روایت مدیر مدرسه‌ای که بیسیم‌چی لشکر عاشورا شد

وی در یک جبهه با جهل مبارزه می‌کرد و در جبهه‌ای دیگر با متجاوز. اولی را با قلم و در پست ریاست نهضت سوادآموزی پیش می‌برد و دومی را با بی‌سیم و در لباس رزم لشکر عاشورا. اما سرنوشت، نقطه اتصال این دو جبهه را در بیستم دی‌ ۶۵ و در حوالی شلمچه نوشت؛ جایی که ترکش دشمن، نقطه پایان زندگی و شروع ابدیت شهید «ولی کیانی» شد.
کد خبر: ۸۰۰۹۵۶
تاریخ انتشار: ۲۹ آذر ۱۴۰۴ - ۰۸:۳۶ - 20December 2025

گروه استانهای دفاع‌پرس _ حجت‌الاسلام مهران احدی لاهروردی؛ در ۲۰ دی‌ ۱۳۶۵، در منطقه شلمچه، ترکشی بر زمین خورد و زندگی بیسیم‌چی لشکر عاشورا را با شهادت پایان داد. چند ماه قبل از آن، همین فرد معلمی بود که پشت میز ریاست نهضت سوادآموزی شهرستان بیله‌سوار نیز نشسته بود. نام او «ولی کیانی» بود؛ معلم و مدیری که ترجیح داد به‌جای ریاست در خاکریز‌ها بجنگد.

روایتی از مدیر مدرسه‌ای که بی‌سیم‌چی لشکر عاشورا شد

قصه «ولی کیانی»، قصه نسلی است که در آستانه جوانی، بزرگ‌ترین انتخاب زندگی‌شان را انجام دادند: انتخاب بین "من" و "ما" و او، همچون هزاران شهید گلگون‌کفن این سرزمین، "ما" را برگزید.

وی صبح دوم خرداد ۱۳۳۹، در شهرستان مرزی بیله‌سوار در شمال استان اردبیل متولد شد و اولین روز مدرسه در دبستان پهلوی بیله‌سوار، روزی که کیف چرمی کوچکش را محکم در دست گرفته بود و چشمان تشنه‌اش دنیایی از حروف و کلمات را می‌جُست. او نه فقط درس‌خوانی معمولی که شیفته یادگیری بود. صفحات کتاب‌ها برایش پنجره‌هایی به جهانی بی‌کران بودند.

با شوقی آتشین، پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری پیمود. در مدرسه راهنمایی ۲۵ شهریور، نوجوانی جستجوگر بود که در عین پایبندی به اصول خانوادگی، ذهنی پرسشگر داشت. اما اوج شکوفایی تحصیلی‌اش در دبیرستان ۱۷ شهریور رقم خورد. در آن سال‌های نوجوانی، درحالی‌که کشور آرام‌آرام بوی انقلاب را استشمام می‌کرد، ولی در آزمایشگاه علوم‌تجربی غرق در دنیای اسرارآمیز مولکول‌ها و عناصر بود.

سال ۱۳۵۷ سالی سرنوشت‌ساز؛ «ولی کیانی» درست در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی، دیپلم علوم‌تجربی خود را دریافت کرد. تصورش را بکنید؛ جوانی ۱۸ساله با انبوهی از آرزو‌های تحصیلی و علمی، که هم‌زمان شاهد تولد ایران جدیدی بود. برگه دیپلم در دستانش، نه پایان راه که آغازی بود بر مسیری که سرانجام او را از کلاس درس به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل کشاند.

اما اینها فقط صفحات اول کتاب زندگی او بود. قصه ولی کیانی، قصه نسلی است که در آستانه جوانی، بزرگ‌ترین انتخاب زندگی‌شان را انجام دادند: انتخاب بین "من" و "ما" و او، همچون هزاران شهید گلگون‌کفن این سرزمین، «ما» را برگزید.

عاشقانه‌ای به نام امام

او که همواره تشنه شناخت حقیقت بود، جذب شخصیت استثنایی امام خمینی (ره) شد. نه به‌صورت سطحی که با عمق وجود. دوستانش به یاد دارند که چگونه کتاب‌های امام را - از ولایت‌فقیه تا توضیح‌المسائل - بادقت ورق می‌زد و زیر جملات خط می‌کشید. شب‌ها، کنار رادیوی ترانزیستوری قدیمی خانواده، با چشمانی برق‌زده به سخنرانی‌های آتشین امام گوش می‌سپرد. گویی هر کلام، آجری بود بر بنای ایمان محکم او. این علاقه، فراتر از احترام معمولی بود؛ نوعی عشق و شیفتگی معرفتی بود که در نگاهش هنگام نام‌بردن از «امام» موج می‌زد.

روایتی از مدیر مدرسه‌ای که بی‌سیم‌چی لشکر عاشورا شد

 مردی میان مردم

اما ولی کیانی فقط جوانی اهل مطالعه نبود. او اجتماعی به معنای واقعی کلمه بود. در کوچه‌های خاکی بیله‌سوار، هر کسی مشکلی داشت، نام "ولی" اولین گزینه بود. از کمک به پیرزنی برای حمل بار سنگین خریدش، تا تعمیر پل شکسته روی جوی آب محله. پیشقدم بودن در کمک، برایش نه وظیفه که لذتی عمیق بود. لبخند رضایت روی لب‌های نیازمندان، برایش از هر پاداش مادی شیرین‌تر بود.

دوران سربازی؛ تمرین انضباط و ایثار

بلافاصله پس از فارغ‌التحصیلی و در بحبوحه روز‌های انقلاب، ولی کیانی در سال ۱۳۵۷ قدم به دوران خدمت سربازی گذاشت. او که تا دیروز در کلاس‌های درس و محفل‌های انقلابی شهرش حاضر بود، این بار به پادگان مشکین‌شهر اعزام شد. این سفر، نخستین جدایی طولانی از آغوش گرم خانواده و کوچه‌های آشنا بود. در پادگان، نه‌تنها فنون نظامی را آموخت که درس بزرگ‌تری فراگرفت: درس انضباط در مسیر خدمت. او که همواره به دنبال معنای عمیق‌تر زندگی بود، خدمت سربازی را نه به چشم وظیفه‌ای تحمیلی که فرصتی برای آماده‌سازی جسم و روح برای مبارزات بزرگ‌تر دید. دو سال دوری از دیار، او را مردی آب‌دیده‌تر و مصمم‌تر ساخت.

بازگشت پیروزمندانه و شروعی تازه

در سال ۱۳۵۹، سرباز جوان با چهره‌ای مصمم‌تر یا و قامتی استوارتر به آغوش شهرستان بیله‌سوار بازگشت. شهر هنوز بوی انقلاب و دفاع مقدس را در خود داشت. ولی که عطش خدمت به مردم در رگ‌هایش جاری بود، به نهضت سوادآموزی پیوست. آیا انتخاب شگفت‌انگیزی نبود؟ جوانی بااستعداد درخشان علوم‌تجربی، به‌جای مسیر‌های متداول، مبارزه با بی‌سوادی را برگزید. او عمیقاً باورداشت که «قلم، سلاحی به‌مراتب ماندگارتر از تفنگ است» و آموزش، زیربنای آزادی واقعی است. با اشتیاق وافر، به روستا‌ها و مناطق محروم می‌رفت تا جرقه آگاهی را در چشمان کودکان و بزرگسالان بی‌سواد روشن کند.

اوج اعتماد؛ ریاست نهضت

تلاش‌های خستگی‌ناپذیر، اخلاص در عمل و توانایی مدیریتش، دیری نپایید که توجه همگان را جلب کرد. پس از تنها دو سال خدمت صادقانه، در سال ۱۳۶۱، ولی کیانی به سمت ریاست نهضت سوادآموزی شهرستان بیله‌سوار منصوب شد. در این سمت، دیگر نه فقط یک معلم که استراتژیستی بود که نقشه مبارزه با تاریکی جهل را در سطح شهرستان می‌کشید. او طرح‌های نوآورانه اجرا می‌کرد، معلمان را بسیج می‌نمود و با سخنرانی‌های آتشینش، اهمیت سواد را در دل مردم می‌کاشت. زیر دستانش، او را مدیری دلسوز، سخت‌کوش و الهام‌بخش می‌دانستند که خود پیش‌قدم سخت‌ترین کار‌ها بود.

ندای جبهه؛ بزرگ‌ترین انتخاب زندگی

در اوج موفقیت و در سنگر مبارزه با بی‌سوادی، در سال ۱۳۶۵، ندایی از اعماق قلب ولی کیانی و از دوردست‌های مرز‌های جنوبی برخاست. او که ریاست نهضت سوادآموزی را بر عهده داشت، آینده‌ای روشن و جایگاهی امن پیش رو داشت. اما برای او، امنیت واقعی در پشت میز ریاست نبود، در خط مقدم دفاع از خاکی بود که می‌خواست بر آن باسواد شود؛ بنابراین، بزرگ‌ترین تصمیم زندگی‌اش را گرفت: داوطلبانه از طرف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی عازم جبهه‌های حق علیه باطل شد. او می‌دانست که حالا نوبت دفاع از سرزمینی است که در آن مشق آزادی کرده‌اند.

روایتی از مدیر مدرسه‌ای که بی‌سیم‌چی لشکر عاشورا شد

سنگر جدید؛ بی‌سیم‌چی لشکر عاشورا

در لشکر ۳۱ عاشورا، مسئولیت خطیری به او سپرده شد: بی‌سیم‌چی. در میان آتش و دود، در قلب عملیات سهمگین، او حلقه اتصال حیاتی میان فرماندهان و رزمندگان بود. هر کلمه‌ای که از بی‌سیمش منتقل می‌شد، می‌توانست سرنوشت نبردی را تغییر دهد. با همان دقتی که روزی کتاب‌های امام را می‌خواند و با همان اخلاصی که به بی‌سوادان درس می‌داد، این بار پیام‌های حیاتی را منتقل می‌کرد. در میان غرش توپ‌ها و شلیک خمپاره‌ها، صدای آرام و مطمئن او بر روی موج‌های بی‌سیم، مایه اطمینان هم‌رزمانش بود.

وصال؛ پرواز در شلمچه

و سرانجام، در سرمای دی ماه ۱۳۶۵، در زمین‌های سوخته و پر از داستان منطقه شلمچه، قطعه آخر این حماسه نوشته شد. پس از سه ماه خدمتی پر از ایمان و دلیری، در بیستم دی ماه ۱۳۶۵، آتش بی‌امان دشمن به سنگرش رسید. ترکشی خروشان، مانند بوسه‌ای اجابت‌کننده، بر پیکر عاشق فرود آمد: به سر، به شکم، به کمر. همان بدنی که روزی برای کمک به همسایه‌ها خم می‌شد، همان سری که پر از اندیشه‌های بلند برای ساختن وطن بود، همان کمری که در برابر پدر و مادر خم می‌شد تا دستشان را ببوسد، این‌بار در راه خدا زخمی شد تا برای همیشه راست بایستد.

 عروج بی‌پایان

در آن لحظات، ولی کیانی از خاک به افلاک پرواز کرد. از عالم خدمت به وطن، به عالم شهادت و لقای معشوق رسید. او که با قلم با جهل مبارزه کرده بود، با خون خود بر پرچم ایمان امضا زد؛ و این‌گونه، فرزند برومند بیله‌سوار، معلم سوادآموز، مدیر دلسوز و رزمنده بی‌سیم‌چی لشکر عاشورا، به درجه رفیع شهادت نائل آمد و نامش برای همیشه در زمره «زنده‌های جاوید» دفاع مقدس ثبت شد. شهادت، برای او پایان نبود؛ آغاز یک رستاخیز ابدی بود.

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار