یادداشت/

برای «احمد»؛ برای ققنوس ایران ...!

اگر بود الان شده بود پدربزرگی ۶۶ ساله. لابد سفیدی حسابی جا خوش کرده بود بین مو‌های جو گندمی‌اش. شاید موهایش کمتر شده بود و ریش‌هایش بیشتر. اما هرچه بود خیالمان راحت بود که برای ایرانِ جانمان هرکاری از دستش برمی‌آمد، حتما انجام می‌داد. راستی، چقدر بلدیم حاج احمد کاظمی را؟! چقدر می‌شناسیم او را؟!
کد خبر: ۸۰۵۲۹۹
تاریخ انتشار: ۱۸ دی ۱۴۰۴ - ۱۴:۲۱ - 08January 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس- «فرزانه فرجی»؛ خیلی، خیلی که باشد او را از رفتنش به کردستان به یاد داریم؛ حوالی سال ۵۹. یا او را از حضورش در جبهه می‌شناسیم آن همه در طول همه سال‌های جنگ. می‌دانیم فرمانده بوده. فرمانده لشکر ۸ نجف. فرمانده لشکر ۱۴ امام حسین (ع). فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع)، قرارگاه رمضان و نیروی هوایی سپاه. خیلی از ما‌ها حرف از شکست حصر آبادان که می‌شود به یاد او می‌افتیم. حاج احمد، در طول سال‌های جنگ نشان‌دار شده بود، آن هم چند نوبت. رد جنگ مانده بود روی تنش. دست و پا و کمر و انگشت قطع شده‌اش. او را با سه مدال فتح که خوش نشسته بود روی سینه‌اش یاد می‌کنیم. سه مدال فتح که از سوی مقام معظم رهبری دریافت کرده بود. 

برای «احمد»؛ برای ققنوس ایران ...!

اما خیلی از ماها، بعد از دیدن فیلم احمد، او را طور دیگری شناختیم. دیدیم قاب‌هایی تماشایی و البته تکان‌دهنده از او، وقتی زلزله افتاد به جان بم. احمد شد ققنوس درست وقتی که از دل خاکستر غم، امید را به پرواز درآورد. زلزله آمد و شهر شد تلی از آوار. یا به قول حامد خان عسکری «بم به خال لب یک دوست گرفتار شده بود.» احمد، آرام و قرار نداشت. خودش را رساند به بم تا پناه باشد برای زخم‌های بی‌شمار مردم شهر.
فقط خدا می‌داند چند بار شکست، اما نشان نداد. چند بار دلش گریه‌های بلند خواست، اما بغضش را در پس چهره مردانه‌اش پنهان کرد. 
فقط خدا می‌داند چند بار پناه برد به خود خدا که رهایش نکند که تنهایش نگذارد که خدا هم نوازشش کرد و هوایش را داشت. 
فقط خدا می‌داند چقدر دانه‌های اشک را از صورت به خاک نشسته بچه‌های مردم چید و هر بار در خودش شکست. قدِ غمِ زلزله بم آنقدر بلند بود که احمد همه توانش را گذاشت تا مرهم این غم باشد. 

حاج احمد ایستاد. ایستاد در این ویرانی و زندگی دوباره جوانه زد. احمد ماند و کاری کرد کارستان. ایستاد پای جان سی هزار مجروح. آن هم در شرایطی که شهر سامان نداشت و بم تنها مانده بود و چند ساعت بیشتر زمان نداشت. گاهی آدم یک نفر را می‌خواهد که حرف‌هایش را بشنود. پیچ و خم صدایش را بلد باشد. غمش را بغل کند. سکوتش را بفهمد. حاج احمد همه اینها را خوب بلد بود. بلد بود با چه کسی معامله کند. خوب بلد بود ماجرای ما و معشوق تا ابد جاری است یعنی چه؟! احمد خیلی مَرد بود. اگر شهید نمی‌شد حیف می‌شد. اگر نام زیبای شهید نمی‌نشست کنار اسمش بد می‌شد. الحمدلله که خدا خواست و رزقش شد، آن هم درست بیست سال پیش در چنین روزی...!

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار