عزل و نصبهای بیدلیل شاه از ترس کودتا
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دستنشاندهای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همهجانبه آنها برخوردار بود؛ به همین دلیل با سلسلههای پیش از خود تفاوتهای اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک میکند؛ چرا که این انقلاب نجاتبخش نهفقط با یک رژیم دستنشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راههای شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتابهایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمدهاند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمیدارد که میتواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.
ارتشبد جم و سرگذشت او
من از سال ۱۳۱۶ که فریدون برای ازدواج با شمس به تهران آمد با او دوست صمیمی بودم و این صمیمیت تا قبل از انقلاب ادامه یافت. پس از انقلاب نیز که شاهرخ (پسرم) برای سفر به آمریکا چند روز در انگلستان ماند به دستور من با جم ملاقات نمود. فریدون از پایینترین درجه عاشق نظام بود و تقریباً تمام وقت خود را به مطالعه کتب نظامی میگذراند و آن هم از طریق مطالعه متن اصلی چون به انگلیسی و فرانسه تسلط کامل دارد و بعدها که سفیر ایران در اسپانیا شد به زبان اسپانیولی نیز تسلط کامل پیدا کرد.
اکثر بحثهای او نیز درباره مسائل نظامی بود و در این زمینه به حدی تسلط داشت که میتوانست مثلا ساعتها به طور مستند از ارتش آمریکا انتقاد کند با حافظه خوبی که داشت اشعار زیادی حفظ کرده بود که به موقع بیان میداشت. هرگاه خسته میشد به شعر و ادبیات میپرداخت که به آن نیز علاقه وافر داشت. فریدون عاشق زن و فرزند و کتابخانه و زندگی راحت خود بود. در خانه او دستور دهنده زن و فرزندش بودند و او هیچ کاره بود در خانهاش به روی همه باز بود و هر کس میخواست بدون توجه به مقام و درجه میآمد و تعیین وقت قبلی لازم نبود.
در این جلسات از مهمترین مسائل مملکتی تا انواع شوخی و تفریح عنوان میشد. هیچ روزی کمتر از صد نفر به خانه او نمیآمدند. این آمدورفت از ساعت ۵ بعد از ظهر تا ۹ شب ادامه داشت. فریدون در مقابل این افراد خیلی راحت بود با خوشرویی پذیرایی میکرد در ملاقات با اشخاص کمرو نبود و با حسن نیت درخواست افراد را میپذیرفت، آنها در مقابل برای زن و فرزندش کادوهای خوبی میآوردند و او تشکر میکرد و رد نمیکرد.
نزدیکترین دوستان جم سرلشکر ناظم قشقائی شاپورجی و من بودیم در بحثها همیشه مرا در جهت مخالف خود میدید و همیشه جلوی من به سایرین میگفت: «این خیلی ناقلاست!» ولی بهترین دوستش بودم و مرا با هیچ دوست دیگری مقایسه نمیکرد خود را کمتر از ژنرالهای مهم خارجی نمیدید و با آنها بحث نظامی میکرد. هر چه سایرین میگفتند میپذیرفت. به دروغ اعتقاد نداشت و اگر کسی به او دروغ میگفت و می فهمید عکسالعمل نشان نمیداد.
با هیچ رفیقی قهر نمیکرد زیر دستانش به سادگی از او سوءاستفاده میکردند و اگر به او میگفتند، میگفت حتماً اشتباه کرده فریدون به شمس زن اولش همیشه علاقمند بود و اصلا گویی عاشق او بود. با وجودی که شمس او را طلاق داده بود هیچگاه احساس حسادت نکرد و چنین احساسی در وجود او نبود، نسبت به هیچ چیز حتی اگر يک مرد زنش را بغل میکرد، به آن مرد میگفت: «مرسی» با تمام این خصوصیات فاقد دشمن بود و همه با او دوست بودند. با هر زندگی میساخت و همیشه خوش بود. شدیداً تحت تأثیر واقع میشد. اگر یک ساعت قبل فردی چیزی به او میگفت آن را میپذیرفت و یک ساعت بعد اگر فرد دیگری خلاف آن را میگفت این را نیز قبول میکرد.
حدود سال ۱۳۴۰ بود. مدتی بود که محمدرضا میخواست به فریدون شغل مهمی در ارتش بدهد. به من این مطلب را گفت و افزود که او باید مدتی در خارج از مرکز خدمت کند تا اگر به او شغل مهمی داده شد نگویند «افسر سالن است.»
موضوع را به جم گفتم. محمدرضا او را به عنوان فرمانده لشکر به مهاباد اعزام داشت چون خانواده خود را نمیتوانست ببرد. از دوری آنها رنج میبرد و بخصوص مهاباد را از نظر بهداشت برای خود مناسب نمیدانست. به هر حال يک سال در مهاباد ماند و با من تماس تلفنی داشت. روزی با دلخوری گفت: «جایی بهتر از اینجا پیدا نمیشد که ما را فرستادید.»
به محمدرضا گفتم گفت: «اگر بخواهد میتواند به شیراز برود.»
جم خوشحال شد چون خانواده خود فیروزه و يک فرزند را میتوانست به شیراز ببرد. ولی وقتی از مهاباد به تهران آمد محمدرضا او را جانشین رئیس ستاد کرد. در آن موقع رئیس ستاد بهرام آریانا بود که پس از قلع و قمع عشایر جنوب به عنوان فرمانده نیروهای جنوب رئیس ستاد ارتش شده بود. لابد محمدرضا تصمیم به برکناری آریانا داشت و چنین نیز شد. پس از مدتی جم به جای آریانا رئیس ستاد ارتش گردید.
زمانی که جم جانشین رئیس ستاد بود يک وابسته نظامی آمریکا سرهنگ۲ نیروی هوایی با وی دوست شد. این وابسته زن دلپذیری داشت که همیشه همراه خود میآورد. اینزن لابد به دستور شوهرش خود را به جم نزدیک میکرد و جم مانند من از او خوشش میآمد. به هر حال این وابسته ترتیبی داد که جم به آمریکا دعوت شود و او با این وابسته و زنش به آمریکا رفت فیروزه نرفت. این مسافرت ۴۳ ماه طول کشید و فریدون از نقاط مختلف آمریکا دیدن کرد و از فلوریدا که در فصل بهار بسیار زیباست خیلی خوشش آمد.
فریدون پس از بازگشت از آمریکا رئیس ستاد ارتش شد و ازهاری را که سپهبد بازنشسته بود و به خاطر دخترش که شوهر آمریکایی دارد در آمریکا زندگی میکرد به ارتش عودت داد و جانشین خود کرد. پس از مدت کوتاهی ازهاری ارتشبد شد. این وابسته نظامی تقریباً هر شب با خانمش بدون وقت قبلی و خیلی خودمانی به خانه جم میآمد و هر شب يک كاتولوگ سلاح و در برخی موارد نمونههایی از یک اسلحه سبک را با خود میآورد. جم نیز به دستور محمدرضا، سفارش خرید به طوفانیان میداد.
این ماجرا ادامه داشت. بالاخره روزی محمدرضا دستور سفارش ۲۰۰۰ تانک «چیفتن» داد. در تانک «چیفتن» فقط موتور تانک را کمپانیهای آمریکایی تهیه میکردند و بدنه تانک را که اصل قیمت بود. خود انگلیسیها میساختند و لذا سود اصلی به جیب شرکتهای انگلیسی میرفت وابسته نظامی آمریکا زیرپای جم نشست و از معایب تانک «چیفتن» داد سخن داد و فریدون را با خود هم عقیده کرد.
فریدون نیز در دیدارها با محمدرضا به شرح عيوب تانک «چیفتن» پرداخت و با خرید آن مخالفت کرد ولی محمدرضا در دستور خود پابرجا بود و میگفت: «این معامله انجام خواهد شد، چه بخواهید چه نخواهید» و جم پاسخ میداد که اگر این طور است وجود من در این پست چه فایدهای دارد فقط این يک مورد نبود و قبلا نیز جم در مواردی با محمدرضا مخالفت میکرد و بدتر این که شبها که ۴۰-۵۰ نفر از کاسب و تاجر و سروان و سرهنگ و سپهید در خانه او جمع میشدند به صحبت میپرداخت و بحثهای خود با محمدرضا و جریان جدالش را تعریف میکرد.
مسلماً در بین هر ۱۰ نفر، يک نفر خبر دهنده به اداره دوم ارتش بود و مطلب به سرعت به گوش محمدرضا میرسید. بارها به فیروزه گفتم برو ببین جم جلوی چه اشخاصی چه میگوید او میرفت و در گوشی سفارش میکرد ولی فایدهای نداشت فریدون دوست داشت در خانهاش آزاد صحبت کند در مقابل هر که میخواهد باشد.
در همین اثناء اتفاق عجیبی افتاد که شاید توطئه برای برکناری جم بود که به شکل عجیبی آلت دست آن آمریکایی شده بود. یکی از افسران در منزل خود میهمانی داده بود و از اکثر امرای ارتش دعوت کرده بود که با خانمهایشان حضور یافتند. در این میهمانی یک غیر نظامی هم نبود و تقریباً تمام مقامات عالی ارتش آنجا بودند. من با چند نفر در کناری بریج بازی می کردیم. ولی جم که دوست نداشت بازی کند کنار حوض نشسته بود و ناظم هم در کنارش بود و با هم صحبت جدی میکردند.
یکی از امراء ۲-۳ متری جم و ناظم با دیگری نشسته بود. وقتی صحبت جم و ناظم تمام شد. آن امیر نزد من آمد و گفت: «مطلب مهمی دارم!». آن موقع هنوز ناظم بازنشسته نشده بود. به کناری رفتیم گفت: «اقلا نیم ساعت دائماً ناظم به جم اصرار میکرد که اجازه دهید من کودتا بکنم و بعد شما همه کاره خواهید شد و من هم تحت امر شما خواهم ماند.»
جم از این سخن ناظم بیم داشت و چون ناظم زیاد اصرار میکرد جم گفت «اینجا که جای این حرف ها نیست، باشد برای بعد.»
از این اطلاع یکه خوردم، ولی چون جم را بخوبی میشناختم که اهل این حرفها نیست و روحیات ناظم را هم میشناختم، مسئله را جدی نگرفتم و به محمدرضا نگفتم. مسلماً امیر فوق مستقیماً مسئله را به اداره دوم گزارش داده بود. زیرا مدت کمی بعد ناظم با وجود اینکه جوان بود بازنشسته شد و فریدون نیز از ریاست ستاد ارتش برکنار گردید. مسلماً محمدرضا نیز مانند من مسئله را جدی نگرفت و گرنه باید عكسالعمل شدید نشان میداد.
یکی دو روز پس از برکناری جم، بدون اطلاع او به محمدرضا گفتم: «شما جم را که خوب میشناسید. فرد لایق و علاقمند به شماست و نظر بدی ندارد. اخلاقش را هم که میدانید. حال که برکنار شده شغلی به او واگذار کنید.»
محمدرضا گفت: «چه شغلی؟»
گفتم: «سفیر در یک کشور اروپایی.»
بلافاصله جواب داد: «کاملا موافقم هم اکنون از وزیر خارجه سؤال کنید که کدام سفارت بلاتصدی است.»
از وزیر پرسیدم و پاسخ داد: «اسپانیا» به اطلاع محمدرضا رساندم گفت، فردا فرمانش را برای امضاء بیاورد. محمدرضا این کار را بیشتر به خاطر فیروزه کرد، بلافاصله به خانه جم رفتم و موضوع را گفتم. جم و فیروزه به حدی خوشحال شدند که قابل وصف نبود پس از گذشت ۴ سال سفارت در اسپانیا، فریدون از من يک سال تمدید خواست که محمدرضا با طیب خاطر پذیرفت.
در اسپانیا، فریدون به زبان اسپانیولی تسلط کامل پیدا کرد؛ در حدی که به این زبان شعر میگفت. در زمان سفارتش هم مورد علاقه شدید ژنرال فرانکو دیکتاتور اسپانیا بود که با او بحثهای نظامی میکرد و هم مورد علاقه شدید دن کارلوس شاه اسپانیا که بحث سیاسی میکردند. او و فیروزه همیشه مجاز بودند به کاخ بروند و با دن کارلوس و زنش و اعضاء خانواده سلطنتی ملاقات کنند.
در موقع ترک اسپانیا کارلوس از او خواست که در مادرید بماند و این ملاقاتها ادامه یابد. ولی جم لابد زندگی در انگلیس را ترجیح میداد و در عین حال جواب رد دادن برایش مشکل بود. لذا از دن کارلوس استدعا کرد که اجازه دهد به انگلیس برود و هر موقع لازم شود او را احضار نماید و ضمناً مجاز باشد گاهی به ملاقات بیاید. دن کارلوس موافقت کرد و به او يک پاسپورت سیاسی داد و در آن نوشت که جم تبعه افتخاری اسپانیا است.
جم از این بابت نزد من خیلی افتخار میکرد و بدون شک اکنون نیز با خانواده سلطنتی اسپانیا رفت و آمد دارد. جم وابستگی خاصی به سرویسهای اطلاعاتی نداشت و از نظر شخصیتی چنین فردی نبود، ولی شاپورجی با او رفاقت داشت. یکی دیگر از کسانی که به خانه جم رفت و آمد میکرد.
انتهای پیام/ 161
