بازخوانی «آرام نگیریم»/ ۴

داشتن کارگاه قالیبافی همه رویای نوجوانی من بود

با خود اندیشیدم حال که مجبورم در غربت به سر برم، بهتر است دنبال کارگاه مستقلی باشم می‌دانستم اگر بتوانم لوازم دو دستگاه را فراهم کنم، با قیمت پایین دستمزد کارگر در آن دیار، زود می‌شود سر و سامان بگیرم؛ اما راه اندازی کارگاه مستقل پول زیادی می‌خواست که ما نداشتیم. باید همت می‌کردم.
کد خبر: ۸۰۰۱۶۷
تاریخ انتشار: ۲۵ آذر ۱۴۰۴ - ۱۶:۰۱ - 16December 2025

به گزارش گروه فرهنگ دفاع‌پرس، جانبازان سند گویای دفاع مقدس هستند که خاطرات آنها دریچه‌ای است به روی زوایای پیدا و پنهان هشت سال دفاع مقدس. خاطراتی که انعکاس و مرور و بازخوانی آنها نوعی تبیین است که باید نسبت به انتشار و ضریب دادن آن بخصوص در فضای مجازی اهتمام ویژه داشت.

داشتن کارگاه قالیبافی همه رویای نوجوانی من بود

به همین منظور در سلسله یادداشت‌هایی به مرور خاطرات «غلامحسین صفایی» جانباز دفاع مقدس می‌پردازیم. این یادداشت‌های خلاصه‌ای است از کتاب «آرام نگیریم» که شامل خاطرات این جانباز دفاع مقدس است که به کوشش گلستان جعفریان گردآورب و تدوین شده است. قسمت سوم این مجموعه را در ادامه می‌خوانید:

اولین کارگاه قالیبافی من

آن روز‌ها قالیباف خانه، کارگاهی تاریک و نمور بود. واقعاً آجرهایش را با اشک و ناله قالیباف‌ها روی هم گذاشته بودند. پس از این ماجرا، درسی که مادر به استاد داد، در همه کارگاه‌ها نقل محفل همگان شده بود و همین امر موجب شد، استاد‌های دیگر محتاط‌تر رفتار کنند.

دو سال قرارداد با کارگاه به کندی پیش می‌رفت، ساعت‌ها و لحظه‌های طاقت فرسای این دوران، چون سالی بر من و خانواده‌ام می‌گذشت. انگار زمان متوقف شده بود. سختی این دوران و گرفتاری‌های مالی و جسمی ناشی از آن لبخند را از چهرهی من، خواهران و برادرانم گرفته بود.

وقتی قرارداد ما با آن کارگاه قالیبافی به تمام رسید و آزاد شدیم، من وارد شانزده سالگی شده و به حساب خودم و خانواده‌ام برای خودم مردی شده بودم. با خودم می‌گفتم، دیگر دوران سختی و شکنجه تمام شده و زمان راحتی برای خود و خانواده‌ام در زندگی رسیده است. اما زندگی برنامه دیگری برای من داشت. پیشنهاد یکی از دوستانم را چشم بسته و بدون مطالعه پذیرفتم و دوباره در چاه افتادم.

برای تبحر در کار از کارگاه‌های دیگر پیشنهاد کار داشتم. کارم خوب بود و بیشتر کارگاه‌ها می‌خواستند به عنوان استادکار با من قرارداد ببندند. هیجان زده از آزادی به دست آمده و ذوق زده از فکر استقلال مالی و دستمزد بالا، به پیشنهاد یکی از دوستان با بزرگترین کارگاه قالیبافی ده قرارداد بستم. صاحب کارگاه پیشنهاد روزی هشت تومان دستمزد داده بود و من با خودم می‌گفتم که سختی‌ها پایان یافت و حالا می‌توانم سر و سامانی به زندگی خانواده‌ام بدهم.

ماه اول به خوشی گذشت. از شادی روی زمین بند نبودم. روزی هشت تومان برایم پول زیادی بود. استادکار بودم و سعی میکردم کارم را به خوبی انجام دهم. اما روزگار خوشی هایم چندان دوام نداشت. صاحب کارگاه بعد از یک ماه چهره واقعی خود را نشان داد. هر روز به شکلی زورگویی و بهره کشی می‌کرد، البته این امر چیز مرسومی در کارگاه‌های قالیبافی بود. به هر حال شیرینی آزادی با زورگویی‌های صاحب کارگاه جدید، کام مرا تلخ می‌کرد، اما تلاش می‌کردم خانواده‌ام چیزی از ماجرا ندانند. مادرم از قیافه در هم من پی به مشکل برد و با پرسش‌های زیاد مرا مجبور به اعتراف کرد.

من روزمزد بودم و مادرم گفت: این کارگاه رو رها کن و از این جا برو.» تصمیم گرفتم که عطای هشت تومان دستمزد روزانه را به لقایش ببخشم و خودم را خلاص کنم. دنبال کار می‌گشتم که تازه فهمیدم به دلیل نفوذ صاحب کارگاه، دیگر کارگاه‌ها جرئت نمی‌کنند مرا به کار بگیرند.

دوباره گرفتار شده بودم. مثل یک زندانی که زمان حبسش تمدید شده باشد، محکوم به ماندن در سیاه چال تاریک و مخوف بودم. هر روز با روحی دردمند، رفتار‌های نامناسب صاحب کارگاه را همچون شکنجه زندا نبان تحمل می‌کردم، درد و رنجم با تماشای رنج دیگر همکارانم، که، چون هم سلولی برایم بودند، دو چندان میشد. حدود دو سال در این زندان گرفتار بودم، از کار طاقت فرسای کارگاه چیزی نصیبم نشد. هر بار که برای حساب و کتاب و گرفتن دستمزد می‌رفتم، کارفرما با بهانه‌های مختلف از گوشه و کنار حقوق می‌زد و اصلاً دستمزد کارگاه نتوانست، گر‌های از گره‌های من و خانواده‌ام را باز کند.

به امید آزادی از این وضعیت روز‌ها را می‌گذراندم. برای مشورت به سراغ دوستان و آشنایان می‌رفتم. امیدوار بودم کسی راهی پیش پایم بگذارد. انگار همه راه‌ها در روستا به رویم بسته شده بود. تنها راه باقی مانده برای کار ترک روستا بود. یکی از دوستانم که در اطراف قوچان کار می‌کرد پیشنهاد داد: من زمینه آمدن به آنجا را برایت فراهم می‌کنم و به تو خبر می‌دم.

این آغاز دورهی جدیدی از زندگی من بود. من علی رغم دلتنگی‌های مادرم، مثل تبعیدی‌ها هر روز در یک ده مشغول به کار می‌شدم. از دوری پدر پیر و مریض و خانواده‌ام که جز من امیدی نداشتند دلتنگ و رنجور بودم و در دهات دور از همه وابستگی‌های زندگی ساکن می‌شدم. سردی غربت تا استخوانم نفوذ می‌کرد. خانواده هم حال و روزی بهتر از من نداشتند و با دلتنگی، چشم انتظار روزی بودند که با دستی پر بازگردم. هر بار که نزد خانواده می‌آمدم و مشکلات فراوان و احساس تنهایی آنها را می‌دیدم، زندگی بر من تلخ و تلخ‌تر می‌شد و رنج غربت بیشتر آزارم می‌داد.

با خود اندیشیدم حال که مجبورم در غربت به سر برم، بهتر است دنبال کارگاه مستقلی باشم. در آرزوی این تصمیم بزرگ و سر و سامان این وضعیت مالی هر شب و روز فکر می‌کردم. می‌دانستم که اگر بتوانم لوازم دو دستگاه را فراهم کنم، با قیمت پایین دستمزد کارگر در آن دیار، زود می‌شود سر و سامان بگیرم؛ اما راه اندازی کارگاه مستقل پول زیادی می‌خواست که ما نداشتیم. باید همت می‌کردم.

قرار بود این دفعه برای خودمان کار کنیم؛ بنابراین شب و روز بدون توقف کار کردم. خانواده‌ام هم با قناعت کمک کردند، تا پولی پس انداز کنم. انگار همگی توان بیشتری یافته بودیم. باید در این راه موفق می‌شدیم.

پس از دو ماه تلاش، دو هزار تومان پس انداز داشتم. حالا باید تحقیق و بررسی می‌کردم. با اینکه از کودکی با کار قالیبافی آشنا بودم، اما راه اندازی کارگاه مستقل، آن هم برای نوجوانی هجده ساله، بسیار دشوار بود. باید حواسم را بسیار جمع کرده و همه جوانب را می‌سنجیدم. بالاخره با یکی از دوستانم شریک شدم و اطراف قوچان در روستایی به نام کچلانلو کارگاه خودم را راه اندازی کردم. 

بیست دختر و پسر نوجوان را استخدام کردم. شاگرد‌ها از الفبای قالیبافی هیچ نمی‌دانستند و من که رنج طاقت فرسای شاگردی را چشیده بودم، می‌خواستم بر خلاف کارفرمایانم با محبت به آنها آموزش بدهم تا بتوانیم دوش به دوش هم کار کنیم.

حدود یکسال و نیم روز و شب، بدون تعطیلی کار کردیم. تنها تعداد کمی شاگرد راه افتاده بودند و هنوز بیشترشان فوت و فن کار را نمی‌دانستند. یک تنه همهی تلاشم را می‌کردم تا کار نخوابد. امیدوار بودم و پشتم به کار گرم بود. وقت برداشت محصول و اتمام قالی رسیده بود، اما اتفاقی همه نقشه‌های مرا خراب کرد.

همچون دفعات قبل که کارگاه را به استاد‌های دیگر سپرده بودم، چند روزی به قصد زیارت عازم مشهد شدم. همان شب بلافاصله بعد از زیارت به طرف زادگاهم برای دیدن خانواده حرکت کردم. دیر وقت به روستا رسیدم؛ و بعد از چند روز به محل کارم بازگشتم. در کمال حیرت کارگاه را تعطیل دیدم. با تعجب از این و آن پرسیدم که استاد‌های ما کجایند؟ 

کسی چیزی نمی‌دانست. همه اهالی و حتی خود من، دزد وسایلم را می‌شناختم. اما او خان منطقه بود. نه من و نه هیچکدام از اهالی روستا با این که از بیکاری بچه‌هایشان ناراحت بودند، آموزش بدهم تا بتوانیم دوش به دوش هم کار کنیم. 

وقتی به داخل کارگاه رفتم تا رنگ‌های مورد نیاز را از انبار بیاورم، در کمال ناباوری آنجا را خالی یافتم. تمام بدنم بی‌رمق شده بود، متحیرانه چشم به این سو و آن سوی انباری خالی دوختم، انباری که قبل از رفتن من پر از وسایل و نخ و ... بود. از کارگاه بیرون آمدم و به سراغ صاحبخانه، که کارگاه در آنجا بود، رفتم. آنها نیز اظهار بی‌اطلاعی کردند. 

چیزی نمی‌توانستند بگویند. چند روزی تنها و سرگردان با این و آن مشورت کردم و همه از سر و سامان یافتن این ماجرا نا امید بودند. یکی از نزدیکان خان گفت: ظاهراً این آقا طمع کرده که خود از دسترنج تو بهره ببره.

با همه خشمی که سراپای وجودم را گرفته بود، کارگاه بدون وسایل را رها کردم و با دلی شکسته و کمری خمیده از بدهی فراوان، به روستای خودمان، نزد خانواده‌ام بازگشتم. روز و شب ساکت بودم. نمی‌خواستم خانواده‌ام هم مانند من پریشان و غمزده بشوند. مادر صورت غمگین مرا می‌دید و با چشمانی پر از سؤال نگاهم می‌کرد: چرا به سرکارت برنمی‌گردی؟ کارگاه رو رها کردی، نگران نیستی؟!

گاه بغض گلویم را می‌فشرد و دلم می‌خواست با همه وجود فریاد بزنم و نفرین کنم کسی که در روستای خودم موجب آوارگی‌ام شده بود و دیگری که دزد وسایلم بود. اما در سکوت سختی روز‌ها را می‌گذراندم.

مادر در هر فرصت می‌پرسید: دلبندم به من نمیگی چی بر سرمان آمده که این گونه آشفته‌ای؟

چه می‌توانستم بگویم؟! او که به امید نجات از فقر، دشواری این ایام را تحمل کرده، حال چه بگویم! هر بار جوابی می‌دادم تا نگران نشود، اما دروغگوی ماهری نبودم و نمی‌توانستم دل مادر را آرام کنم. او نیز بر من خیلی فشار نمی‌آورد. باید کاری می‌کردم تا بتوانم ضرر و زیان پیش آمده را جبران کنم. دیگر برای کار به بیرون از روستا نمی‌اندیشدم. فکر آن وجودم را به لرزه می‌انداخت، ضمن آن که خودم را سرزنش می‌کردم و با خود می‌گفتم: شاید دل مادر و پدر را با دوری رنجانده‌ام که این بلا سرم آمده.

انتهای پیام/ 161

نظر شما
پربیننده ها