روایتی از داغ مدرسه شجره طیبه میناب و نذر کودکانه ریحانه و مهدی برای امام رضا (ع)

چند لحظه بعد؛ پدر از گوشه اتاق دو قلک سفالی آورد و آرام مقابل خادمان گذاشت. یکی از قلک‌ها نارنجی بود و دیگری زرد. او با دست به آنها اشاره کرد و گفت: «این قلک ریحانه است و این یکی مال مهدی». او توضیح داد که هر سال با رسیدن تابستان، بچه‌ها را با خود به مشهد می‌بردند. برای هر کدامشان یک قلک می‌خریدند تا پول‌توجیبی‌هایشان را در آن جمع کنند. بچه‌ها هم در طول سال هر وقت پولی می‌گرفتند، آن را در قلک می‌انداختند؛ نذری کوچک برای روزی که دوباره به مشهد برسند و خودشان آن را به حرم امام رضا (ع) تقدیم کنند.
کد خبر: ۸۲۳۶۸۱
تاریخ انتشار: ۱۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۵:۲۲ - 31March 2026
به گزارش دفاع‌پرس از خراسان رضوی، هنوز چند هفته بیشتر از آن صبح سنگین نمی‌گذرد؛ صبحی که با خبری آغاز شد؛ خبری که گویی در یک‌لحظه، قلب یک ملت را در سینه، فشرد. خبر شهادت رهبر انقلاب در دفتر کارشان خیلی زود در سراسر کشور پیچید و مردم ایران را در بهتی عمیق، فروبرد. بسیاری هنوز نمی‌توانستند باور کنند که آن صدای آشنا و آن چهره آرام دیگر در میانشان نیست. شهر‌ها در سکوتی غمگین فرورفته بود و خانه‌ها پر از زمزمه دعا و اشک شده بود.
 
روایتی از داغ مدرسه شجره طیبه میناب و نذر کودکانه ریحانه و مهدی برای امام رضا (ع)
 
اما اندوه آن روز به همان خبر ختم نشد و ساعاتی بعد، زخمی تازه بر پیکر ایران نشست؛ موشکی که بر یک مدرسه در میناب فرود آمد، ده‌ها کودک دانش‌آموز را از آغوش خانواده‌هایشان گرفت. کودکانی که صبح آن روز با همان شوق همیشگی از خانه بیرون رفته بودند؛ با کوله‌پشتی‌هایی که روی شانه‌های کوچکشان سنگینی می‌کرد و دفتر‌هایی که هنوز صفحه‌های سفید زیادی برای نوشتن داشت. هیچ‌کس تصور نمی‌کرد آن روز ساده مدرسه، به آخرین روز حضورشان در کلاس درس تبدیل شود.
 
صبحی که میناب داغدار شد
 
خبر خیلی زود در کشور پیچید و تصویر‌های به‌جامانده از آن حادثه، دل بسیاری از مردم را لرزاند؛ نیمکت‌هایی که بی‌صاحب‌مانده بودند، دفتر‌هایی که رویشان نام‌های کودکان نوشته شده بود و کوله‌پشتی‌هایی که هنوز کنار دیوار مدرسه قرار داشت. از همان لحظه، میناب دیگر فقط نام یک شهر جنوبی نبود؛ تبدیل شده بود به زخمی مشترک در دل مردمی که هر کدام در گوشه‌ای از این سرزمین زندگی می‌کنند.
 
در چنین روز‌هایی که غم‌ها پشت‌سرهم بر دل‌ها نشسته بود، خادمان بارگاه نورانی امام رضا (ع) تصمیم گرفتند راهی سفری متفاوت شوند. کاروان «زیر سایه خورشید» سال‌هاست که برای مردم ایران نامی آشناست؛ کاروانی که در ایام دهه کرامت با پرچم متبرک حرم به شهر‌ها و روستا‌های مختلف می‌رود و سلام امام مهربانی‌ها را به مردم می‌رساند. اما این بار مقصدشان بیشتر از هر زمان دیگری خانه‌هایی بود که در آنها جای خالی فرزند دیده می‌شد.
 
پرچم سبز گنبد طلایی حرم را برداشتند و همراه با تبرکات حرم رضوی راهی جنوب کشور شدند؛ سفری که بیش از هر چیز بوی همدلی می‌داد. خادمان می‌دانستند هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند جای خالی یک کودک را پر کند؛ اما حضورشان شاید بتواند اندکی از سنگینی این داغ را سبک‌تر کند؛ حضوری که برای بسیاری از خانواده‌ها یادآور پیوندی معنوی با حرم امام رضا (ع) است.
 
خانه‌ای با دو جای خالی کنار هم
 
کاروان در روز‌های بعد به خانه‌های متعددی سر زد؛ خانه‌هایی که عکس تازه‌ای از کودک شهیدشان با روبان سیاه بر دیوار نشسته بود؛ عکسی که هنوز لبخند می‌زد، اما صاحب آن لبخند دیگر در خانه نبود. در میان همه این دیدارها، خانه‌ای بود که سکوتش سنگین‌تر از بسیاری از خانه‌های دیگر به نظر می‌رسید؛ «خانه خانواده شهیدان ذاکری».
 
در این خانه، داغ تنها یک فرزند نبود؛ دو جای خالی کنار هم شکل‌گرفته بود. ریحانه و مهدی، خواهر و برادری که هر دو در حادثه مدرسه شجره طیبه آسمانی شدند. ریحانه دانش‌آموز کلاس چهارم دبستان بود؛ دختری آرام و درس‌خوان که به گفته خانواده‌اش علاقه زیادی به نقاشی داشت. مهدی، برادر کوچک‌ترش، کلاس دوم درس می‌خواند و شیطنت‌های کودکانه‌اش همیشه فضای خانه را پر از خنده می‌کرد. آنها هر صبح با هم از خانه بیرون می‌رفتند و عصر‌ها با هم برمی‌گشتند با داستانی تازه از مدرسه.
 
وقتی خادمان وارد خانه شدند، نگاهشان خیلی زود به دیوار اتاق افتاد. چندین عکس به‌سادگی کنار هم چیده شده بود؛ عکس‌هایی از سال‌های کوتاه، اما پرخاطره زندگی ریحانه و مهدی. در یکی از آن قاب‌ها هر دو، با لباس مدرسه لبخند می‌زدند. در عکسی دیگر کنار خانواده ایستاده بودند و پشت سرشان گنبد طلایی حرم امام رضا (ع) دیده می‌شد.
 
پدر خانواده آرام به سمت دیوار رفت و یکی‌یکی عکس‌ها را برداشت. آنها را به خادمان نشان می‌داد و هرازگاهی مکثی کوتاه می‌کرد؛ انگار هر عکس دریچه‌ای به خاطره‌ای بود و همان خاطره‌ها تنها چیزی بودند که از آن روز‌ها برایشان باقی‌مانده بود. او گفت آخرین سفر خانوادگی‌شان به مشهد یکی از خاطره‌انگیزترین سفر‌های زندگی‌شان بود؛ سفری که بچه‌ها تا مدت‌ها بعد از آن درباره‌اش حرف می‌زدند.
 
وقتی پرچم حرم بر آستانه این خانه نشست
 
در گوشه‌ای از اتاق، چند یادگار کوچک از آنها هنوز باقی‌مانده بود؛ دو کوله‌پشتی مدرسه که کنار هم قرار داشتند و دفتر‌هایی که روی جلدشان نام ریحانه و مهدی نوشته شده بود. کنار دیوار نیز یک لنگه‌کفش کتانی آبی دیده می‌شد؛ کفشی که حالا بی‌صاحب‌مانده و به نشانه‌ای ساده، اما دردناک از نبودن صاحبش تبدیل شده بود.
 
خانه‌ای که تا چند هفته پیش با صدای خنده‌ها و دویدن‌های کودکانه جان داشت، حالا در سکوتی عمیق فرورفته بود. سکوتی که در هر گوشه آن، جای خالی دو کودک بیشتر از هر چیز دیگری دیده می‌شد.
 
وقتی پرچم سبز حرم وارد خانه شد، پدر و مادر جلو آمدند. پرچم را بوسیدند و به چشم کشیدند و لحظه‌ای آن را روی صورتشان نگه داشتند؛ انگار می‌خواستند بوی صحن‌های حرم و هوای گنبد طلا را حس کنند. پدر درحالی‌که اشک‌هایش را پاک می‌کرد، گفت: «ما حتی در خواب هم فکر نمی‌کردیم یک روزی پرچم حرم امام رضا (ع) به خانه ما بیاد... اما حالا به برکت خون این دو بچه، خونه ما هم امام رضایی شد.»
 
چند لحظه بعد، او از گوشه اتاق دو قلک سفالی آورد و آرام مقابل خادمان گذاشت. یکی از قلک‌ها نارنجی بود و دیگری زرد. پدر با دست به آنها اشاره کرد و گفت: «این قلک ریحانه است و این یکی مال مهدی».
 
او توضیح داد که هر سال با رسیدن تابستان، بچه‌ها را با خود به مشهد می‌بردند. برای هر کدامشان یک قلک می‌خریدند تا پول‌توجیبی‌هایشان را در آن جمع کنند. بچه‌ها هم در طول سال هر وقت پولی می‌گرفتند، آن را در قلک می‌انداختند؛ نذری کوچک برای روزی که دوباره به مشهد برسند و خودشان آن را به حرم امام رضا (ع) تقدیم کنند.
 
صدای خش‌خش آرزو‌ها در دل دو قلک
 
وقتی قلک‌ها را تکان می‌دادی، صدای خش‌خش اسکناس‌های تاخورده و پول‌های جمع‌شده از دل آنها شنیده می‌شد؛ پس‌انداز‌های کوچکی که با دستان کودکانه و نیت‌های ساده جمع شده بود. هر اسکناس شاید یادآور یک روز شاد، یک عیدی یا پول‌توجیبی کوچکی بود که ریحانه یا مهدی با شوق در قلک انداخته بودند.
 
پدر آه کوتاهی کشید و گفت: «قرار بود بعد از تعطیلی مدرسه دوباره بریم مشهد؛ اما دیگه قسمت نشد».
 
بعد نگاهش را به خادمان دوخت و ادامه داد: «حالا که اونا شهیدشدن، تصمیم گرفتیم این قلک‌ها رو بدیم به شما. ببرید حرم و از طرف ریحانه و مهدی تقدیم امام رضا (ع) کنید». در آن لحظه، فضای خانه پر از سکوتی شد که تنها با صدای گریه آرام مادر شکسته می‌شد. خادمان حرم نیز نتوانستند اشک‌هایشان را پنهان کنند. قلک‌های کوچک روی زمین قرار داشت، اما معنایی که در دل خود داشتند بسیار بزرگ‌تر از اندازه‌شان بود؛ نشانی از آرزو‌هایی کودکانه که حالا مسیرشان از زمین به آسمان تغییر کرده بود.
 
یکی از خادمان آرام شروع به خواندن کرد: «ای صفای قلب زارم/هر چه دارم از تو دارم» و کم‌کم بقیه هم با او زمزمه کردند: «تا قیامت‌ای رضا جان/سر ز خاکت بر ندارم» پرچم سبز حرم امام مهربانی‌ها در میان اشک‌ها آرام تکان می‌خورد و فضای خانه را پر می‌کرد؛ گویی نسیمی از حرم امام رضا (ع) از میان آن اتاق عبور کرده است.
 
کاروان «زیر سایه خورشید» در آن روز به خانه‌های زیادی رفت؛ خانه‌هایی که هر کدام داستانی از داغ و صبوری در دل خود داشتند. خانه‌هایی که در آنها عکس کودکان تازه قاب شده و کوله‌پشتی‌های مدرسه هنوز در گوشه اتاق باقی‌مانده است.
 
اما شاید تصویر دو قلک کوچک ریحانه و مهدی بیش از هر چیز دیگری معنای این سفر را نشان می‌داد؛ نذری کودکانه که قرار بود با دست‌های کوچک صاحبانش به حرم برسد، اما حالا به دست خادمان سپرده شده بود تا راهی گنبد طلایی شود. نذری که صاحبانش دیگر در میان ما نیستند، اما یاد و نیتشان، همچون خودشان، به آسمان رسیده است.
 
انتهای پیام/
نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار