«زندان عادلآباد»؛ نقش جوانان در تحولات اجتماعی
به گزارش گروه فرهنگ دفاعپرس، مجموعه داستان «زندان عادلآباد» به روایت زندگی نوجوانی به نام دارعلی میپردازد که در دوران رژیم پهلوی، با دوستان خود اقدام به نوشتن و پخش اعلامیههایی بر ضد نظام میکند. این اقدام شجاعانه او و همنسلانش، منجر به دستگیری دارعلی و زندانی شدن او در زندان عادلآباد میشود. داستان فضای سیاسی و اجتماعی آن زمان را به تصویر میکشد و چالشهایی که جوانان با آن مواجه بودند را به نمایش میگذارد.

دارعلی در زندان، با شرایط سختی روبهرو میشود و تجربههای تلخی را از سر میگذراند. اما این دوران حبس نه تنها او را ضعیف نمیکند، بلکه انگیزهاش را برای ادامه فعالیتهای سیاسی تقویت میکند. شخصیت اصلی داستان با وجود مشکلات و فشارها، به یادگیری و رشد فکری ادامه میدهد و این موضوع نشاندهنده اراده قوی اوست. پس از آزادی، او تصمیم میگیرد که به جای ادامه تحصیل در مسیر کتابفروشی قدم بگذارد و از این طریق به فعالیتهای فرهنگی و سیاسی خود ادامه دهد.
کتاب نشان میدهد که چگونه یک نوجوان میتواند در برابر ظلم و ستم ایستادگی کند و از طریق آگاهیبخشی و فعالیتهای فرهنگی، نقشی موثر در تغییرات اجتماعی ایفا کند. شخصیتها به شکلی عمیق و انسانی ترسیم شدهاند. همچنین، فضای تاریخی و اجتماعی آن دوران به خوبی توصیف شده است که باعث میشود خواننده حس نزدیکی با وقایع آن زمان پیدا کند. این اثر به بررسی اهمیت آگاهی، تحصیل و نقش جوانان در تحولات اجتماعی میپردازد. در نهایت، این کتاب میتواند الهامبخش نسلهای جدید باشد تا از تجربیات گذشته درس بگیرند و در راستای عدالت و آزادی تلاش کنند.
قسمتی از متن کتاب
نماز صبح را با همان لباس چرک دو هفته تن و با کف دستی که به نیت تیمم بر روی سنگ کف اتاقم زدم و به صورت و روی دو دست کشیدم. خواندم.
روی تخت دراز کشیدم و فکرم هزارجا رفت تا بلندگوی بند چهار همه را صدا زد برای هواخوری. درِدهبیست اتاقک سلول دیگر هم باز شد و همراه بقیۀ زندانیها وارد محوطهای یرباز شدم که به بند چهار چسبیده بود. بزرگ نبود، اما میتوانستم داخلش چرخی بزنم. مقداری که قدم زدم. استواری همسنوسال بابایم به سبیل چنگیزی که از دور مرا میپایید، بالاخره به من نزدیک شد و پیله شد به من: «غوره نرسیده مویز شدی! فاصله بگیر از بقیه... شماها واگیرین!»
گفتم: «وبا و سِلی نیستم سرکار!»
-چراهستی! سیاسی واگیری داره. فیالفور میزنه بهمُخ آدم. واکسن هم نداره.
قیافۀ استوار غلطانداز بود. اما چشمانش چیز دیگری میگفت.
هندوانه زدم زیر بغلش: «سرکار شما آدم خوبی میزنی!»
دستم را خواند.
-بابات هندونهفروش نبود؟
-چراسرکار! بابام رو میشناسی؟ توی بازارچۀ شاهچراغ سبزی و هندونه میفروشه.
-اولاً خر خودتی! دوماً چاخان مالیده. سوماً اگه تو خوندی، من میرونم! اما از زبونبازیت خوشم اومد. بگو حرف حسابت چیه بچهجغل؟
لبخند التماسآمیزی زدم و اشاره کردم به تن و لباسم.
- دو هفته تو هُلفدونی زندان کریمخان پدرم رو درآوردند. ساواکیها! سروکلهام پُر چرک و چَلُمه. میخوام برم حموم.
حدسم درست از آب درآمد و از در نصیحت درآمد: «آخه بچه، نونت کم بود، آبت کم بود! چی کار شاه و مملکتداشتی؟»
از خداخواسته رفتم روی منبر و نقش آقای دستغیب را اجرا کردم.
-سرکار، دَلیآباد، دروازۀ شادویی، پشت قبرستون قدیم دارالاسلام؛ لابد رفتی برای گرفتن دزدها و معتادها. یک شهره باچندهزار آلونک ساختهشده از حلب روغن نباتی. یکسوم مرد شیراز دارند تو دَلیآباد زندگی میکنند، اونوقت شاه داره تو قصر...
حرفم را برید: «خفهخون بگیر بچه!»
نگران اطراف را پایید و آهسته از ته گلو ادامه داد: «اسم شاه روئ نیاز! میخوای من رو از نونخوردن بندازی؟ مُخت تاب داره؟ این حرف کمونیستی ضد خداست. گفتم که مرضت واگیره. بیا برو خودت رو بشوی بلکه مُخت باز بشه.»
عقب سرش راه افتادم. با کلید، در آهنیِ هواخوری را باز و از آن طرف دوباره قفل کرد. وارد بالکن باریک و نردهای شدیم و سپس رفتیم داخل محوطۀ روباز کوچکتر از هواخوری.
- برو تو اون اتاق، مُخمعیوب!
داخل اتاقی شدم با طول سهمتر. چهار شیر آب کنار هم از دیوار بیرون بود، طوری که اگر چهار نفر میخواستند حمام کنند، باید جلو هم لخت میشدند. پشیمان بگشتم پیش استوار. (صفحه ۵۸ و ۵۹)
مجموعه داستان «زندان عادلآباد» نوشته اکبر صحرایی در قطع رقعی، جلد شومیز، کاغذ بالکی، در ۱۲۸ صفحه، شمارگان دو هزار نسخه در سال ۱۴۰۴ توسط انتشارت بهنشر منتشر شد.
انتهای پیام/ 161


