ملتی که مادرانش با اشک بدرقه میکنند و فرزندانش با خون تاریخ را ادامه میدهند
در هر گوشهای از این سرزمین، داستانی شکل گرفته است، داستانی که با صدای انفجار آغاز شد، اما با صدای گریه مادران معنا پیدا کرد.
به گزارش دفاعپرس از کردستان، در شهر دیواندره کردستان، هنگامی که آسمان لرزید و سکوت کوهستان شکسته شد، لحظهای سنگین بر شهر نشست؛ سکوتی که پیش از فریاد میآید؛ و بعد، فریادی برخاست؛ نه از سوی دشمن، بلکه از دل مادرانی که ستونهای صبر این سرزمیناند.

مادری در میان جمعیت نشسته است. پیکر کفنپوش فرزندش را در آغوش گرفته؛ انگار هنوز باور نکرده که گرمای دستان او برای همیشه خاموش شده است. صورت خستهاش را بر چهره آرام پسرش میفشارد؛ گویی میخواهد با بوسهای آخر، روح پرکشیده را دوباره به بدن بازگرداند. اشکهایش آرام نمیریزند؛ میجوشند. اما این اشکها تنها از سر اندوه نیست؛ در آنها خشمی مقدس نهفته است. خشمی که از دل مادری برخاسته که میداند دشمن با همه قدرتش نتوانسته ایمان فرزندش را از او بگیرد.
در گوشهای دیگر، مادری بر پاهای کفنپوشیده فرزندش بوسه میزند. پاهایی که روزی قرار بود راه زندگی را طی کنند؛ پاهایی که شاید قرار بود به دانشگاه بروند، به خانهای تازه برسند، یا کودکی را در آغوش بگیرند. اما اکنون، همان پاها راهی دیگر را پیمودهاند؛ راهی که پایانش به شهادت ختم میشود. مادر، با گریهای که از عمق جان برمیخیزد، سر بر آن پاها میگذارد؛ انگار میخواهد از آنها اجازه بگیرد تا صبور بماند.
دیواندره در آن لحظات تنها یک شهر نبود؛ صحنهای بود که در آن اندوه و استقامت در هم تنیده شدند. صدای ناله مادران، کوههای اطراف را پر میکرد؛ اما در همان صدا، چیزی فراتر از سوگ شنیده میشد. گویی هر گریه، اعلامیهای بود که به جهان میگفت: ما شکستهایم، اما تسلیم نشدهایم.

در چهره این مادران، دو احساس در کنار هم دیده میشود: داغی که قلب را میسوزاند و غروری که اجازه نمیدهد سر خم شود. آنها میدانند که فرزندانشان تنها قربانی یک حمله نبودند؛ آنها روایتگران حقیقتی شدند که دشمن نمیخواست شنیده شود: اینکه ملتی که فرزندانش چنین میایستند، با هیچ حملهای فرو نمیریزد.
این تصاویر، تنها صحنههایی از سوگ نیستند؛ اسناد زنده یک تاریخاند. هر قطره اشک مادری که بر کفن فرزندش میچکد، سطری از کتاب مقاومت این ملت را مینویسد. هر بوسهای که بر پیشانی سرد شهیدی زده میشود، پیمانی است که نسلهای بعدی را به ادامه راه فرا میخواند.
دشمن شاید تصور میکرد که با انفجار و آتش، میتواند روح یک ملت را در هم بشکند. اما آنچه در این قابها دیده میشود، چیز دیگری است: ملتی که در اوج اندوه، استوارتر میایستد. ملتی که از دل خاکستر، شعلهای تازه برای آینده میسازد.

قابهای این روزها تنها یادگار یک حادثه نیستند؛ آنها آیینهای هستند که حقیقت یک ملت را نشان میدهند. ملتی که مادرانش با اشک بدرقه میکنند و فرزندانش با خون، تاریخ را ادامه میدهند؛ و شاید سالها بعد، وقتی نسلهای تازه به این تصاویر نگاه کنند، نخستین چیزی که خواهند دید اشک نیست؛ بلکه نوری است که از دل همان اشکها برخاسته است، نوری که میگوید این سرزمین با داغهایش هم زنده مانده و با خون فرزندانش، همچنان ایستاده است. (برگرفته از فارس دیواندره)
انتهای پیام/
لینک کپی شد
نظر شما


