روایت مادری که هنوز نیمه‌شب‌ها با شهیدش حرف می‌زند

حسینی گفت: اکنون سال‌ها از شهادت علی می‌گذرد. پدرش هم بیست سالی می‌شود که از دنیا رفته است؛ اما هر شب با علی حرف می‌زنم. نیمه‌شب بیدار می‌شوم و با او درد و دل می‌کنم.
کد خبر: ۸۰۴۳۸۹
تاریخ انتشار: ۱۴ دی ۱۴۰۴ - ۱۲:۳۵ - 04January 2026

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از اصفهان، در هیاهوی زندگی روزمره، کمتر پیش می‌آید که مکثی کنیم و به یاد مادران شهدا بیفتیم؛ زنانی که هرکدام گنجینه‌ای از خاطرات ناب فرزندان شهیدشان را در سینه دارند. مادرانی که روایت‌هایشان، تاریخ زنده ایثار و ایمان است. در یکی از همین دیدارها، پای صحبت‌های خانم «مریم‌بیگم حسینی» مادر شهید«علی باقری» از شهدای شاخص محله «دهنو» نشستیم تا از این خاطرات ارزشمند بهره‌ای ببریم.

مادرشهید«علی باقری»: هر شب با او درد و دل می‌کنم


خانم حسینی در گفت‌وگو با خبرنگار دفاع‌پرس، علی را فرزند اول خود معرفی می‌کند؛ پسری که پس از شهادتش، خداوند دو فرزند دیگر به او عطا کرد. اکنون او مادر پنج دختر و دو پسر است، اما جای خالی نخستین فرزندش همچنان در زندگی‌اش حس می‌شود.

وی اظهار داشت: علی تنها سیزده سال داشت که هوای جبهه به سرش زد؛ اما برای رسیدن به آرزویش، دست در شناسنامه‌اش برد و سن خود را به ۱۶ سال تغییر داد تا بتواند اعزام شود. همین سن کم، سال‌ها بعد او را به عنوان جوان‌ترین شهید شاخص کشور مطرح کرد. سال ۱۳۹۱، علی به عنوان جوان‌ترین شهید شاخص کشور معرفی شد. من و برادرش برای این مراسم به تهران رفتیم و لوح تقدیری را از دست رئیس‌جمهور دریافت کردیم. همچنین تمبر یادبود  شهید، چاپ و در سراسر کشور توزیع شد؛ علی خیلی زودتر از سنش مرد شد.

حسینی گفت: علی روزها همراه پدر کشاورزش به صحرا می‌رفت و عصرها در شاپور به مکانیکی مشغول بود. اما شب‌های آخر، دیر به خانه برمی‌گشت. نگران بودم که مبادا پدرش با او تندی کند، تا اینکه فهمیدم علی به حسینیه حضرت ابوالفضل(ع) می‌رود؛ جایی که بیشتر با فضای جبهه و جنگ آشنا شد و تصمیم نهایی‌اش را برای رفتن گرفت.

مادر شهید ادامه داد: شبی که علی تصمیمش را با من در میان گذاشت، تلویزیون صحنه‌های شکنجه اسرای ایرانی را نشان می‌داد. با نگرانی به او گفتم: «ببین با اسرا چه می‌کنند، کجا می‌خواهی بروی؟» اما علی با قاطعیت گفت: «ما وظیفه داریم که برویم. آن شب، استادکار قالی‌ام منزلمان بود، از نجف آباد آمده بود تا قالی تمام‌شده را ببرد. به من گفت این جوان‌ها اگر چیزی را بخواهند، بالاخره انجامش می‌دهند. او از پسر خودش گفت که به جبهه رفته و شهید شده بود. اول راضی نمی‌شدم، اما اصرار علی و باورش به تکلیف، دلم را نرم کرد و موافقت کردم.

 وی افزود: زمانی که علی کوچک‌تر بود، هیچ‌گاه به شهادتش فکر نمی‌کردم؛ اما در آخرین اعزام، دلم گواهی می‌داد که این رفتن، بازگشتی ندارد. برایش آش پشت پا پختم و وقتی عکس شهدا را می‌دیدم، با خودم می‌گفتم علی هم یکی از آن‌ها خواهد شد.

حسنی اظهار کرد: علی از همان کودکی خوش‌اخلاق و آرام بود؛ هیچ‌گاه صدایش را برای من و پدرش بلند نکرد. بعد از شهادتش، استادکارش از شاپور به خانه‌‌مان آمد و خاطره‌ای تعریف کرد و گفت؛ روزی کف کارگاه پر از خون شده بود. جلوتر که رفتم، دیدم دست علی بریده، اما او هیچ حرفی نمی‌زند. دستش سه بخیه خورد، ولی مدام می‌گفت:« چیزی نیست». صبری از کودکی در وجودش ریشه داشت و تا وقتی بزرگ شد ادامه داشت؛ او صبور بود و آرام.

مادر شهید گفت: علی، در آبان‌ماه سال ۱۳۶۱ و در عملیات محرم به شهادت رسید. خبر شهادتش را پسرخواهر شوهرم آورد؛ اما پیش از آن، خواب دیدم که برای دیدن پیکر علی رفته‌ام. پس از اعلام خبر شهادتش، همراه همسایه‌مان به امامزاده سیدمحمد رفتیم و هنگامی که پیکر علی را دیدم، تمام جزئیات خوابم برایم زنده شد.

وی در آخر افزود: اکنون سال‌ها از شهادت علی می‌گذرد. پدرش هم بیست سالی می‌شود که از دنیا رفته است؛ اما هر شب با علی حرف می‌زنم. نیمه‌شب بیدار می‌شوم و با او درد دل می‌کنم. خیلی‌ها از من می‌خواهند که از شهید بخواهم، برایشان دعا کند. از او می‌خواهم دعا کند. اثرش را هم دیده‌ام. در پایان این دیدار، من نیز از این مادر شهید می‌خواهم که از فرزند شهیدش بخواهد برایم دعا کند؛ دعایی که از دل مادری داغ‌دیده می‌گذرد و به آسمان وصل می‌شود.

انتهای پیام/

 

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار