ترور به مثابه راهبرد یا اعتراف به ناتوانی؟
گروه سیاسی دفاعپرس: ترور بهعنوان یکی از ابزارهای قدیمی در سیاست بینالملل، همواره جایگاه خاصی در راهبردهای امنیتی برخی دولتها داشته است. در دهههای اخیر این ابزار بهویژه در غرب آسیا و در چارچوب تقابل میان ایران، ایالات متحده و اسرائیل، بهطور گستردهتری مورد استفاده قرار گرفته است که هدف قرار دادن فرماندهان نظامی، دانشمندان هستهای و چهرههای کلیدی، بخشی از این الگو را تشکیل میدهد.

اما پرسش اساسی این است که چرا چنین رویکردی در دستور کار قرار میگیرد؟ آیا ترور نشاندهنده برتری و تسلط راهبردی است یا برعکس نشانهای از استیصال و ناتوانی در مواجهه مستقیم؟
بررسی این مسئله نشان میدهد که ترور بیش از آنکه ابزار قدرت باشد اغلب در شرایطی به کار گرفته میشود که گزینههای دیگر یا پرهزینه هستند یا کارآمدی لازم را ندارند. در واقع زمانی که یک بازیگر قادر نیست در میدانهای کلاسیک ـ اعم از نظامی، سیاسی یا حتی اقتصادی ـ به اهداف خود دست یابد به اقدامات نامتقارن و کمهزینهتر روی میآورد.
در این چارچوب ترور را میتوان بخشی از «راهبرد جنگ سایه» دانست؛ راهبردی که هدف آن تضعیف تدریجی طرف مقابل است با این حال همین انتخاب نشان میدهد که طراحان آن از پیامدهای یک رویارویی تماما مستقیم هراس دارند و در شرایط معمول و بدون اینگونه اقدامات نمیتوانند کاری از پیش ببرند چرا که چنین مواجههای میتواند هزینههایی غیرقابل پیشبینی و حتی غیرقابل کنترل به همراه داشته باشد.
از سوی دیگر تجربه نشان داده است که ترور نهتنها به تحقق اهداف بلندمدت منجر نمیشود بلکه در بسیاری موارد نتیجه معکوس دارد. حذف فیزیکی افراد بهویژه در ساختارهایی که مبتنی بر ایدئولوژی یا شبکههای گسترده هستند بهسرعت جبران میشود. در مقابل این اقدامات میتواند به تقویت انسجام داخلی، افزایش مشروعیت و حتی گسترش دامنه نفوذ طرف مقابل منجر شود.
نکته مهم دیگر بُعد حقوقی و اخلاقی این اقدامات است. ترور بهویژه در خارج از چارچوبهای رسمی جنگ، نقض آشکار اصول حقوق بینالملل محسوب میشود. این مسئله میتواند هزینههای سیاسی و اعتباری قابل توجهی برای عاملان آن ایجاد کند حتی اگر در کوتاهمدت به برخی اهداف تاکتیکی دست یابند.
در عین حال استفاده مکرر از این ابزار نشاندهنده نوعی بنبست راهبردی نیز هست. بازیگری که بهطور مداوم به ترور متوسل میشود در واقع بهصورت ضمنی اعتراف میکند که فاقد راهحلهای پایدار و بلندمدت برای حل منازعه است. لذا این رویکرد بیش از آن که نشانه ابتکار عمل باشد، بیانگر محدود شدن گزینهها و کاهش قدرت مانور است.
در سطح کلان، میتوان گفت که ترور بخشی از یک الگوی بزرگتر در سیاست بینالملل است؛ الگویی که در آن بازیگران بهجای حل ریشهای اختلافات به اقدامات مقطعی و نمایشی روی میآورند. این اقدامات اگرچه ممکن است در کوتاهمدت اثرگذار به نظر برسند، اما در بلندمدت به تشدید بیثباتی و تداوم چرخه تنش منجر میشوند.
در همین راستا اخیرا نشانههایی از تمرکز بر ترور نخبگان سیاسی و دیپلماتیک نیز از ترور افرادی مانند علی لاریجانی و کمال خرازی گرفته تا فشارهای آشکار و پنهان علیه هیئتهای مذاکرهکننده ایران دیده میشود؛ این روند صرفاً یک اقدام امنیتی محدود نیست بلکه بخشی از یک راهبرد گستردهتر برای تأثیرگذاری بر فرآیند تصمیمسازی در داخل ایران محسوب میشود به عنوان مثال طرح این موضوع در فضای مجازی که «پیشبینی میشود اگر جنگ در ایران دوباره شروع شود با ترور مقامات ارشد ایران به ویژه آنهایی که در مذاکرات نقش داشتند، آغاز خواهد شد» را میتوان در همین راستا ارزیابی کرد.
هدف اصلی از این اقدامات را میتوان در چند سطح تحلیل کرد. نخست ایجاد رعب و بازدارندگی در میان نخبگان تصمیمگیر؛ هنگامی که این پیام منتقل شود که حتی چهرههای سیاسی و دیپلماتیک نیز در امان نیستند، سطح ریسکپذیری در تصمیمگیری کاهش مییابد و بازیگران داخلی ممکن است به سمت احتیاط بیش از حد یا عقبنشینی سوق داده شوند.
دوم، تلاش برای مختل کردن روندهای دیپلماتیک است؛ تهدید یا فشار بر اعضای هیئت مذاکرهکننده کشورمان بهویژه در مقاطع حساس فعلی میتواند بهعنوان ابزاری برای برهم زدن تمرکز، ایجاد شکاف داخلی یا حتی تغییر محاسبات راهبردی به کار گرفته شود. اینکه روزنامه پرتیراژ واشنگتن پست د رخلال مذاکرات هیئت ایرانی در پاکستان اعلام می کند «باید به رهبران ایران فهماند که زندگی آنها عملاً به رسیدن به توافقی مبتنی بر خواست ترامپ بستگی دارد. اگر آنها از این کار سر باز زنند، کشته خواهند شد. مقامات ایرانی که تاکنون برای اهداف مذاکراتی در امان ماندهاند، ترور شوند» در واقع این اقدام نوعی «دیپلماسی اجباری از بیرون» است؛ یعنی اعمال فشار امنیتی برای اثرگذاری بر خروجی مذاکرات.
سوم، ارسال پیام به افکار عمومی و بازیگران منطقهای است؛ چنین اقداماتی معمولاً با هدف نمایش توان نفوذ و قدرت عملیاتی انجام میشود اما در سطحی عمیقتر، تلاشی است برای القای این گزاره که طرف مقابل در موقعیت آسیبپذیر قرار دارد. این در حالی است که همانطور که پیشتر اشاره شد، اتکای بیش از حد به چنین ابزارهایی میتواند نشانهای از ناتوانی در پیشبرد اهداف از مسیرهای رسمی و پایدار باشد.
بنابراین شاید در نگاه اول ترور و تهدید به ترور بهعنوان «قدرت» جلوه کند اما انجام و بیان چنین موضوعی بازتابی از ضعف ساختاری و ناتوانی در مدیریت یک منازعه پیچیده است.
انتهای پیام/381


