یادداشت/

آقا اجازه؟! و معلم، شهید شد...

دوم راهنمایی بودم. معلم ریاضی تازه آمده بود به مدرسه ما و هیچ‌کداممان را نمی‌شناخت. نمی‌دانم واقعا جذبه داشت یا، چون کفش پاشنه‌بلند می‌پوشید جذبه‌دار شده بود. یکی دو هفته بیشتر از شروع مدرسه نمی‌گذشت. هفته‌ای دوبار ریاضی داشتیم.
کد خبر: ۸۰۷۸۲۸
تاریخ انتشار: ۰۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۱:۲۴ - 24January 2026

گروه استان‌های دفاع‌پرس- «فرزانه فرجی»؛ آن روز‌ها عاشق تیم فوتبال استقلال بودم مثل این روزها. عاشق خرید کارت‌هایی که تصاویر بازیکنان رویش چاپ شده باشد. یک روز یکی از بچه‌ها عکس علیرضا منصوریان را برایم آورد. بازیکن محبوب آن روزهایم بود. عکس را گذاشتم داخل دفتر ریاضی. غیرقانونی بود داشتن عکس فوتبالیست‌ها، آن هم در یک مدرسه دخترانه.

آقا اجازه؟! و معلم، شهید شد...

ساعت دوم، ریاضی داشتیم. معلم صدایم زد پای تابلو. دفترم را بردم که ببیند تکالیف مربوطه را انجام داده‌ام یا نه. دفتر صد برگی که با کادوی کاغذی گل‌گلی، جلد شده بود و روی جلد کاغذی، یک جلد پلاستیکی آمده بود که نُه ماه تحصیلی دوام بیاورد را گذاشتم روی میز و رفتم پای تابلو. آمد کنارم و دفترم هم دستش بود که یک‌مرتبه عکس از داخل دفتر افتاد. کارم کشید به نصیحت و عکس رفت به دفتر مدیر مدرسه و مابقی ماجرا.

این خاطره گوشه ذهنم حسابی خاک گرفته بود تا با آقای فدایی آشنا شدم. همین چند روز پیش، وقتی رفتیم به مدرسه‌ای که او معلم رفع اشکال درس ریاضی بود. راستش آقای فدایی از شما چه پنهان از روزی که با دانش‌آموزان کلاستان حرف زدم، دلم خواست روی یکی از این صندلی‌ها می‌نشستم و کلاس ریاضی با گفتن احکام از زبان شما شروع می‌شد، همان‌قدر ساده و مختصر.

دلم خواست دوباره دانش‌آموز می‌شدم و معلم ریاضی به قد گرفتن زنگ تفریح هم که شده از ما می‌خواست نقاط ضعف و اشکالات رفتارش را بگوییم، درست مثل کاری که شما انجام می‌دادید.
دلم خواست وقتی توان حل مسأله‌ای را نداشتم با جسارتی که شما به من می‌دادید دستم را بلند می‌کردم و می‌گفتم، آقا من متوجه نشدم و شما از اول با صبر و حوصله برایم توضیح می‌دادید.

آقای فدایی، دلم خواست دانش‌آموز می‌شدم و اگر عکسی از داخل دفتر ریاضی‌ام می‌افتاد، جلوی همه نصیحتم نمی‌کردید و آرام در گوشم می‌گفتید: «بعد زنگ بمان».

آقای فدایی دلم خواست سرجلسه امتحان از آن یادداشت‌های کوچک روی صندلی من هم می‌گذاشتید که حواسم باشد تقلب نکنم. 

دلم خواست من هم یکی از این پسربچه‌های کلاس هفتم، هشتم و نهم بودم و در صف نماز جماعت ظهر کنارتان نماز می‌خواندم و وقتی بعد از تمام شدن نماز سر روی مُهر می‌گذاشتید گوش‌هایم را تیز می‌کردم که درِ گوش خدا چه می‌گویید. 

آقای فدایی، کاش من هم دانش‌آموزتان بودم و وقتی قرار بود بیایید دنبالم آن هم به خاطر دوری مسافت خانه تا مدرسه، کنار دستتان می‌نشستم و این شعر که با دستخط خودتان نوشته بودید را زمزمه می‌کردم همان که میگه: یکی اینجا دلش تنگه، اونجا را نمی‌دونم، همان که روی آیینه ماشینتان زده بودید و باهاش مثل ابر بهار گریه می‌کردید.

آقای فدایی، من امروز دلم خواست درِکلاس باز می‌شد و با برپا گفتن مبصر، جلوی پایتان بلند می‌شدم و شاگردی‌تان را می‌کردم. اما حیف، حیف که نشد. دیر رسیدم آقا معلم...!

چقدر دلم سوخت زمانی که به جای خودتان، عکستان را همه جای مدرسه دیدم. دانش‌آموزانتان می‌گفتند شهادت حقتان بوده و باید می‌رسیدید به آن. شهادت با دست خالی و تنها. بی‌انصاف‌ها چقدر هم بد زده بودند شما را. پهلو و سر و دست... خودش روضه بود آقا معلم. روضه مادری که خوب برایشان گریه می‌کردید.

بمیرم برای مادرتان و برای برادری که شاگردتان هم بود. راستی برای متین دعا کنید با این بُهت بعد از نبودنتان کنار بیاید. دعا کنید حرف بزند، گریه کند. اینها سبکش می‌کند. برای ما هم دعا کنید آقا معلم، برای همه ما.

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار