پرواز در زنگ تفریح

شرح وداع مظلومانه «مهیار»، کبوتر خونین‌بال قزوین که در هیاهوی بازی، میان ترکش‌های قساوت و آرزوهای ناتمام، آسمانی شد.
کد خبر: ۸۱۷۶۵۸
تاریخ انتشار: ۱۷ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۹:۲۳ - 08March 2026

به گزارش دفاع پرس از قزوین، عقربه‌های ساعت، حوالیِ شور و شیطنت می‌چرخید. صدای خنده، مثلِ باران بر تنِ خشکِ حیاط مدرسه می‌بارید و توپ پلاستیکی، تنها دنیایی بود که کودکان به دنبالش می‌دویدند. «مهیار»، با لبخندی که بوی سیب می‌داد، گوشه‌ای از حیاط ایستاده بود؛ شاید داشت به آرزوهای دور و درازش فکر می‌کرد، به جاده‌های سبز «آمل» که در خاطراتش زنده بودند و به فردایی که قرار بود در آن قهرمانِ زندگیِ خودش باشد.

 

پرواز در زنگ تفریح

 

‌اما ناگهان، آسمانِ آبیِ قزوین، رنگِ قساوت گرفت. غرش مهیبی از دوردست، قلبِ زمین را لرزاند. صدای انفجار، چون تازیانه‌ای بر پیکرِ آرامشِ مدرسه فرود آمد. گرد و غبار، خورشید را در آغوش گرفت و فریادهای «فرار کنید» جایگزینِ قهقهه‌های کودکانه شد.

 

بچه‌ها با پاهای لرزان و چشمانی که از ترس، دو دو می‌زد، به آغوشِ امنِ کلاس‌ها پناه بردند. ناظم و معلم، سراسیمه میانِ هیاهو، جوجه‌های هراسان را جمع می‌کردند. وقتی گرد و غبار کمی نشست، سایه‌ای روی زمین مانده بود که با بقیه تفاوت داشت.

 

پرواز در زنگ تفریح

 

‌مهیار، همان‌جا که ایستاده بود، حالا آرام دراز کشیده بود. انگار خوابیده باشد، اما نه از آن خواب‌هایی که با زنگ ساعت تمام می‌شود. دشمن، نقطه روبه‌رو را هدف گرفته بود؛ همان دستان آلوده‌ای که از واشنگتن تا تل‌آویو، نقشه‌ی مرگ می‌کشند، آتشی برافروختند که ترکش‌هایش، امانت کوچک ما را نشانه رفت. لوله‌ای بلند، پرتاب شده از شدت انفجار دکل مخابراتی در آن حوالی، چون تیر سهمگین تقدیر، بر سر کوچکِ مهیار فرود آمده بود.

 

‌از عطرِ زندگی تا غریبیِ قزوین

 

‌معلم با پاهای سست به سمتش دوید. صدای لرزانش که «مهیار... پسرم... بلند شو»، میان دیوارها پیچید. اما مهیار، غرق در خون مظلومیت خویش، به تماشای فرشتگان نشسته بود. او که ریشه در خاکِ پاک و سبزِ این دیار داشت، حالا در قزوین، شاخه‌ی گلِ سرخی شده بود که از ساقه چیده شد.

 

پرواز در زنگ تفریح

 

‌او هیچ گناهی نداشت، جز آنکه در جغرافیایی نفس می‌کشید که دشمنانش، حتی از الفبای کودکان نیز می‌ترسند. او قربانی شلیک کور کسانی شد که معنای «لبخند یک دانش‌آموز» را نمی‌فهمند. مهیار زنگنه رفت، درست مثلِ دختران و پسران معصوم میناب که آرزوهایشان را در کیف‌های مدرسه گذاشتند و زیر خاک پنهان کردند.

 

‌ضیافت کینه در حوالی نیمکت‌ها

 

‌این نه یک حادثه، که برگی از تقویم قساوت دژخیمانی است که اشتهای سیری‌ناپذیرشان تنها با خون معصومیت آرام می‌گیرد. دشمنی که دستش از رسیدن به قله‌های اقتدار کوتاه است، خشم زبونانه‌ خود را بر سرِ «آبیک» آوار می‌کند تا «مهیار» ها قربانی خواسته‌های نامشروع و تخت‌های لرزانِ قدرت در تل‌آویو و واشنگتن شوند. آن‌ها که از هیبت مردان ما می‌هراسند، موشک‌های آهنینِ کینه را به سوی حیاطی پرتاب می‌کنند که تنها سلاح موجود در آن، مداد تراشیده‌ای بود برای نوشتن مشق فردا.

 

‌معمای تلخ یک انتخاب؛ چرا مهیار؟

 

در میانِ صدها کبوتر که در حیاط بال‌بال می‌زدند، چرا قرعه به نام مهیار افتاد؟ چرا آن قطعه‌آهن صلب و بی‌رحم، میان آن‌همه هیاهو، سرِ کوچکِ او را برای فرود برگزید؟ این سؤالی است که دیوارهای مدرسه امام رضا(ع) آبیک تا ابد در گوشِ باد زمزمه خواهند کرد. انگار تقدیر می‌خواست مظلومیت را در عریان‌ترین شکلِ خود به رخ جهان بکشد؛ دانش‌آموزی که نه در میدان جنگ، که در پناهگاهِ دانایی، گوشه‌ای ایستاده بود و به دوردست‌ها خیره شده بود، ناگهان میان «آماج تیر غیب کینه» به خوابی ابدی فرو رفت.

 

‌سنگینی یک خبر؛ وقتی کلمات یخ می‌زنند

 

‌سخت‌ترین امتحانِ عمر معلم، نه تصحیحِ اوراق امتحانی، که رساندن خبر پرواز مهیار به مادری بود که صبحگاه، بندِ کفش‌های پسرش را با هزار امید گره زده بود. معلم، لرزان و دل‌شکسته، گوشی را به دست گرفت اما واژه‌ها در گلویش شبیه به بغضی سنگی راه نفس را بسته بودند. چگونه می‌شد به مادری گفت که «آفتاب خانه‌ات در زنگ تفریح غروب کرد»؟ چگونه می‌شد شرح داد که میله‌ای ناخوانده، تمام آرزوهای قد و نیم‌قد پسرک قزوینی را در آغوش خاک قزوین دفن کرده است؟

 

‌ضجه‌های حیاط و نیمکت‌های یتیم

 

‌هم‌کلاسی‌های مهیار، بعد این ماجراها گردِ آن نقطه‌ی خالی در گوشه حیاط حلقه زدند. آن‌ها با چشمانی بارانی به جایی خیره شدند که لحظاتی پیش، رفیقشان ایستاده بود. کیفِ مهیار، هنوز روی نیمکت است؛ سنگین از کتاب‌هایی که دیگر خوانده نمی‌شوند و ساندویچی که برای زنگ تفریح بعدی در لای کاغذ باقی مانده است. خانواده‌اش در بهت این «هجرتِ ناگهانی» سوگوارند؛ پدری که کمرش زیر بار سنگینی تابوت کوچک پسر خم شده و مادری که حالا هر بار صدای زنگ مدرسه را می‌شنود، بنددلش پاره می‌شود.

 

پرواز در زنگ تفریح

 

‌مهیار زنگانه، با رفتنش داغی بر پیشانیِ انسانیت گذاشت تا دنیا بداند که پنجه‌های خونین استکبار، حتی از قد کشیدن یک کودک در حیاط مدرسه‌ای دورافتاده هم واهمه دارند. او نرفت، او در تک‌تک صفحات این سرزمین تکثیر شد تا گواهی باشد بر مظلومیت نسلی که آرزوهایشان فدای جنون قدرت‌طلبان شد.

 

وداع با مشق‌های ناتمام

‌حیاط مدرسه حالا ساکت است. دیگر نه صدای توپی می‌آید و نه دویدن‌های مستانه. تنها چیزی که مانده، لکه‌ی خونی است که بر آسفالت سرد، حکایت سنگدلی اسرائیل و آمریکا را روایت می‌کند. مهیار، ایستاده شهید شد؛ ایستاده در انتظار فردایی که هرگز نیامد.

 

‌او نرفت که بجنگد، او فقط رفته بود که "آینده" باشد، اما ترکش‌های کینه، سهم او را از زندگی گرفتند. حالا دفترچه‌ مشق او، سپید مانده است؛ برگه‌هایی که قرار بود با کلماتِ «دلاوران» پر شود، اما با جوهر سرخ «شهیدان وطن» به پایان رسید.

منبع: ایرنا قزوین 

 

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار