی تعریف میگفت: «دیگه وقتش رسیده که برات آستین بالا بزنم.»
من چندان راغب نبودم. خاطرم هست هر بار که مادر حرف دخترعمویش را میزد، ناراضی بودم. نبود شغل و درآمد کافی نگرانم کرده بود. اما مادر به هر بهانه دربارهی ازدواج و سر و سامان گرفتن من حرف میزد و یقین داشت که این کار تنها با وصلت با دخترعمو انجام میشود. علاقهی شدیدی به مادرم داشتم، دلخوری اش را نمیتوانستم ببینم. سختی زیادی برای ما کشیده بود و هر چه میگفت با جان و دل میپذیرفتم و هر چه میخواست بدون تعلل برایش فراهم میکردم. درخواستش را برای دامادشدن، چندباری با بهانهی راه اندازی کارگاه جدید، رد کردم. اما بالاخره مقابلش تاب نیاوردم و تسلیم امرش شدم. واقعاً توان گفتن نه به او را نداشتم. دخترعموی مادرم، زهرا خانم، هجده سال داشت. دختر سیدهی مذهبی و نجیبی بود. مادرم میگفت: «به تو علاقه منده.» خودم هم از رفتار و نگاه هایش کم وبیش این را فهمیده بودم. یادم هست خیلی کوتاه با یکدیگر صحبت کردیم. من گفتم: «باید احترام پدر و مادرم رو داشته باشی، آنها خیلی برای من زحمت کشیدن. درب خانهی ما به روی همه بازه و ما زیاد برایمان مهمان میاد.» زهرا خانم فقط گوش کرد بعد تبسم کرد و گفت: «من همهی اینها رو میدونم هر چه شما بگی قبول دارم.»
رفت و آمدها برای مراسم خواستگاری شروع شد. من برای راه اندازی کارگاه در روستای خودمان عزمم را جرم کرده بودم. تصمیم گرفته بودم از صفر شروع کنم، بنابراین در انباری خانه کارگاه قالیبافی دایر کردم. کارگاه البته فقط با یک سقف و چهارتا دیوار راه نمیافتاد، باید وسایلی را هر چند اندک تهیه میکردم. برای تهیهی وسایل به مشهد نزد کاسب خداشناسی رفتم که همیشه با هم معامله میکردیم. شکر خدا هنوز به من اعتماد داشت و نزدش آبرو و اعتبار داشتم. به لطف خدا و اعتبارم وسایل جدید را برای کارگاه تازه خریداری کردم. حالا میتوانستم در انباری کوچک خانه، یک دستگاه قالیبافی سر پا کنم و کارگاه را راه بیندازم. اولین قدم را به سمت رهایی برداشته بودم. این سرآغاز رهایی از رنج فراون و مشقت بسیاری بود که سالها تنِ نحیف را در چنگال خودش فشرده بود. حکم اسیری را داشتم که دوران اسارتش به پایان رسیده است.
دستم خالی بود، قرض هایمان با خرید دستگاه قالیبافی و مواد اولیه زیاد شده بود. همگی چشم به راه اولین محصول و دست رنجمان بودیم. این بار گلهایی که بر دار قالی گره گره بافته میشد، در دلهایمان میشکفت. قرار نبود ما زحمت بکشیم و دیگری نفعش را ببرد. چشم همهی اعضای خانواده روشن به آینده و تنور دلشان گرم از دست رنج خودشان بود. امید به آینده، خانواده را که به سختی روزگار میگذراندند آرام میکرد و مرا بر آن میداشت تا تلاشم را صد چندان کنم. خوشحالی از استقلال و خود اتکایی، تحمل سختیها را آسان و سرپوشی بر ناتوانی مالی این دوران بود.
مادرم شاد از حضور من در کنارش، سرگرم راه اندازی مقدمات ازدواجم بود. بالاخره تاریخ عقد مشخص شد. سرمایهی اندکم صرف راه اندازی کارگاه شده بود، کمی پول قرض کردم و برای خرید وسایل عقد با خانوادهی همسرم. راهی مشهد شدیم. پس از زیارت، با توکل به خدا، با خرید وسایل اندکی به دهبار برگشتیم. همگی برای این وصلت شاد بودند و غبار غم از آسمان خانه مان زدوده شده بود. در روزهای باقیمانده تا مراسم عقدمان، هر یک از افراد خانواده کاری را به عهده گرفته بود تا باری از روی دوشم بردارند و من با انرژی و توان بیشتری وارد مرحلهی جدید زندگی شوم. سخت مشغول کار بودم، دار قالی و گرههایی که در آن به گل مینشستند مرا به آینده امیدوارم میکرد، که بعد از سالها بتوانم زندگی آسان تری برای خانوادهام تدارک ببینم. به روز موعود نزدیک میشدیم،
روز قبل از مراسم عقدکنان برای دعوت عاقد به مشهد رفتم. ظاهراً دیر جنبیده بودم. هر کدام از افراد مورد نظرم برای این امر مشکلی داشتند و نتوانستند همراه من به دهبار بیایند. نگران شده بودم. با یأس به امید یافتن چارهای به روستای طرقدر رفتم. دوستم با خوشحالی از من استقبال کرد و بعد از شنیدن مشکلم پیشنهاد داد پیشِ روحانی محلشان بروم. خدمت روحانی محل رفتم، اما ایشان هم نمیتوانست بیاید. نگران مادر و نوعروسم بودم. برای روحانی محل توضیح دادم که، همسرم و مادرم سادات هستند و من نمیتوانم این دو را ناراحت کنم. خواستم کمکم کند تا مراسم به هم نخورد و آبروریزی نشود. گفتم: «این دو نفر برای من خیلی محترمند، نخواه پیش اینها شرمنده بشم.» روحانی این حرفها را که شنید، نتوانست چیزی بگوید. تسلیم شد با من برای اجرای مراسم عقد به سوی دهبار همراه شد.
مراسم عقدمان ساده و مختصر بود و به یُمن گرمای حضور پدر و مادرم و یکدلی خانواده و اطرافیانمان به خوبی برگزار شد. در تمام مدت مراسم، به فکر برنامه ریزی برای آینده و خوشحالی و شادمانی خانوادهام بودم. مسئولیتم سنگینتر شده بود، اما این وصلت رونق بسیاری به زندگیام داد. میدانستم این برکت و صفا را از رضایت و شادمانی پدر و مادرم دارم. با هم بودن و تلاش گروهی ما موجب برکت مال و آرامش قلبی همگی ما شده بود.
انتهای پیام/ 161


