«خدا شما را رحمت کند»

خاطره گویی «صمد قدرتی» پیک و همراه سردار باکری در مورد شهید سرفراز حمید باکری به مناسبت سالگرد عملیات خیبر توسط اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان آذربایجان شرقی منتشر گردید.
کد خبر: ۸۱۴۷۰۵
تاریخ انتشار: ۰۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۴:۱۶ - 24February 2026
به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از آذربایجان شرقی،خاطره گویی «صمد قدرتی» پیک و همراه سردار باکری در مورد شهید سرفراز حمید باکری به مناسبت سالگرد عملیات خیبر توسط اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان آذربایجان شرقی منتشر گردید.
«خدا شما را رحمت کند»
 
خدا شما را رحمت کند!
 
حمیدآقا باکری، در موقعیت شهید مدنی- کاسه گران- نیرو‌ها
را سازماندهی می کرد، نوشت‌های دست هر یک از بچه‌ها می داد و به
یگان‌ها می فرستاد. آخرین نفر من بودم، همه رفته بودند. پرسیدم:
من چی؟
گفت: بیا بریم.
سوار ماشین اش شده، راه افتادیم. توی راه گفت: تو را می برم
پیش آقامهدی باکری. از این به بعد تو پیک آقا مهدی خواهی بود.
نمی توانستم باور کنم که من پیک فرمانده لشکر باشم. نامش
را زیاد شنیده بودم؛ اما خودش را ندیده بودم. در این فکر و
خیال بودم که حمیدآقا جلوی چادری ترمز کرد. گفت: این چادر
شماست، برو تو. آقامهدی هم می آید.
باورش برایم سخت بود که با فرمانده لشکر هم چادر باشم. آن
شب سپری شد و صبح آقا مهدی آمد. حمید آقا معرفی ام کرد. با
هم دست دادیم و مرا در آغوش کشید. این اولین دیدارمان بود. در
اولین برخورد طوری با من رفتار کرد که انگار سا لهاست همدیگر
را می‌شناسیم. آقامهدی پرسید: برادر صمد، بلدی موتور برانی؟
گفتم: بله آقا مهدی.
نوشته‌ای دستم داد و گفت: برو از تدارکات موتور تحویل بگیر.
عملیات خیبر با شدت و حدت تمام ادامه داشت. لحظه‌ای آرام و
قرار نداشتیم. نیرو‌های ما می جنگیدند و مردانه مقاومت می کردند.
دشمن پشت سر هم پاتک می‌زد. جزیره جنوبی سنگری بود که
به اصطلاح سنگر قرارگاه می‌گفتیم. بیشتر فرماندهان یگان‌های
عمل کننده آن جا بودند؛ حاج همت و معاونانش، آقامهدی، احمد
کاظمی و ... جنگ در محور لشکر محمدرسول الله(ص) شدت
زیادی داشت و لحظه به لحظه خبر‌های نگران کننده‌ای می‌رسید.
عراق در این محور دست به پاتک شدیدی زده بود. خستگی بر
وجود همه مان چیره شده بود. چند شب بود که هیچ کس خواب و
خوراک نداشت. فرماندهان گردان‌های لشکر حضرت رسول) ص (مدام با حاج همت تماس می گرفتند، وضعیت خود را گزارش داده.
کسب تکلیف می کردند. حاج همت فقط می گفت «به گوشم» و
خوابش می‌برد. از شدت بی خوابی نمی توانست چشمانش را باز
کند. صدایش می‌کردیم: حاج آقا، حاج آقا بی سیم با شما کار دارد.
دوباره به گوش می‌شد. از خط پی در پی پیام می دادند؛ ولی با
چشمان بسته نمی‌توانست جواب بدهد. آخر سر
بچه‌های لشکر حضرت رسول دست به دامن آقا مهدی شدند.
آقا مهدی، به حاجی پیام داریم، شما بیدارش کنید.
آقامهدی خیلی سعی کرد حاج همت را بیدار کند؛ اما موفق
نشد. بی‌خوابی و خستگی حاج همت را بدجوری کلافه کرده
 
بود. آقا مهدی بی‌سیم را گرفت و خودش را معرفی کرد و گفت:
پیام تان را بدهید.
هنگام دریافت پیام، چشمانش آقا مهدی هم از شدت بی‌خوابی 
بسته شد و به خواب رفت. از دستش گرفتم و آرام تکانش داده و
گفتم: آقامهدی پیام مفهومه؟
چشمانش را به زور باز کرد و دوباره خواست که پیام را بگیرد.
باز خوابش برد. بار سوم چشمانش را باز کرد و با هر زحمتی بود
پیام را دریافت کرد.
پیام بچه‌های لشکر محمدرسول الله) ص نشان از فشار زیاد
دشمن داشت. اگر دشمن در محور طلائیه موفق به پیشروی‌
می‌شد کار درجزیره برای همه مشکل می‌شد.
یک لحظه آقا مهدی گفت: برادر صمد، از هر کجا هست برای
ما دو تا آرپی‌جی پیدا کن. سریع!
با دستور آقامهدی از جا کنده شدم و به طرف موتور رفتم. زیر
آتش شدید دشمن راه افتادم. خودم را به سنگر تدارکات رساندم.
در حالی که نفس نفس می‌زدم، گفتم: سلام برادر صبور، آقا مهدی
گفت دو تا آرپی‌جی می‌خوایم.
تا نام آقا مهدی را آوردم، بی معطلی دو تا آرپی‌جی با ۶ موشک
آورد. فقط به خاطر نام آقا مهدی بود که اینها را به من داد و الا
گرد و خاکی که بر سر و صورتم نشسته بود اجازه نمی‌داد کسی
مرا بشناسد!
زود برگشتم. یکی از آرپی‌جی ها را آقامهدی برداشت و یکی را
هم احمد کاظمی فرمانده لشکر نجف. آماده می‌شدند تا به نقطه
درگیری بروند.
من و میراب پاپیچ شان شدیم که نروند و اگر هم می‌روند اجازه
بدهند ما هم کمکی بیاییم، قبول نکردند. هر دو گفتند: نه، هیچ
کس لازم نیست، خودمان می‌ریم.
هر چه التماس کردیم، اجازه بدهید ما هم بیاییم، قبول نکردند.
 
دو تایی از داخل کانال به طرف خط حرکت کردند. حاج همت
داخل سنگر بود و محور عملیات را فرماندهی می‌کرد. صد قدم
بیشتر نرفته بودند که از خط پیام دادند دشمن عقب‌نشینی کرده
و خط به نسبت آرام شده است. حاج همت صدا زد: به آقامهدی و
احمدآقا بگویید برگردند. دشمن بحمدالله عقب‌نشینی کرده.
قدری از ناراحتی هایمان کاسته شد. چند نفر که توی سنگر
بودیم، بیرون آمدیم تا آقامهدی و احمدآقا را برگردانیم. اول هر
چه گفتیم، قبول نکردند. احتمال می‌دادند کلکی تو کار است که
مانع رفتن شان باشیم. قسم خوردیم که حاج همت، چنین گفت.
برگشتند سنگر. حاج همت گفت: دشمن عقب‌نشینی کرده ...
خوشحال بودیم که آقا مهدی و احمدآقا سالم برگشته‌اند...

آقا مهدی توی اهواز بود. من و برادر سفیدگری هم در فرماندهی می‌ماندیم. قرار شد، برویم از تدارکات یک مقدار خورد و خوراک بگیریم. معمولاً مهمان می‌آمد و برای پذیرایی یک چیز‌هایی آماده می‌کردیم.  
تدارکات با دست و دل بازی تمام یک جعبه انار و یک جعبه پرتقال داد و آوردیم سنگر فرماندهی. وقت اذان ظهر بود که آقا مهدی وارد سنگر شد. قبل از هر چیزی جعب ههاب میوه نظرش را جلب کرد. قیافه اش عوض شد، پرسید:‌این‌ها را از کجا آوردید؟  
گفتم: از تدارکات گرفتیم.  
گفت: برادر صمد و برادر غلامحسن، الان وقت نماز است و نیرو‌ها می‌آیند کنار تانکر آب تا وضو بگیرند. دوتایی میوه‌ها را ببرید آنجا که نیرو‌ها وضو می‌گیرند. هر کس آمد، وضو بگیرد، نفری یک میوه می‌دهید و برای هر کدام هم یک صلوات می‌فرستید. 
همه‌اش را بین نیرو‌ها تقسیم کنید. لازم نیست چیز اضافی توی سنگر باشد. برای نیرو‌ها هر وعده چند تا میوه می‌دهند، ما هم مثل آنها. از این کار‌ها نکنید.  
«خدا شما را رحمت کند»
 
بعد از عملیات خیبر بود. اکثر نیرو‌ها و فرماندهان رفته بودند مرخصی. آقا مهدی هم توی منزلش در اهواز بود. داخل سنگر نشسته بودیم. حوالی ۹ شب برادر عنایت اصغرزاده، جانشین ستاد لشکر وارد سنگر شد. گفت: این نامه از قرارگاه ارسال شده، باید فوری دست آقامهدی برسد.  
گفتم: برادر اصغرزاده، الان که ماشین نداریم. از اردوگاه تا اهواز ۹۵ کیلومتر راه است. با موتور رفتن هم مشکلاتی دارد، نمی‌شود بماند صبح؟  
گفت: نه برادر صمد، باید همین امشب برسد دست آقامهدی.  
نامه را گرفتم و تک و تنها با موتور حرکت کردم به طرف اهواز. حوالی ۱۲ شب خودم را رساندم جلوی منزل آقامهدی.  زنگ منزل شان را به صدا درآوردم. لحظاتی بعد آقامهدی با لباس 
استراحت از پنجره جواب داد. خودم را معرفی کردم: منم صمد. از اردوگاه اومده‌ام.  
چند دقیقه بعد در باز شد و آقا مهدی با لباس نظامی آمد بیرون. وقتی آمادگی اش را دیدم، از حیرت زبانم بند آمد. با خود گفتم؛ او که الان لباس استراحت به تن داشت!  
پرسید: خب، برادر صمد چه خبر؟  
گفتم: آقامهدی، این نامه را از ستاد دادند، گفتند برسانم دست شما.  
گفت: چه عجله‌ای بود این وقت شب، چرا با موتور آمدی؟  
گفتم: ماشین نبود، با موتور اومدم.  
گفت: کار خطرناکی کردی، بیا تو استراحت کن فردا میری.  
گفتم: نه میرم ستاد می‌خوابم. از آقامهدی جدا شدم. در حالی که از میزان آمادگی او حیرت 
جودم را گرفته بود.  
 
صبح از اهواز به طرف قرارگاه خاتم‌الانبیا حرکت کردیم.  
 
آقامهدی خودش پشت فرمان بود، من و یعقوب کریمی هم، همراهش می‌رفتیم. آقامهدی بی خواب به نظر می‌رسید. قدری از اهواز دور شده بودیم که بی‌خوابی کلافه اش کرد و آخر سر هم نتوانست رانندگی کند. ماشین را کشید کنار جاده و گفت: من چند دقیقه می‌خوابم، بعد راه می‌افتیم.  
گفتم: اگر اجازه بدهید، من رانندگی کنم، شما استراحت کنید.  
گفت: گواهینامه رانندگی نداری، حق هم نداری رانندگی کنی!
 
دوباره گفتم: خب، شما فرمانده اید. با سلسله مراتب اجازه شما، اجازه ولایت فقیه است... با همان تبسم همیشگی‌اش گفت: این درس‌ها را کدام حوزه خواندی؟  
هر سه نفر زدیم زیر خنده. جوابی برایش نداشتیم. آقامهدی داخل ماشین دراز کشید و مشغول استراحت شد. از جواب منطقی و حاضر جوابی اش شوکه شده بودم.  
من و یعقوب چیز‌هایی به هم می‌گفتیم و می‌خندیدیم. سر و صدای ما نگذاشت آقامهدی بخوابد. بلند شد و گفت: خدا شما را رحمت کند، خدا انصاف تان دهد. نگذاشتید بخوابم. سوار ماشین شوید، برویم!
 
انتهای پیام
نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار