عمار دارد این خاک
وقتی عمار آرزوهایش به خواستگاری اش آمد بی هیچ تعللی بله را گفت و خود را برای روزهای پیش رو با او آماده کرد و وقتی خبر رسید شهید شده است لحظههایی را که برای امروز مرور کرده بود را به یاد آورد که عمار دارد این خاک.
به گزارش دفاعپرس از آذربایجان شرقی، سال ۱۳۸۳ وقتی پای سفره عقد نشست لحظه لحظههای امروز را کنار مردی که برای خود انتخاب کرده بود، مرور کرد، میدانست جدایی، دلتنگی و بی قراری کمترین نتیجه انتخابش خواهد بود ولی مصمم عزم خود را جزم کرد.
خانم احمدپور از زمانی که به ازدواج فکر میکرد آرزویش ازدواج با مردی متفاوت بود، مردی که لباس رزم داشته باشد و وقتی عمار آرزوهایش به خواستگاری اش آمد بی هیچ تعللی بله را گفت و خود را برای روزهای پیش رو با او آماده کرد، برای روزهایی که هر دو هم عهد شدند و ۲۰ سال همراه هم روزهای سخت و شیرینی را تجربه کردند.
۲۰ سالی که ثمره آن دو فرزند پسر و یک دختر بود و هر دو برای این سه فرزند خود وقت میگذاشتند و همراه شان میشدند تا شیرینی کانون خانواده را در همه شرایطی که داشتند، در مأموریت ها، در سفرها و در دل همه فراز و نشیبها حس و حفظ کنند.

خانم احمدپور میگوید: حاجی منضبط و خوش اخلاق و مهربان بود، هرگز بین کارهایی که انجام میداد تداخلی ایجاد نمیشد و حتی برای دخترم حلما که شش سال دارد یک ساعت پس از بازگشت از سرکار وقت میگذاشت و بازی میکرد به طوری که طی دو سال اخیر این مورد بیشتر مورد توجه اش بود.
این همسر شهید ادامه میدهد: برای پسرها هم به اقتضای سن و تحصیلات آنها وقت میگذاشت، پسر بزرگم که سال اول دانشگاه بود و پسر دیگرم نوجوان و بچهها هم عاشق پدرشان بودند.
وی اضافه میکند: حاجی با همه این گونه بود و سعی داشت سیره معصومین (ع) را در زندگی و در رفتار با دیگران و خانواده جاری کند و با همه مهربان و خوش اخلاق بود.
خانم احمدپور ادامه میدهد: خدمت به اسلام و انقلاب را مهم و ضروری میدانست و در بخشی که کار میکرد مدام در تلاش بود و میدانست روزی تلاشهای شان رویاهای آمریکا و اسراییل را بر هم خواهد زد و برای همین حتی وقتی که حکم بازنشستگی اش قبل موعد آمد قبول نکرد و گفت من باید تا پایان سنواتی که باید خدمت کنم تلاش کنم تا ذرهای کم نگذاشته باشم.
همسر شهید محمدی نژاد میافزاید: در آخرین سال خدمت که محل خدمت و ماموریتش تهران بود در محلهای بودیم که نماز مغرب و عشا را به مسجدی که در کنار خانه مان بود میرفت و آن جا هم پس از مراسمها دست به کار میبرد و خادمان مسجد را کمک میکرد به طوری که بعد شهادت حاجی آنها متوجه شدند ایشان چه کسی بودند.
وی با بیان اینکه به آموزش جوانان و تربیت آنها ارزش زیادی میداد، بیان میکند: گاهی میگفتم آمدیم تهران و حاجی پس از کار و گذراندن وقت با بچهها مدام در مسجد است و در حالی که میتوان برنامههای مختلفی برای خانواده و تفریح داشت، بعد با خودم میگفتم حاجی نگاهش دورها را میبیند و آموزشهای جوانان در همین راستا برای آینده است و خودم را مجاب میکردم.
خانم احمدپور میگوید: اول ماه رمضان حاجی اصرار کرد به کربلا برویم و هرچه گفتم الان ماه رمضان و آخر سال است بگذار تعطیلات عید یا وقت دیگر قبول نکرد و بالاخره راهی کربلا شدیم و پس از بازگشت از آنجا دشمن به تهران حمله کرد و با حملات دشمن دیگر امکان دسترسی به حاجی سخت و کم شد.
همسر شهید محمدی نژاد ادامه میدهد: حاجی تماس و پیامک هایم را هر طوری بود فوری جواب میداد ولی با آغاز جنگ هرچه زنگ زدم خیلی به ندرت جواب داد آن هم کوتاه و پیامک میفرستاد صلوات بفرستید و دعا کنید.
وی اضافه میکند: با ادامه حملات به تبریز که آمدیم حاجی تهران بود و مادرش با شدت حملات حق داشت سراغی از حاجی بگیرد و بالاخره با اصرار من، حاجی گفت زنگ بزند ولی بسپار غیر از سلام و احوالپرسی مطلب دیگری را نپرسد و من هم سپردم و مادر شوهرم سلام و احوالپرسی و خداحافظی کرد.
وی بیان میکند: ۱۷ اسفند بود که خبر رسید حاجی شهید شده است و من ماندم و دلتنگی همان لحظههایی که از همان ابتدا آنها را هزار بار با خودم بخصوص پس از بدرقه هایش به ماموریتها مرور کرده بودم، حاجی به آرزوی خود که مبارزه با اسراییل بود رسید.
آری شهید عمار محمدی نژاد از شهدای جنگ رمضان در سنگر مبارزه با آمریکا و اسراییل در آخرین سال از خدمت خود شهد شهادت را نوشید و یکبار دیگر ثابت کرد که عمار دارد این خاک.
لینک کپی شد
نظر شما


